باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هر روز ندایی در درونمه که  "هی دختر، تمومش کن، این واقعاً چیزیه که تو میخواستی؟"

و هر روز صدایی در گوشم که "مرضیه این چه وضعشه، کار میکنی که زندگی کنی یا زندگی میکنی که کار کنی؟"

و هر روز آواهای پراکنده ای در ذهنم که "دختر قوی باش و تصمیم بگیر، باید رها کنی تا خودت رو بازیابی..."

20 ساله بودم که دیدم قادر نیستم چشمم به دستها و جیبهای بابا باشه برای خرید مثلاً یک فرهنگ لغت گرون قیمت یا پرداخت هزینه های یک کلاس. انصافاً کم نمیگذاشت اما از خرج و مخارج من آگاه نبود. هدفهای بزرگی تو سرم بود که برای رسیدن به هر کدومش بدون پول راه به جایی نمیبردم و من به قدری خجالتی و یا شاید مغرور بودم که نمیتونستم ازش درخواست پول کنم. چاره ای نبود، سال دوم مقطع لیسانسم که تموم شد دنبال کار رفتم. اولین کارم رو با یک آموزشگاه معتبر زبان شروع کردم. برای رسیدن به این شغل از مراحل سخت زیادی گذشته بودم. معلم خوبی هم بودم، اما حقوقم اندک. با این حال شاد بودم و دلخوش به اینکه میتونستم با پول خودم و برای خودم خرید کنم، و گاه برای خونه هم چیزی بخرم (در حد چند نون سنگک و بربری و هله هوله) و با نگاههای تحسین آمیز مادرم که وقتی با دست پر منو میدید میگفت "بابا مرضی" اومد. خرید کردن برای خودم و دیگران با پول خودم، پولی که با وجود درس و دانشگاه برای بدست آوردنش زحمت کشیده بودم، خیلی لذت بخش بود، به خصوص با اولین حقوقم. گاه ترجیح میدادم ساعتها در صف بایستم و مسیری رو با اتوبوس و با زحمت برم اما پول کرایه رو برای خرید کتاب یا یک خوراکی برای خونه خرج کنم، سخت بود اما دلخوش بودم و چه چیزی ارزشمندتر از این بود؟ که به گفته مادرم سلامتی و دل خوش بهترین و والاترین نعمات خداوندی هستند.

در طول زندگیم هرگز نتونستم بیشتر از سه سال در جایی و کاری بند بشم، حدود سه سال بعد خسته از تدریس و یکنواختی کار و زندگیم تصمیم گرفتم به شغلی که از بچگی بهش علاقمند بودم رو بیارم: روزنامه نگاری و خبرنگاری. در سه روزنامه معتبر انگلیسی تست دادم و با وجود ملاکهای سختگیرانشون، در کمال ناباوری در هر سه جا قبول شدم و بین سه انتخاب سخت، در نهایت یکی از روزنامه ها رو انتخاب و در اون مشغول به کار شدم. اوایل با فن ترجمه مطبوعاتی بیگانه بودم اما به خاطر عشق و انگیزه زیادم به اینکار و بعد مطالعه و تلاش فراوون از باسابقه های اون روزنامه هم جلو زدم. حقوق مطبوعات هرگز حقوق بالایی نیست و طبیعتاً حقوق من هم عالی نبود اما کفاف زندگیمو میداد. با همون حقوق تونستم لپتاب و کامپیوتر و گوشی موبایل و لباسهای جورواجور و خیلی چیزهای دیگه بخرم....

سه سال بعد اما دوباره به سرم زد تغییر شغل بدم. اینبار انگیزه ارتقای مالی قویتر از انگیزه های دیگه بود چرا که هنوز کارم رو دوست داشتم. تمام اون سه سالی که در روزنامه کار میکردم، رئیسم که بین سایر همکاران توجه خاصی بهم داشت کمک کرده بود تا براحتی و بی دغدغه درسم رو بخونم و فوق لیسانسم رو بگیرم. از این حیث بهش مدیونم.  هر چند گاهی سر مسائل پیش پا افتاده ای بحثمون میشد، اما وجداناً خیلی با من راه میومد، خیلی وقتها کارهای مربوط به من رو شخصاً انجام میداد و در برابر انگ تبعیضی که بعضی همکارها بهش میزدند، محکم و با دلایل موجه می ایستاد. حتی در مراسم دفاع پایان نامم شخصاً حضور پیدا کرد که همین امر، ارج و قربم رو پیش استادان چندبرابر کرد... چه روز خاطره انگیزی بود اون روز. یادش بخیر و من چه پر غرور بودم و چه آرزوها که نداشتم. در نهایت خود آقای رئیس بود که به من گفت این درآمد و کار با توجه به سواد و تحصیلات تو مناسب نیست و باید به فکر کار تازه ای باشی. میدونست در نبود من کارهاش چندبرابر میشه، با اینحال میگفت اگر از الان دنبال کار جدیدی نباشی با این حقوق به جایی نیمرسی و همینطور سنت بالا و بالاتر میره تا آخرش امکان استخدام رو از دست میدی مثل خود من. به خاطر خودم میگفت.

خیلی اتفاقی در یکی از ماموریتهای خبرنگاری به محل کار فعلیم اعزام شدم و خیلی اتفاقی تر و صرفاً با پرسیدن یک سوال ساده از یکی از مسئولین اونجا، دعوت به همکاری شدم. اوایل دل کندن از کار قبلی که همچنان بهش علاقه داشتم و همکاران قبلی که دوستشون داشتم خیلی سخت بود، بخصوص که کار جدید با رشته تحصیلیم که خیلی هم در اون موفق بودم همخوانی نداشت، اما وسوسه حقوق دوبرابری و ترغیب و تشویق خانواده باعث شد علیرغم تردیدهای بسیار بپذیرمش و مشغول به کار جدید بشم، یک کار رده بالای دولتی که در آغاز با وجود همه نارضایتیهام چشم انداز روشنی براش میدیدم و شاید هم چشم اندازی توهم آمیز که از بی تجربگیم از سیستم اداری و زد و بنداش ناشی میشد...

الان از اون تصورات و خیالهای واهی خودم خندم میگیره! فکر کنید! مترجم ارشد رئیس جمهور که به هر کشوری میرفت همراهیش میکرد! آره خنده داره اما این رویای یک دختر 24 ساله در اون زمان بود. رویاییکه در ذهنم انقدر پرورشش داده بودم و بزرگش کرده بودم که تبدیل شده بود به جوانی رشید، برومند و مغرور. آه که چه خیال باطلی بود. چندماهی بیشتر نگذشته بود که متوجه شدم تصوراتم همونقدر دور از واقعیت بود که زندگی در کره ماه برای انسان امروزی....ً اینطور شد که آروزی مترجم رئیس جمهور و وزیران شدن با گذشت زمان تنزل پیدا کرد به التماسهای گاه و بیگاه و ترحم انگیزم به رئیس جدید برای قراردادن من در بخشی که بتونم لااقل کمی از رشته تحصیلیم که با جون و دل براش زحمت کشیده بودم، استفاده کنم، درخواستی که هرگز به جایی نرسید. 

زمانیکه از رسیدن به جایگاهی که در رویاهای دورم بارها خودم رو در اون تصور کرده بودم ناامید شدم، باز تصمیم به جداشدن از محل کار فعلیم گرفتم. ضرب العجل سه ساله به سر رسیده بود، اما نه اینبار برخلاف دفعات قبل راحت نبود... هیچ معلوم نبود که بیرون چه چیزی در انتظارمه. معلوم نبود که بتونم درامد فعلی رو داشته باشم. اما گاه به خودم نهیب میزدم از کجا معلوم؟، شاید خیلی بیشتر هم در بیاری و اصلاً حتی کمتر، اما دست کم انگیزه ای برای ادامه پیدا میکنی.بارها تصمیماتی گرفتم و تا مرز عملی کردنش رفتم اما نتونستم. ریسک بزرگی بود و از طرفی از نظر خانواده و دوستانم هم این کار با توجه به شرایطی که اونها از دور از شرایط من میدیدند و اوضاع کاری بد جامعه، حماقت محض بود. اما هیچکس حال منو درک نمیکرد، درد منو نمیفهمید، هیچکس من رو زندگی نکرده بود... و نکرد.

خودم هم هرگز نتونستم مطمئن باشم آیا ترک کار فعلی و پرداختن به کار و حرفه ای متناسب با رشتم میتونه منو از این شرایط روحی بغرنج ناشی از بی انگیزگی و بی هدفی یا بهتر بگم سرخوردگی از رسیدن به اهداف و رویاها نجات بده یا نه. با وجودیکه ریسکهای بزرگی در زندگی شخصیم کردم، اما درمورد زندگی کارم هرگز قدرت ریسک پذیری نداشتم، باید دل به دریا میزدم اما نیمتونستم. ترس از اینکه شاید آخر کار پشیمونی باشه  و بعد با شماتت سرزنش کنندگان و مخالفان تصمیمم روبرو بشم، قدرت تصمیم گیری من رو متزلزل میکرد.

و الان من هنوز اینجام، خستگی در عمق و جانم رخنه کرده. از سواد انگلیسیم که برای رسیدن بهش از جون و دل مایه گذاشته بودم - تا جاییکه  شاگرد اولی دانشگاه علامه طبابطبایی در مقطع فوق لیسانس شدم  -چیزی نمونده. انقدر بی انگیزه بودم که حتی 4 سال بعد از فارغ التحصیلی حاضر نشدم در آزمون دکترا شرکت کنم. در حال حاضر زبان انگلیسی من به دلیل عدم تناسب رشته تحصیلیم با نوع کارم، حتی یک دهم به خوبی سابق نیست و تقریباً هیچیک از اصطلاحاتی رو که دونستنشون همیشه مایه افتخار و مباهاتم بود و موجب حیرت همکلاسیها و استادانم به خاطر نمیارم. اگر جیمز نبود که گهگاه تلفنی باهاش انگلیسی صحبت کنم شاید تسلط مکالمه زبانم رو هم کامل از دست داده بودم. جیمز گاهی ازم میپرسه "چه به سر زبانت اومده که 5 سال پیش خیلی بهتر از الان جملات رو ادا میکردی، اما الان گاهی برای بیان منظورت کم میاری؟"

من از کودکی با رویاهام بزرگ شدم، همون موقع که با ریحانه توی حیاط بزرگ خونمون شاهزاده بازی میکردیم و هر بار سر اینکه چه کسی شاهزاده باشه و چه کسی داماد بحث میکردیم. همون موقع که زنجیر سینه زنی بابا رو روسرمون مینداختیم (مثلاً موی بلند بود!) و روسری سفید مامان رو روشونمون مینداختیم یا به کمرمون میبسیتم و میگفتیم شاهزاده ای هستیم با موهای بلند مواج و لباس عروسی سفید که با تفاخر در مراسم عروسیش راه میره و به دیگران لبخند میزنه. همون موقع که نقش سیندرلا رو بازی میکردیم و کفش پاشنه بلند مامان رو میاوردیم و ...

من با رویاهام زندگی کردم، همون موقع که خودم رو شاعری دیدم که کتابهاشو رو دست میبردند، نویسنده ای که مردم با جون و دل کتابهاشو میخریدند، دختری که مثل جین ایر با تمام سادگیش دل یک مرد پولدار مغرور رو که هزاران دختر برای داشتنش جنگیده بودند، بدست میاره و تمام عشق و زندگی اون مرد میشه...

من به خاطر رویاهام جنگیدم و مبارزه کردم، با هر چیز که فکر کنید، هیچکس سختیهایی رو که در این راه کشیدم درک نمیکنه... اشکهایی که ریختم و رنجهایی که بردم رو نمیفهمه. من در رویاهام آن شرلی موقرمز بودم که در بارش شکوفه های سپید درخت سیب سرمست میدوید، من در رویاهام جین ایر بودم، من در رویاهام دزیره بودم که ناپلئون عاشقش شد...

و الان از اونهمه رویا چی باقی مونده؟ زندگی یکنواختی شامل رفتن به محل کار و برگشتن از اون که با ترافیک تهران و با افزایش غیر منصفانه ساعت کاری کارمندان به معنای تایم کاری حداقل 7 صبح تا 7 شبه که گاه با توجه به شرایط پرمشغله کاری به ساعت 8 و دیرتر هم میرسه... شبها از فرط خستگی حتی قدرت ایستادن روی پاهامو ندارم، حتی نمیتونم لباسهامو عوض کنم، حتی حرف زدن برام سخته، از دیدن صفحه کامپیوتر حالم به هم میخوره، حتی از دیدن کتاب های ریز و درشت و گرون قیمتی که منو یاد روزهایی میندازه که اونها رو با قیمت گزاف و با حقوق ناچیز میخریدم به این امید که همش رو میخونم اما دریغ و صد افسوس... یادش بخیر، عین دیوونه ها وقتی کتاب گرون قیمتی رو با پس انداز خودم و زدن از خیلی خواسته هام میخریدم، از خوشحالی جلدش رو بارها و بارها میبوسیدم و عین فرزند نداشتم قربون صدقش میرفتم.

رویاهای من نه انقدرها بزرگ بود و نه انقدر ها کوچیک، اما رویا بود، رویایی که از من فرار کرد و هر چه تلاش کردم به سمت خودم بکشونمش بیشتر از من گریخت... رویای گریزپای زندگی من چه خوب میدوید!

نه، این جهنم، رویای من نبود، من پیش رویای خودم شرمنده شدم. رویای من منو ببخش اگر ناامیدت کردم، رویای من منو ببخش اگر لمست نکردم، بغلت نکردم، نبوسیدمت... ببخش که کشتمت.

چقدر دردم میگیره که اینها رو میگم. چقدر بغض میکنم که اینها رو مینویسم. برای نوشتن این مطلب طولانی کمتر از نیم ساعت صرف کردم اما در همین مدت تاریخ چندصد ساله زندگیم پیش چشمانم مرور شد.

"آن شرلی" موقرمز راست میگفت. زندگی گورستان آرزوهاست...

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانــــی، زندگـــــی هــــای اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله هــــای رو بــه پایین

سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایـــی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریــه های اختیاری

رو نوشت روزها را، روی هــــم سنجــاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پـــــرونده ام را، با غبــــار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، بادخواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری (قیصر امین پور)

[ ۱۳٩٢/۱۱/٩ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب