باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یه کم بی حوصله ام. مشکل بزرگی نیست. حال عمومیم هم بد نیست، حتی دیشب رو به گردش با دوستان و سینما و .. گذروندم. اما چند روزه اتفاقاتی میفته که آزرده خاطرم کرده. برخی رو در مطلب خصوصی قبل نوشتم. شاید انقدرها مهم نباشه اما گاه یک سری اتفاقات جزئی وقتی سلسله وار روی میدند و کنار هم قرار میگیرند، تبدیل به یک صخره سنگی میشند که هر آن میتونه روی سرت فرود بیاد و روح و جسمت رو متلاشی کنه، ولو بطور موقت. ترجیح دادم مطلب رو عمومی نکنم. فکر کردم هر چیزی رو که نباید هر جا گفت، به خصوص که بعد مدتی توقع خاصی از روی نوشته های آدم در اذهان شکل گرفته باشه و این مسئولیت آدم رو دوچندان میکنه هر چند باعث میشه نتونی تو تنها حریم و قلمرویی که تنها و تنها از آن خودته، دردودلهاتو راحت بنویسی.

دیگر نمی نالم.قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم! اگر نتوانستم سکوت میکنم... 

از نسیم عزیزم هم معذرت میخوام که نتونستم مطلبی رو که بهش قول دادم بنویسم. این روزها خیلی خسته ام، هم از نظر جسمی و هم روحی. اما در اسرع وقت به قولم عمل میکنم دوست خوبم.

شعر پایین رو که از "مریم آریان" هست، خیلی دوست داشتم. حیفم اومد که با شما به اشتراک نذارم هر چند که محتوای دردناک اما مبتنی بر حقیقت تلخی داره.

چــــــــــرا نمی شود بگویم از شما ؟ علامت سوال       

 نـمـی شـود بـگـویـم از شـمـا چـرا ؟ علامت سوال


  به هر طرف که می روم مقابل من ایستاده است 

 همیشه مثل سنگ، زیر یک عصا : علامت سوال

 تـــــــو آنطرف کنــــار خط فاصله نشسته ای و من         

 در ایـن طـرف در انـتـهـای جـمـله بـا علامت سوال

 نمی شود به این طرف بیایی آه نه به من نگـــــــو       

 دو نـقـطـه بـستـه راه جـــــــمـلـه را علامت سوال

 نخواستند آه من و تو به هم ..... ولی برای چــــــه     

 بـرا چـه نـخـواسـتـنـد  مـا دو تا ...... علامت سوال

 تو رفته ای و .... رد پای تو کــــــــــــه مانده است         

به روی صحنه ، بعد واژه ی کجا ..... علامت سوال

 دوباره شاعری کـه داخل گیومه بود می گریست    

و بین هق هق شکسته شش هجا علامت سوال

این حقیقت تلخ چیزی نیست جز اونچه که دکتر شریعتی در جمله ای پرمغز بهش اشاره میکنه: 

دنیا را بد ساخته اند...
کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .
و این تمام زندگیست
و
زندگی یعنی این ....

پی نوشت: میگند فردا روز عشقه. هرگز چنین روزی در ذهنم پشتوانه ای از حیث تاریخی و حتی احساسی نداشته. به نظرم مثل خیلی از رسوم جدید ما صادراتیه درحالیکه میتونسته و میتونه جایگزینهای بهتری در فرهنگ و تمدن ما براش یافت بشه. واقعا نمیدونم دخترا و پسرایی که در این روز به هم هدیه میدند ادراکی از عشق واقعی دارند؟واقعا میدونند معنای عشق چیه؟

هر چه گویم عشق را شرح و بیان             چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گــر چـه تفسیر زبـان روشنگر است           لیک عشق بـی‌زبـان روشن‌تــر است (مولوی)

همونطور که در پاسخ به یکی از آشنایان که از من درمورد ادراک و تعریفم از عشق پرسیده بود گفتم، عشق واقعی زمانی تحقق پیدا میکنه که حاضر باشی برای رسیدن به نیازها و نازهای معشوق از خواستهای خود بگذری و از این گذشتن ها غرق غرور و لذتی بشی که حتی در وصل معشوق و در اوج دستیابی به نیازهای شهوانی قابل ادراک نیست... چند درصد ما واقعاً چنین حسی رو تجربه کردیم؟

درک خود من از عشق خیلی وقتها (اما نه همیشه) با نومیدی فلسفی خاصی همراه بوده که شاید دل مشتاقان به وصل معشوق و آرزومندان وصال یار رو به درد بیاره یا حتی ریشه امید وصل رو در دلهاشون بخشکونه و اون چیزی نیست جز:

آن قدر از پنجره به بیرون خیره مانده
که کم شدن یک برگ را
از درختان کوچه می فهمد
عشق
پیرمرد تنهایی ست
که بعد از سال ها
هنوز به گلدان خشک شده اش آب می دهد...

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب