باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

نگاه نافذش رو صورتم سنگینی میکنه. میگه یکی از بیمارانش تصمیمشو گرفته. میخواد برای اولین بار تجربش کنه. بیشتر از این نه میتونه و نه میخواد که تحمل کنه. اون شب سرنوشت ساز قراره آخر همین هفته باشه، شبی که دختری از سر لج و لجبازی با خانواده سنتی و سختگیرش و احتمالاً فشارهای جسمی و تمناهای درونی، دخترانگیشو به مردی میفروشه که  خودش میدونه قصد ازدواج باهاشو نداره.

از شرم نگاهمو به پایین میدوزم. سخته که به صورتش نگاه کنم. سرم رو که بالا میگیرم، آقای دکتر لبخند میزنه. نمیدونم چرا این موضوع رو با من مطرح کرده... منی که از چه گمگشتگیها وسردرگمیهایی به خاطر فکرکردن روی این موضوع رنج نبردم. برخلاف عادت همیشگی سکوت میکنم. سعی میکنم پیش بینیش نکنم.

"تو با این کارش موافقی؟ به نظرت کار درستی میکنه؟" از خودم میپرسم چرا داره از من میپرسه؟ اونکه خودش دکتر متخصصه و خیلی از من باتجربه تر. قطعاً بهتر میتونه قضاوت کنه. نظر منو برای چی میخواد...

" آخر هفته با پسره قرار داره و خودش میگه تصمیمشو گرفته... نظرتو نگفتی؟ اگر اشتباهه، راهی هست که بتونم قانعش کنم این اشتباه رو مرتکب نشه؟".

و باز سکوت من و سری که به سختی بالاش نگه داشتم.

"خانوادش یه خانواده بسته سنتی هستن که فکر میکنن دخترشون آفتاب و مهتاب ندیدست. طفلک هفته پیش خودکشی کرده. بچه هم نیست. 28 سالشه. توی بیمارستان بالای سرش که رفتم حتی حاضر نشد بهم نگاه کنه. با فریاد میخواست که ازش دور بشم. به زحمت سعی کردم اعتمادشو جلب کنم. درحالیکه سعی در آروم کردنش داشتم بی مقدمه گفت: "من بهش نیاز دارم. هم به اون پسر و هم به س.ک.س با اون. تصمیممو گرفتم. آخر هفته کارو تموم میکنم."

 و حالا باز تکرار اون پرسشی که شاید سخت ترین سوالی باشه که به عمرم جواب دادم: "به نظرت داره اشتباه میکنه؟ اگر نه که هیچی، اما اگر اشتباهه، راهی هست که جلوشو بگیرم؟"

خدایا چرا همیشه قسمت سخت هر چیزی به من میرسه؟! خب الان من باید چه جوابی بدم؟ چرا باید دقیقاً به سوالی جواب بدم که مدتهاست به دنبال پاسخش هستم؟؟ الان باید دقیقاً از کدوم یک از جهت گیریهای چندگانم روی این موضوع صحبت کنم؟ باورهای فرویدی؟ گرایشها و جهت گیریهای مذهبی و اسلامی؟ نظریات دکتر شریعتی؟ حرفها و نظرات جیمز درمورد پیچیده نبودن این موضوع و حق انتخاب انسانها راجب بدنشون؟

یک لحظه خودم رو جای اون دختر میذارم. من خوب میدونم لجبازی یعنی چه، لجبازی با خودت، خونوادت، خدا. برام سخت نیست رسیدن به جواب این سوال که چه چیزی اون دخترو به چنین سمت و سویی سوق داده...

همیشه سکوت آخر این ماجراست. اگر بیش از حد دهانتو باز کنی محکوم میشی به بی اخلاقی، غربگرایی و بی قید و بندی. کاش برای یکبار هم که شده، جامعه شناسان، روانشناسان، پزشکان و حتی کارشناسان مذهبی فارغ از هرگونه تعصب بیجا مینشستند و یکصدا و به دور از هرگونه تفرق و چندصدایی، روی این مسئله نظر میدادند که براستی چرا باید دختری از یک خانواده مذهبی به مرحله ای برسه که بخواد از سر لج و لجبازی با سنتها و یا مثلاً شدت نیازهای فیزیکی کنترل ناپذیرش، اونچه رو که جامعه، عرف و شرع برای یک دختر سرمایه (؟) میدونه و بودنش رو نماد نجابت و پاکی و نبودنش رو نماد بی عفتی (؟)، به بازی بگیره و تن به از دست دادنش بده، در حالیکه از تبعات این تصمیم خبر داره...

اساساً چه فرقی بین دختران و پسران، زنان و مردان ما در چنین مقوله ای وجود داره که پسران مجرد از حق انتخاب در این موضوع برخوردارند و دختران مجرد محکوم به رعایت به اصطلاح حریم ها و سالم نگهداشتن اونچه که اگر نباشه، به بدترین شکل ممکن از سوی جامعه و خانواده مورد قضاوت یا طردشدگی قرار میگیرند و ازدواج و سرنوشت آیندشون در غالب موارد محکوم به شکست خواهد بود... اگر هر دوی این دو جنس حق احساس تشنگی و گرسنگی و خواب رو دارند، چرا درمورد نیاز طبیعی دیگه ای یعنی نیاز ج.ن.س.ی که قویترین نیاز بشره، فقط به مردها حق داشتنش و ارضاش داده شده؟ و زنها توصیه به حفظ حریمها شدند؟ آیا این با عدالت خداوندی و تساوی حقوق زن و مرد در نزد خدا سازگاره؟ 

من خیلی خوب میتونم این موضوع رو درک کنم که حفظ چنین "سرمایه ای" در دختران ما مهم و حیاتیه، اما اساساً نمیتونم بفهمم آیا همونطور که از روایات ما برمیاد، وجود چنین چیزی قبل ازدواج در دختران ما نماد پاکدامنی اونها و نبودش نماد بی قید و بندی و عدول از حریمهای نجابت و پاکیه؟ و کیه که ندونه این روزها چه خدعه ها و نیرنگهایی برای تظاهر به این به اصطلاح نجابت وجود داره؟

خودداری از بیان برخی حرفها این مطلب رو تبدیل کرده به نوشته ای پر از ابهام و غیر منسجم. نقطه نظرات خودم روی این موضوع به قدری پراکنده و متناقض هستند که خودم هم نمیتونم موضع نهاییمو از میان این جنگل پرانبوه ایدئولوژی ها شناسایی کنم چه برسه به اون بینوایی که منو میخونه... اینهمه بی ثباتی از کجا نشئت میگیره؟ فرهنگ مردسالارانه ما؟ باورهای اسلامی و قرآنیمون؟ نظریات فروید و یونگ؟ تجربیات و احساسات شخصی؟ هنجارهای تحمیلی عرف و سنت؟ مشاهده دخترانی در اطرافم که از افسردگی ناشی از نبود تجربه ج.ن.سی خوب رنج میبرند؟ نمیدونم....

و  اصلاًدر این میون از من چه انتظاری میره وقتی جلال آل احمد، نویسنده صاحب فکر معاصر، در کتاب "سنگی بر گوری" اونجا که به شکلی وسواس گونه به مشروع بودن و نبودن بچه های بی سرپرست برای پذیرش حضانت یکی از اونها فکر میکنه، دچار اینهمه تضاد و تعارض میشه و در نهایت حتی نمیتونه نتیجه گیری روشنی از افکار و اندیشه هاش ارائه بده؟

به چند خط پایین از همین کتاب توجه کنید:

"آخر چرا این عمل وظایف الاعضایی ساده فقط در حوزه معین، یعنی پس از ازدواج، رسمی است و در دیگر حوزه ها رسمی نیست؟ ازدواجی که خود با ادای چند کلمه عربی با فارسی رسمی شده است یا پس از ثبت در دفتری؟ واقعیت می گوید که در هر صورت مردی و زنی گرفتار هم بوده اند - گرچه موقتی - که پای عمل جنسی به میان آمده است. چه ثبت شده و چه نشده. چه طبق سنت و چه مخالف آن. ببینم شاید ارث و خون و دیگر روابط اجتماعی نباید به هم بخورد؟ درست. اینرا میفهمم. واقعیت می گوید برای اینکه اجتماعی بگردد و زیردستی باشد و بالادستی و قانونی و سرنیزه ای و برای اینکه به جنگل بازنگردیم همه اینها لازم است. ولی عاقبت؟ عاقبت اینکه تکلیف خصوصی ترین روابط یک زن و مرد را، که هر کدامشان ققط یکبار زندگی میکنند، همین مقررات از قرنها پیش معین کرده و نه تنها معین کرده بلکه چند و چون آن را دم به دم بر سر بازار می کوبد. رجوع کنید به دستمال شب زفاف و به بوق و کرنای دهات و روی بام حجله. و اینها یعنی من حتی در خصوصی ترین روابط با زنم بنده همان مقرراتی هستم که قرنها پیش از من وضع شده. و بی دخالت من و تازه اسم همه اینها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اینجاست که آدم دلش میخواهد یک مرتبه بزند زیر همه چیز. ولی مگر می شود از همه اینها سرپیچاند؟


... اما از طرف دیگر فکرش را که میکنم میبینم حرمت مقررات شرعی و عرفی را که از دوش روابط جنسی برداشتی اصلا انگار از آن سلب اعتبار کرده ای. معنی اش را گرفته ای و بدلش کرده ای به عملی حیوانی."

خب ملاحظه کردید دوستان؟ وقتی این نویسنده روشنفکر با اونهمه دانش و مطالعه و گشت و گذار در دنیا، اینطور مردد و شبهه ناک راجب این مقوله نظر میده و در ذهنش هزار جور درمورد درستی و نادرستی عمل ج.ن.س.ی پیش از ازدواج پردازش میکنه و آخر هم به نتیجه نمیرسه، من و امثال من چطور میتونیم در جامعه پرتنش و پرتناقض امروز جواب معینی برای سوالاتمون پیدا کنیم؟ تکلیف چون منی که هم به قسمت اول گفته های جلال معتقدم و هم قسمت دوم (بعد از از طرف دیگر) چی میشه؟ البته این تناقض فقط وقتی هست که جزء اقشاری از جامعه باشیم که این موضوعات براشون سواله، وگرنه افرادی که بی هیچ قید و بندی به فکر لذت جویی و کسب منافع ناشی از اون هستند، هرگز با چنین پرسش ها، تناقضات و پارادوکس هایی در زندگی مواجه نخواهند بود و همینطور اقشار مذهبی افراطی و به اصطلاح خشک مغزی که در مسائل دینی و اسلامی تا نوک دماغشونو بیشتر نمیبینند. اونها هم با قطعیت راجب این موضوع نتیجه گیری میکنند و بی چون و چرا این لذت جویی نامشروع (؟؟؟) رو تقبیح میکنند... خب اونوقت تکلیف من و امثال من که بینابین این دو گروه غوطه ور هستیم و هر روز با خوندن یک کتاب خاص یا دیدن یه آدم جدید از سویی به سوی دیگه در حرکتیم، این وسط چیه؟

از "چیز چیز" کردن خودم متنفرم. حتی نمیتونم برخی واژه ها رو که همه بر اساس بافت نوشتار من به راحتی حدس زدند، به زبون بیارم. واقعاً اون چیه که حتی حرف زدن من و خیلیهای دیگه رو در مورد این موضوع انقدر دشوار کرده؟ چرا همیشه باید نگران قضاوت شدن باشیم حتی وقتی به دنبال یافتن جوابی برای سوالهای منطقیمون هستیم؟ سوالاتی که پیداکردن پاسخشون جزئی از حقوق اساسی و انسانی ماست و تضمین کننده سلامت روحی و روانی و پیداکردن هویت و خط مشی و مسیر آینده؟

آقای دکتر مذکور در نهایت یک جواب رو از من شنید، نه جوابهای مختلف و متناقضی که طی دو سه سال اخیر هزاران بار در سرم دوران خورده. جوابی که هنوز نمیدونم چقدر باورش دارم... اما لبخند رضاتمندی که در نگاهش دیدم، به خوبی نشون میداد که جواب سوالشو گرفته. ازم تشکر کرد و گفت نظرم رو اعمال میکنه... و این چه پیروزی حقیری بود برای کسی که خودش هنوز نمیدونه چی درسته و چی غلط...

پی نوشت: با اینکه خیلی دوست دارم نظر دوستنم رو راجع به این مسائلی که در این مطلب مطرح کردم بدونم، اما مجبورم طی دوسه روز آینده این نوشته رو به یادداشت خصوصی تبدیل کنم. اصلاً همین خصوصی کردن چنین مطلبی نگاه غالب جامعه رو به بررسی منطقی و غیرمتعصبانه چنین مقوله مهمی نشون نمیده؟ ترس از قضاوت شدن؟ بیم از انگ خوردن و تهمت شنیدن؟ 

به راستی تحریف و سانسور تا کی؟ 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب