باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز شنبه 28 اردیبهشته و 11 روز از عمل جراحی فک من میگذره. دیشب خیلی خوب خوابیدم و فقط یکبار برای نماز صبح بیدار شدم. بعد نماز احساس گرسنگی کردم و کمی آب انبه خوردم و بلافاصله بعدش خوابم برد. صبح ساعت یربع به 9 بیدار شدم. صبحانه طبق معمول معجون شیرو عسل بیسکوییت و چهارمغز خوردم... و بعدش هم مثل چند روز گذشته داروهامو خوردم. داروهایی که جراحم برام تجویز کرده و هرروز باید مصرف کنم شامل سفیکسیم، ایبوپروفن و مولتی ویتامینه که روزی دو یا سه بار باید استفاده کنم. الان دوسه روزه که داروهامو خودم میخورم و نیازی نیست مامان بهم بده. کلاً از دو روز پیش خودکفا شدم و خودم میتونم شیرموز یا شیربستنی درست کنم. از جمله امروز عصر آب هویج بستنی درست کردم. خیلی چسبید، اما به هرحال هیچی جای غذای واقعی رو نمیگیره. بیشتر اوقات گرسنمه.. روزهای اول همش خواب شیرینی خوردنو میدیدم اما الان دیگه خواب نمیبینم.... البته به اون شدتی هم که قبل عمل فکر میکردم، هوس غذاهای جورواجور نمیکنم، اما امروز که رضوانه نیمرو میخورد، خیلی دلم خواست. غذای ظهر من شامل همو سوپ دوروز پیش بود که شاکی شدم، آخه طعمشو زیاد دوست نداشتم. کلاً بهونه گیر شدم. واسه شب مامان یه سوپ دیگه درست کرده که فکر کنم خوشمزه باشه. کم کم که حالم بهتر میشه، از تو خونه موندن بیشتر خسته میشم. حوصله مطالعه و فیلم دیدنو هم ندارم. دلم میخواد برم بیرون، اما مامان دوست نداره همسایه ها منو ببینند....شدیداً بی حوصله شدم و با همه دعوا میکنم. اینطور نمیشه، باید واسه روزهای آینده یه برنامه ریزی درست کنم، مثلا یکم زبان بخونم، فیلم ببینم، کتاب بخونم، اینترنت هم که هست. یکساعت پیش با جیمز چت میکردم، نمیدونم چرا این روزها اعصاب نداره و همش بهم میپره. کمتر آنلاین میشه، وقتی ازش علتشو پرسیدم که چی عوض شده، گفت: تو، تو عوض شدی....گفت مغرور شدی و احساس مهم بودن میکنی...کلمه انگلیسیی که اسفاده کرد pompous بود. بعد ازش پرسیدم منو اندازه قبل دوست داره، اما حواب نداد و وقتی چندبار این سوالو تکرار کردم، دیدم کلاً رفته، نمیدونم دیسکانکت شد یا دلیل دیگه ای داشت... یعنی هنوز دوستم داره؟ چرا جواب این سوال انقدر برام مهمه؟ رابطه ای که هیچ آینده و فایده ای نداره.... حرفاش باعث شد خیلی تو فکر برم...فکر میکنم درست میگه و من عوض شدم. پریروز هم بهم گفت "تو ظاهرت عوض شده اما باطنت نه" که باز بهم برخورد... چرا اینطور رفتار میکنه نمیدونم، میدونم از عمل کردن من راضی نیست و فکر میکنه ضرورتی نداشته. میگه تو مشکلت image problem هست! امروز لزوم جراحیمو براش کامل توضیح دادم، اما فکر نکنم قانع شده باشه..، ولی به هر حال بعید میدونم این رفتارهای نامهربونش به خاطر عمل من باشه.

بگذریم. دوشنبه وقت دکتر دارم، شاید دکتر سیمها رو باز کنه و کش بندازه، اما اگه بخواد اینکارو کنه، میخوام بهش بگم با اینکه دوست دارم دهانم زودتر باز شه، اما هنوز میتونم تحمل کنم و اگه بازهم لازمه سیمها باشه، بذاره بمونند و احیاناً به خاطر اذیت شدن من کارو تسریع نکنه، البته خودش حتماً بهتر میدونه....تنفسم بهتر شده  و ورم صورتم هم تا حد زیادی خوابیده، اما از خدا میخوام بازهم چهرم عوض بشه و درنهایت اول از همه خودم و بعد اونهایی که منو میبینند از نتیجه راضی باشند و بگند زیباتر شدم...انشالله.

[ ۱۳٩٢/٢/٢۸ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب