باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

گاهی همزمانی یک سری اتفاقات سلسله وار به موضوعی که همینطوری از قبل هم بخشی از ذهنتو درگیر خودش کرده بوده، بیش از پیش دامن میزنه.

نوشته بودیم که چند وقتی است خدا بی اجازه کودکان جورواجوری را در عالم خواب در بغلمان می گذارد، آنهم در شرایطی که قبل از  خواب ذهنمان حول محور هیچ کودک ونگ ونگویی نمیچرخد! البته اینکار را برای ما درست به سان فرزنددار شدن مریم مقدس انجام میدهد، چرا که در هیچ موردی هویت پدر کودکان معصوم را  افشا نمیکند. مدیونید فکرهای ناجور کنید، گفتم مریم مقدس چون درواقع پدران طفلان مجهول الهویه نیستند، اساساً انگار از ازل وجود خارجی نداشته اند و ما هم در خواب لحظه ای دنبالشان نگشته ایم که اصلا گور پدرشان که حتی موقع تولد کودک اولشان هم پیدایشان نمیشود.

حالا اینها بماند، چند صباحی بیش از این خوابها (آخریش دو سه روز پیش) و به دنبالش درگیری های ذهنی ناشی از آنها نگذشته که از گوشه و کنار حرف و حدیث بچه است که همینطور از زمین و آسمون میبارد، آنهم از جنسها و انواع مختلف که در ذیل به اختصار به آنها اشاره میگردد:

1- دوست و همکلاسی سابقمان بعد ماهها به ما زنگ میزند و معصومانه و بی پیرایه میگوید "مرضیه جان دعا کن مشکلمون حل بشه و بچه دار بشیم" و نه که ما مستجاب الدعوه هستیم، خواهشش را به گوش جان میسپاریم و نمیگوییم اگر دعای ما گیرا بود و به آسمانها میرسید که الان خودمان اینطور آویزان و پا در هوا نبودیم. "کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی!"

2- در اخبار میخوانیم یک مادر آمریکایی از خدا بیخبر که در اثر مصرف مشروبات الکلی حالت عادی نداشته است، نصفه شب نوزاد چندماهه اش را به جای غدا میگذارد داخل مایکروفر و طفلک بیچاره زنده زنده کباب میشود. کلاً دو روزی را در عوالم این موضوع سیر میکنیم و هی دلمان آتش میگیرد و همینطور "خاک بر سرت و الهی کوفت بخوری" است که نثار روح این مادر بیوجدان کشور استکبار جهانی! میکنیم.

3- از وبلاگ یکی از آشنایان قدیم متوجه میشویم که در کمال تاسف چند سال پیش فرزند پسرشان را در بدو تولد از دست داده اند، و یاد داغ پدر و مادر خودمان میفتیم که سه فرزند پسرشان را در 5 ماهگی، 7 ماهگی و 9 ماهگی به دلیل تزریق آمپول فاسد از دست دادند، (و فزرند دختری که به 18 سالگی رساندند و خدا از آنها پس گرفت). بغض سنگینی راه گلویمان را میبیندد، هم به خاطر شرح درد آن آشنای قدیمی در وبلاگشان و هم به خاطر سه برادر رشیدی که الان میتوانستیم داشته باشم و احتمالاً به خاطر غیرتی شدنهای بیجایشان روزی صدبار با هم دعوا کنیم و البته چون سه تا هستند زورمان بهشان نرسد! الان میتوانیم حکمت خداوندگار را بفهمیم.

4- درمورد دیگری متوجه میشویم یکی از همکاران سابقمان که سالها باردار نمیشده به لطف آخرین فناوری پزشکی روز و درمانهای پیچیده باروری در پژوهشکده رویان دوقلو باردار است. در همان اثنا میشنویم که دوست دیگرمان که به دلیل مشکلان فیزیولوژیکی خانمشان حالا حالاها قصد بجه دار شدن نداشتند، ناخواسته بچه دار شده اند و حالا ایشان هم از ما میخواهند برای سلامت بچه و رفع هرگونه بلا از سر مادر و فرزند دعا کنیم و البته ما هم که به خاطر علاقه خواهرانه به ایشان دریغ نمیکنیم، اما باز یادمان میرود بگوییم همچین نظرکرده خدا هم نیستیم. اما باز هم دعایشان میکنیم باشد که نسلشان جاودان بماند...

5- مامان جانمان چند دست لباس کودکانه نشانمان میدهد و میگوید اینها مال بچگی شما دخترها است و همه نو و سالم و نگهش داشته ایم برای بچه شما و ما هم هی جلوی زبان تند و تیزمان را میگیریم که بچه ما در قرن 21 لباسهای عهد دقیانوس من و خواهرها به چه کارش می آید و اصلا از کجا معلوم دختر باشد؟ اما نه که خیلی محجوب و سر بزیریم (!!!)، زبان به کام میگیریم.

6 - داریم با عسل خواهرزاده 4 ساله مان که همه میگویند در بلبل زبابی نسخه کوچکی خودمان است، مهمان بازی میکنیم که یک دفعه برمیگردد به ما میگوید: "خاله جون چرا بچه را با خودت نیاوردی؟"چشممان چهار تا میشود! میگوییم "خاله جون بچه را پیش باباش گذاشتیم! میاد اینجا سفره رو به هم میریزه!" برمیگردد میگوید "اشکال نداره خاله فدای سرش. دفعه دیگه بیارش! بچه منم تنها نمی مونه!"   ای خدا!

7 - جیمز از ده هزار کیلومتر آنورتر برای ما هدیه ای میفرستد که وقتی بازش میکنیم در کنار سایر اقلام، با بچه کوالای عروسکی بامزه ای روبرو میشویم که بچه اش را تنگ در آغوش گرفته است! و وقتی سینه اش را فشار میدهی، صدای خیلی بانمکی از مادر کوالا و بچه کوالا در می آید!

8- حالا همه اینها کم بود، در لابلای کتابهای فدیمی دانلود شده چشممان میخورد به کتاب "سنگی بر گوری" حلال آل احمد و بی آنکه محتوایش را بدانیم شروع میکنیم به خواندن و ای دل غافل! شرح ناباروری جلال و سیمین و توصیف جزء به جزء درمانهای خانگی و پزشکی و حتی اندیشه پذیرش سرپرستی کودکی نامشروع و بعد تمسک جستن به باورهای خرافی قدیمی (خوردن 40 نطفه تخم مرغ در 40 روز!) و پیروی و اجرای شیوه های جادو و جنبلی تا به قول خودش بی تخم و ترکه نماند! علاوه بر موضوع بچه دار نشدن این زوج نویسنده، به این فکر میکنیم که جلال پیش از درد جامعه و درد جهان داشتن، دردهایی شخصی هم در زندگی خود داشته و چه بسا آن را سالها به دوش کشیده، تا آنجا که با آن ذهن روشنش از روی استئصال و اضطرار حاضر شده به هر روشی از جمله شیوه های خرافی چنگ بندازد تا شاید نسلی از او باقی بماند.

در بخش ابتدایی این کتاب آمده:

 «ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خوب. این یک واقعیت است. اما آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می‌کند. یک وقت چیزی هست. بسیار خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته‌اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می‌دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است. عین کمیت ما. چهارده سال است که من و زنم مرتب این سؤال را به سکوت از خودمان کرده‌ایم. و به نگاه. و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته‌ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور برداشته‌ای که هنوز کله‌ات کار می‌کند؛ و یک مرتبه احساس می‌کنی که خانه بدجوری خالی است...."

 در قسمت دیگری از این کتاب، جلال می‌نویسد:

«توی کوچه دخترک دو - سه ساله‌ای آویخته به دست مادرش و پا به پای او،‌ به زحمت می‌رود و بی‌اعتنا به تو و به همه دنیا،‌ هی می‌گوید،‌ مامان‌، خسته‌مه ...و مادر که چشمش به جعبه آینه مغازه‌هاست، یک‌مرتبه متوجه نگاه تو می‌شود. بچه‌اش را بغل می‌زند، همچون حفاظت بره‌ای در مقابل گرگی، و تند می‌کند. و باز تو می‌مانی و زنت با همان سؤال. بغض بیخ خرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد. و همین باعث می‌شود که از رفتن به هر جا که قصد داشته‌اید، منصرف بشوید‌، یا فلان دلخوری را بهانه کنید و باز حرف و سخن. و باز دعوا.‌ و باز کلافگی و آخر یک روز باید تکلیف این قضیه را روشن کرد."

برای اطلاع دوستان علاقمند باید بگویم این کتاب شرح پنهانی‌ترین و خصوصی‌ترین زوایای زندگی دو نفر از مشهورترین نویسندگان معاصر، یعنی نویسنده محبوبمان جلال آل احمد و همسرش سیمین دانشور است. شنیدم که بعد از انتشار این اثر رابطه سیمین دانشور با برادرشوهرش شمس آل احمد که علیرغم مخالفت سیمین، بعد مرگ جلال، کتاب را منتشر کرده، برای همیشه به هم خورده است. من شجاعت جلال را در خلق این اثر تحسین میکنم و فکر میکنم این جسارت را در بازگوکردن دغدغه های شخصی و خصوصی هنوز هیچیک از نویسنده های معاصر و غیرمعاصر ما نداشتند! غیر از موضوع بچه دار نشدن جلال و سیمین، موضوعات جالب توجهی در این کتاب خواندم که سر فرصت میایم و مفصل توضیح میدهم. وقتی کتابی میخوانم روزها ذهنم درگیر شخصیتها و دغدغه هاشان می شود و فکر میکنم به درسهایی که میتوانم بگیرم، اما الان بهتر است دچار حاشیه نشوم!

خوب توجه کردید؟ ما باید به چند موضوع مربوط به بچه در آن واحد فکر کنیم؟ قبلاً هم گفته ایم که ما به مانند اکثر دختران جوان دلمان برای بچه ها ضعف میرود، اما خوب که فکر میکنیم به این نتیجه میرسیم که هر چقدر هم بچه دوست باشیم، مایی که روی دست خودمان هم مانده ایم بچه به چه کارمان میاید؟

اصلاً اگر نخواهیم خواب بچه را ببینیم یا مطلبی راجع به بچه بخوانیم، چه کس را باید ببینیم؟! انصافاً خدا را خوش میاید تمام روز را برای بچه های مردم دست به دعا شویم و آنوقت حتی نتوانیم در عالم خواب و رویا پوشک بچه های رنگ رنگ خودمان را عوض کنیم؟ و خواهرجانمان که خودشان گیر دختر شیطانشان هستند و به کمک هم نیاز دارند، زحمتش را برای ما بکشند؟ بعد اینها به کنار، تازه اثری از پدر طفل بیچاره یافت می نشود؟ که البته همان بهتر که می نشود که دیگر حوصله ونگ ونگ آن یکی را نداریم.

نه دیوانه نشده ایم! فقط واقعیت و رویا در ذهن ما در هم آمیخته اند!

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب