باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

در جایی خوندم که دکتر شریعتی خاطره ای رو از دوران ابتداییش تعریف میکرد با این مضمون که:

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد.»

خیلی عمیق شدم به این مطلب، به این فکر کردم که به واقع هر یک از ما به مرور زمان به بهانه تجدد، امل نبودن یا هر دلیل و دستاویز دیگه ای، فاعل و کننده چیزهایی شدیم که در گذشته ای نه چندان دور خودمون به شدت از اون و انجام دهنده اون ابراز انزجار می کردیم و حتی اونو عامل فساد و تباهی میدونستیم. نمونه هاش خیلی زیاده و با نگاه کوتاهی به زندگیمون میتونیم چند تاشو درمورد خودمون مثال بزنیم... چیزهایی مثل سیگارکشیدن خانمها، بدحجابی و مدگرایی دخترها و پسرها تا مرز بی بندوباری که حتی در اروپا شاهدش نیستیم، روابط جنسی نامشروع بعد از ازدواج (صد البته مردان هم شاملش میشند!)، اختلاط بی حد و مرز دخترا و پسرها در پارتیهای شبانه، زندگی مجردی دخترها، و غیره و ذلک.

اگر بخوام در مورد خودم مثال بزنم موارد نسبتاً زیادی رو میتونم نام ببرم که از اونجا که دستورات دینی ما برخلاف دین مسیحیت حکم به پرده پوشی از گناهان به منظور پرهیز از قبح شکنی اونها رو میده، بهتره از ذکرشون صرف نظر کنم; تنها به ذکر یک نمونه ساده اکتفا میکنم:
در دوره دبیرستان و سالهای ابتدایی دوران دانشگاه همیشه از نگاه به دخترها و زنهایی که مانتوهای تنگ و کوتاه یا شلوارهای چسبان میپوشیدند منزجر میشدم و این نوع لباس پوشیدن رو  به نحوی نماد خودآرایی افراطی و بی بندوباری میدونستم، اما تنها چندسال بعد خودم بی هیچ انگیزه ای دست به کار مشابهی زدم، یعنی پوشیدن مانتوهای کوتاه و تنگ که تولیدش در اون مقطع به اوج خودش رسیده بود، اما به هر حال پوشیدنشون از طرف دختری با روحیات من کاملاً بعید بود. این علاقه یکباره و عجیب به پوشیدن این نوع لباسها کمتر از یکسال به طول انجامید و  بعد کم کم رو به افول گذاشت تا در نهایت کاملاً از بین رفت، شاید هم عمر کوتاهش به خاطر حق انتخابی بود که خانوادم در انتخاب نوع پوشش به ما بچه ها داده بودند که " الناس حریص علی ما منع " (انسان نسبت به هر چیزی که از اون منع بشه، حریص تر میشه).

به هر حال الان دوباره سالهاست که از حیث ظاهر، آرایش و ... به اصول خاصی معتقد هستم و سادگی رو در لباس و آرایشم بیش از هر چیز دیگه ای میپسندم.گاهی ناباورانه به مانتوهای اون یکسال از عمرم که الان جای بلوز تونیک! ازشون استفاده میکنم - و البته با اضافه وزن وحشتناکم نسبت به اون موقع کم کم قابل پوشیدن نیستند - نگاه میکنم و نمیتونم بپذیرم اینها زمانی تن خودم بودند و باهاشون تو خیابون راه میرفتم!

بعد از اون  و همینطور بعد از تجربیات مشابه دیگه ای بود که به راحتی به خودم اجازه ندادم انسانها رو از روی ظاهرشون قضاوت کنم که البته دوست خوبم "دعادست" هم در نظرات پست قبلی به همین موضوع با آوردن مثالی واقعی اشاره کردند که اگر حوصله کردید برید و بخونید. به نظرم جالب توجه اومد.

عیب کسان منگر و احسان خویش، دیده فروبر به گریبان خویش

آینه روزی که بگیری به دست، خود شکن آنروز مشو خودپرست

البته اینطور هم نیست که الان طرفدار سبکسری و بی بندوباری باشم ؛هنوز زنانگی واقعی رو در سادگی، متانت و حجب و حیای ذاتی زن که معتقدم زیباییش رو دوچندان میکنه میبینم،‌ اما بر اساس تجربیاتم که با گذر زمان حاصل شده، دیگه ظاهر افراد رو ملاکی برای ارزیابی باطن اونها نمیدونم و مثلا از روی حجاب مناسب یک فرد (که در عرف ما چادر قلمداد شده)، حکم به پاکی، نجابت و خوبی طینت اون خانم و یا مثلاً بر اساس زلف های رنگ گرده و آرایش نسبتا غلیظ یک دختر یا مراودش با یک پسر که عاشقانه بهش علاقمنده، حکم به بدی یا خدای نکرده بی قید و بندی اون دختر یا خانم نمیدم و اعتقاد دارم باید مقتضیات سن افراد و شرایط جامعه و ... رو در ارزیابیها مدنظر قرار داد. البته همیشه باید جانب احتیاط رو در این مرزبندیها رعایت کرد تا به اصطلاح از اون طرف بوم نیفتاد.

این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است (علی موسوی)

حالا و در این برهه از زندگیم بیشتر از همه منزجر میشم از عیبجویانی که عیب خودشون رو نمیبینند و عیب فرد دیگه ای رو بارها و بارها به اون فرد و بعضاً در حضور دیگران به اون متذکر میشند. بدتر از اون بعضا خودشون مرتکب همون کارها و اعمالی میشند که دیگران یا فرد مذکور رو ازش نهی میکنند مثل بدگمانی، افشای راز، پرحرفی، خیانت در امانت و ...... به تمام معنا منزجر میشم از همون به اصطلاح توبه فرمایانی که خودشون توبه کمتر میکنند...

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند، چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس، توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟

آموزه های دینی ما هم انسانها رو از عیبجویی دیگران نهی میکنه. خداوند در قرآن  میفرماید: "ای کسانی که ایمان آورده اید، نباید قومی قوم دیگر را مسخره کند، و از یکدیگر عیب مگیرید.""
از این آیه میشه به این نتیجه رسید که همانطور که انسان عیب خودش رو نمیگه و یا در حضور دیگران اونو افشا نمیکنه، نباید عیب دیگران رو هم بازگو کنه یا سایرین رو به خاطر عیب یا ایرادی استهزاء کنه که شاید همینهایی که از طرف مدعیان، مورد عیبجویی قرار میگیرند (به هر دلیلی) نزد خدا از افرادی که عیب اونها رو متذکر شدند، بهتر و مقربتر باشند. 

اصلا چرا به جای "عیب جویی" دیگران "عیب پوشی" نکنیم که یکی از صفات مهم خداوندی هم هست، یعنی "ستار العیوب" بودن که اگر در ذات اقدسش نبود، آبرو و اعتباری برای هیچکدوم از ما بنده هاش نمیموند...

البته منظور از عیب پوشی این نیست که عیبها و ایرادات دوستانمون رو که از اون بی خبرند و در صورت آگاهی و اشراف به اونها، میتونند با تلاش در جهت رفعشون به ارتقای روحی و معنوی برسند، کاملاً دوستانه و با حسن نیت تمام (اونهم در خلوت و بطور خصوصی و البته با ذکر نقاط مثبت شخصیتی) متذکر نشیم، بلکه منظور عیبجویی از ایراداتی هست که برخی همیشه با جزئیات هر چه تمامتر در دیگران میبینند و در حالت خوشبینانه از وجود اونها در خودشون غافلند و در حالت بدبینانه، بهش آگاهی دارند ولی انکارش میکنند.

قصدم بالای منبر رفتن نیست که اصلاً بلد هم نیستم و اعتقادات دینی و دانسته های علمیم انقدر غنی و استوار نیست که بخوام این مسائل رو که باید یک عالم دینی یا کارشناس خبره به اون بپردازه ،مطرح کنم، فقط خواستم بگم در این مقطع از زندگیم از چه نوع آدمهایی بیش از هر چیز و هر کس منزجر میشم و دوست ندارم هرگز جای اونها باشم.

فقط امیدوارم برخلاف سرنوشت دکتر شریعتی که در آخر از هر آنچه منزجر بود دچارش شد، روزی خودم در کمیانسالی یا هنسالی به خیل این جمعیت منزجرکننده عیبجو نپیوندم! و اگر هم ناخواسته در زمره این دسته افراد قرار گرفتم یا الان قرار دارم، قبل از اینکه دیر بشه، به اصلاح خودم بپردازم و به عبارتی از خودم حساب بکشم پیش از اونکه از من حساب بکشند.

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفت شیخا هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی؟ (خیام نیشابوری)

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب