باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

تا حالا پیش اومده که از روی برخی رفتارها و برخوردها احساس کنید فردی علاقه یا محبت خاصی نسبت به شما داره و به نوعی شما رو تافته جدابافته در یک جمع میدونه و حاضره به خاطر تصاحب شما دست به هر کاری بزنه و حتی قید آبرو و اعتبارش رو؟ به دنبالش با خوشبینی هر چه تمامتر کلیه مطالب و شعرها و نوشته ها و حرفهاشو به خودتون نسبت بدید و حتی از بابت این توجهات ویژه و حاص به خودتون ببالید و اعتماد به نفس کاذب پیدا کنید؟ اما در کمال تاسف ماهها و حتی سالها بعد متوجه بشید احتمالا تمام این توجهات و نوشته ها مخاطب دیگه ای داشتند و اون فرد احساس خاصی نسبت به شما نداشته و نداره؟ خیلی دردناکه نه؟ تحقیرکننده نیست؟

هرگز نشد که باری از این غصه کم کنم

دریا بگو کــــه روسری ات را سرم کنم

من پیش از این نرفته ام از راه عاشقی

بگذار پای بــــی هنـرم را قلــــــم کنــم

+++ ضربه ای که اعتماد بیجا به دیگران به من و زندگیم وارد کرد، مرگ عزیزترینهام از جمله ریحانم به من وارد نکرد. همیشه معتقد بودم هیچ چیزی که در زندگیمون اتفاق میفته بی مقدمه نیست. امروز ماحاصل کاشته های دیروزمونو برداشت میکنیم... "آنکه باد میکارد طوفان درو میکند."  من چرا باد کاشتم؟

 آمدی که بریزی به هم جهانم را

به نا کجــا بکشـــی پای ناتوانم را

مهــم نبود کــه ویران شدم بـــه خاطر تو

دلم خوش است که پس دادم امتحانم را

+++ کاش روزی برسه که زندگیم تحت الشعاع چیزهایی که میشنوم و میبینم قرار نگیره. هر روز با اتهام جدیدی از طرف شخصی حقیقی در محل کارم روبرو میشم. یک روز اتهام مقدمه  چینی برای رفتن همیشگیش از محل کارم و یک روز دیگه اتهام افشای ناگفتنی ها و رمز و رازهایی که هنوز نمیدونم چیه، اما ظاهرا اسناد موثق و مستندی دال بر اون وجود داره! من دختر حساس و زودرنجی هستم و  همیشه در حال سرزنش کردن خودم. خیلی از نزدیکانم این رو به خوبی میدونند. با این حال برخی چه راحت فکر و ذهن من رو درگیر چیزهایی میکنند که نقش زیادی در بروزشون نداشته ام و یا اگر هم داشتم کاملاً ناخواسته بوده و غیر عمد ؛ اونهم افرادی که  همیشه از نظر من انسانهای برجسته و صاحب فکری بوند و فکر میکردم در زندگی آینده ام نقش مهمی ایفا خواهند کرد.  ما ز یاران چشم یاری داشتیم...

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهـــی بودم و دارم زدند

نیستم از مردم خنــــجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

+++ عاشق شدن حس خوبیه. حسی که خیلی وقتها حس کردم درکش کردم اما احتمالاً هیچوقت به درستی تجربش نکردم. گاهی با خوش خیالی فکر کردم بهش رسیدم. مثلا درمورد اولین آدمی که بعد عمل جراحی سنگینم تنها یکی دو ساعت بعد به هوش اومدن به یادش افتادم و روزهای بعد با فکر او بود که سعی کردم ذهنم رو از درد زیادی که داشتم دور کنم...(b) حتی خودش هم نمیدونست که اگر میدونست مطمئنا خیلی خوشحال میشد، شاید باورش هم نمیشد، اما دیری نپایید که فهمیدم چه دروغ بزرگی به خودم گفتم.

قصه ی عشق از زمین که گذشت

از هوایــــی شدن هراسی نیست

پیش بینی نکن چـه خواهد شد

عشق مثل هواشناسی نیست

یا مثلاً زمانی که جیمز، دوست آمریکایی تازه مسلمانم، به من پیشنهاد ازدواج داد و از زندگی در خارج از کشور و محاسنش گفت و من غرق در رویاهام و آرزوهام شدم...تا یکی دو سال بعدش فکر میکردم عاشقشم اما باز هم اشتباه میکردم. فقط عادت بود و بس...

یه بار دیگه...

نه، بهتره ادامه ندم! طوماری میشه از خطاهام که مثل یک فیلم سینمایی جلوی چشمام رژه میرند. مغزم تیر میکشه، از درون میسوزم... بارها با سادگی هر چه تمامتر حس کردم تجربش کردم، گفتم آره همینه! اما خیال باطلی بیش نبود، سرابی که از دور آب میدیدم و از نزدیک هیچ جز خشکی و برهوت نبود. با همه اینها تا اون موقع که نمیدونستم در حال فریب خودم هستم و شاید هم فریب خورده، چه حس و حال خوبی داشتم. روزگار به کامم بود. پر از انگیزه بودم، پر از نشاط و حالا جز افسوس و آه چیزی نمونده. سعی میکنم کمتر بهش فکر کنم اما خب گاهی اجتناب ناپذیره.

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شــهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
این بار اعتمـــاد کنــــــی خاک بـــــر سرت!!

دلم گرفته همین... برخلاف بعضیها که فکر میکنند آدم برونگرایی هستم و همیشه در حال انفجار بغض ها و دردهام، خیلی وقتها جز اینجا با هیچکس درددل نمیکنم.... تمام این پست فقط یک موضوع داشت. آزموده را آزمودن خطاست. اعتمادی که جای اشتباهی خرج بشه، ویرونت میکنه، می پوسونتت!

قرار بود یه پست طنز بنویسم!  اما الان... باید دوباره حالمو خوب کنم! آره میکنم اما چه کار سختی!

دوباره به هم ریختم. الان که اینو مینوسم ساعت حدود 4:30 بعد از ظهره و من در محل کارم هستم. صدای یک خروس که بی محل میخونه تنها صداییه که میتونم میشنوم. داشتم فکر میکردم چند ساله صدای خوندن خروسو نشنیدم؟ اصلا یک خروس که بی محل میخونه تو محله جردن تهران چیکار میکنه؟ عجیبه!

خروس جان تو دیگه چرا تهران موندی؟ من مجبورم، اما تو چرا برنمیگردی جایی که بهش تعلق داری؟

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب