باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 اگر امت همیشه در صحنه بگذارند و هی چپ و راست نگویند "چه وضعشه مرضی، چند کیلو لاغر کن!" ما کاری به هیکل مبارکمان نداریم. اگر همین امت چشمشان را درویش کنند و نقطه نقطه صورتمان را به دنبال دیدن یا درآوردن نقصی هر چند کوچک بالا و پایین نکنند، کاری به بینی مبارک هم نخواهیم داشت. خلاصه که هر چه میکشیم از دست این ملت خوش قد و بالا! میکشیم که ایکاش به جای نگاه کردن به چشم و چال اطرافیانشان یکبار آینه دستشان بگیرند و خود بی قواره و بی ریخت و قیافه شان با آن هیکل های تراشیده!!! را ببینند و بیخیال مای بینوا شوند که هر چه داشتیم پای آن عمل کذایی فک دادیم و دیگر آه در بساط نداریم. البته موقع جراحی فکمان خودمان را هر طور بود قانع کردیم که جنبه درمانی هم دارد و قرار است مثلاً بهتر نفس بکشیم، حالا اگر یه ذره هم خشکلتر بشویم به چه کسی بر میخورد؟خدا که بدش نمیاید، بنده خدا چرا بدش بیاید؟ چه میدانستیم ماجرا به همانجا ختم نمیشود و بعد جراحی فکمان، هر روز در کنار شنیدن وصف زیبایتر و جذابترشدنمان باید شاهد جملاتی چون "دماغتو عمل کنی دیگه هیچ عیبی نداری، چند کیلو وزنتو کم کنی، دیگه داف داف میشی!" هم باشیم؟ خلاصه که نمیگذارند آب خوش از گلویمان پایین برود.

دماغمان یکطرف این مشکل وزن ما هم خودش داستانی شده. باور کنید ما پر کاهی بیش نبودیم که در هوا پیچ و تاب میخوردیم و از این سو به آن سو می چرخیدیم. بیرحمی روزگار نگذاشت سبکبال بمانیم و هر روز یک من چربی اضافه به جای جای بدن مبارکمان چسباند تا شدیم اینی که الان هستیم. البته مدیونید فکر کنید ما خیلی چاق و بدقواره هستیم!  7،8 کیلو اضافه وزن که این حرفها را ندارد اما همین چند کیلوی آب نشدنی باعث شده اعتماد به نفس ما درمورد انداممان به زیر صفر تنزل یابد به خصوص وقتی میرویم سر وقت کمد لباسهایمان و هی خاک تو سرت است که بار خودمان میکنیم وقتی میبینیم لباسهای 4 سال پیش که هر بار میخواستیم بپوشیم میگفتیم "حیف است باشد برای مهمونی"، حالا دیگر نه از سرمان پایین میرود و نه از پایمان بالا! آخر به جرم کدامین غذای نخورده باید این خفت را به جان بخریم که دوست عزیزمان با اشاره به شکم برجسته مان بگوید:"...................." ولش کنید نمیگویم، مثبت 18 است و خواننده های ما هم که از اقشار مختلف اجتماع، پیر و جوان و کودک و بزرگسال. خلاصه که این وسط گیر افتاده ایم.

و تنها دلخوشیمان در این میان آن است که همکار لاغرانداممان نجمه و آن یکی همکار جان بر کفمان فاطمه گهگاهی به ما یادآوری میکنند که "درست است چندان بلندقامت نیستید و شاید کمی هم توپر باشید اما sensual attraction دارید" و یا مثلا شاگردمان که در جواب تعارف ما که "نه شیرینی نمیخورم، نباید چاقتر بشم" میپرسد "مگه تو چاقی؟" و نمیداند با همین یک جمله چه رضایتی را در دل این دختر پدید می آورد تا جاییکه میخواهد پر در بیاورد و همانموقع برود مغازه حرفش را قاب بگیرد و بکوبد در و دیوار منزل و محل کارشان تا هیچ مهمان یا همکاری جرات نکند روزی چند بار به او یادآوردی کند "چه خبرته مرضیه، لاغر کن یه کم". اصلا دوست دارد کاغذی با همان مضمون  بچسباند پشتش و با اعتماد به نفس در خیابان و مقابل چشمان عیبجوی ملت بی عیب راه برود و بگوید هر کس که می گوید ما چاقیم خودش چاق است و آبا و اجدادش!

انگلیسی ها مثلی دارند که میگوید "اگر دیدید مردی دارد کچل میشود مدام این موضوع را به او یادآوری نکنید، چون حتماً خودش میداند"، یعنی در واقع  خودش به این موضوع  انقدر حساسیت دارد که هر روز جلوی آینه بنشیند و با نگاه به کله رو به تاس شدنش آهی سوزناک از سینه برآورد و دست بر سر بکوبد و کنج عزلت گزیند. حالا شده ماجرای ما، باور کنید اگر هر روز اضافه وزن ما را یادآوری نکنید ما خودمان یادمان میماند. مطمئن باشید هر بار که روبروی آینه میایستیم و لباسهای تنگ و باریک 3 سال پیشمان را با افسوس نظاره میکنیم و عکسهای همان موقع را زیر و رو میکنیم، دست بر سر میکوبیم و شکایت به درگاه خود و خدا میبریم که آخر مگر چه کردیم و چه خوردیم که اینطور ما را عقوبت میکنید؟

به جان شما نباشد، به جان خودمان، طی اقمار گذشته چندین هزار بار تصمیم گرفته ایم رژیم بگیریم و حتی توانسته ایم برای یک روز هم عملیش کنیم، اما آخرش هر بار دست از پا درازتر، و پا از دست چاقتر، با اولین شیرینی تری که به ما تعارف شده، به آن یک روز وحشتناک پایان داده ایم و برگشته ایم سر خانه اولمان. هم اکنون نزدیک به دو سال است که منتظر شنبه ای هستیم که گفته ایم میخواهیمرژیممان را از آن روز شروع کنیم و اصلا نمیدانیم این شنبه کجا بی خبر غیبش زده که از راه نمیرسد!

جرات دارید با توصیفی که از خودمان کردیم ما را شبیه "شرک" تصور کنید! باور کنید ما به اندازه خودمان قیافه داریم، قد و بالایمان هم هیچ شباهتی به خواهر ناتنی و چاق سیندرلا ندارد! حالا نمیگوییم آنجلینا جولی هستیم، نه، اما در حد خودمان از مواهب خدادادی چندان بی بهره هم نیستیم، بگذارید این 4 تا نقص را هم داشته باشیم که در کوچه و خیابان امنیت جانیمان حفظ شود. اصلاً گل بی عیب خداست.

واقعاً چرا به جایی رسیده ایم که کوچکترین عیب ظاهری و خدادادی را نه در خود و نه در دیگران برنمیتابیم، تا آنجا که زیبایی بی عیب و نقص را به یکی از ارکان اصلی ازدواج و کاریابی (بویژه در شرکتهای خصوصی) و شهرت و ... تبدیل کرده ایم؟

چاق ها لاغرها
در جهان امروز
عده ای دردانه
مفت ها گشته گران
آنچه ارزان شده است
قیمت انسانها

[ ۱۳٩٢/۱٢/٦ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب