باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دیشب که جز بخور گلیرنگ یک چراغ
پهلوی تختخواب تو بیگانه ای نبود

بر آشیان چشم سیاه تو مرغ خواب
بنشسته بود و نغمه لالای میسرود

پروانه های بوسه آتش پرست من
گم شد به بوستان لب و گونه های تو

چشمم دوید در پی آن بوسه ها ولی
گم شد میان همهمه بوسه های تو

من در خیال اینکه کجا رفت بوسه ها
دیدم نگاه شوق تو بر سینه ات دوید


ناچار بوسه های جنون از لبم گریخت
در آبشار سینه مهتابیت خزید


تا پرتوی چراغ نخندد به عشق ما
دست تو آن حصاری شب را خموش کرد

آنگاه چشمه سار لبی ماند و تشنه ای
کاو تا سپیده بوسه از آن چشمه نوش کرد

امروز دوباره دلم شکست. (B) در اوج خشم و اندوه، یاد آن جمله از "وین دایر" افتادم که "این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند” و بعد از تحلیل رفتاری خودم، به خوبی تونستم علت برخوردهای نابجا و غیرمنصفانه فردی که ادعای احترامش به حقوق انسانها گوش فلک رو کر کرده، درک کنم. 

وین دایر در جمله دیگه ای میگه "نیازی نیست نظری را که دیگران یا جامعه به طور کلی مایلند نسبت به اعمالتان داشته باشند بپذیرید! اگر این کار را بکنید، کلافگی را برای خود برخواهید گزید." و بعد به خودم نهیب زدم هی مرضی تو با تمام نقص هات از اونیکه به راحتی شخصیت تو و دیگران رو زیر سوال میبره، برتری. بالاتر از اونی هستی که به خاطر یک برخورد ناشایست از انسانی ناشایست تمام روز و روزگارتو خراب کنی. 

و حالا میخواهم بگویم: من از قضاوتها و حرفها و حدیثها نمیترسم. نمیترسم اگر جواب سلامم را ندهند و یا از من روی برگردانند. باید بزرگ شوم. باید به سان گل آفتابگردان محله مان قد بکشم...

بگذار دل شکنان هر چه میخواهند بگویند، در گرمای آغوشش تمام اندوه ها را به باد خواهم سپرد.

به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را؟
به یکی بستر گل؟
به پرستشگه عشق؟
یا به خلوتگه جانها که غم از یاد برد؟
به نفس های بهار؟
یا به یک خرمن یاس
که نسیم خوش آن را، همه جا باد برد؟
به چه مانند کنم؟

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب