باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

به نظرم هر انسانی میتونه میزان علاقمندیشو به موجود یا پدیده ای و به همون نسبت ترس و انزجارشو از پدیده دیگه ای بر مبنای خوابهایی که میبینه تشخیص بده. مثلاً پرواضحه وقتی کسی به دفعات خواب سقوطش از ارتفاع و یا گیرافتادنش در آسانسور رو میبینه (مثلا شخص خودم!) نشون دهنده ترسش از امکان بروز این حادثه است، و یا کسیکه مدام خواب زندگی در یک کشور خارجی رو میبینه و خودش رو در فرودگاه و یا منتظر پرواز و عزیمت دائم به به اون کشور تصور میکنه (مجدداً خودم) ، نشونه علاقمندیش به زندگی در غربت و بلاد کفره!!!

این مقدمه رو گفتم که بگم چند وقتیه که خواب بچه دار بودن یا بچه دار شدنمو میبینم. پیشینه این قبیل خوابها به 18 سالگیم برمیگرده، اما تعداد دفعاتش این اواخر رشد صعودی داشته، بطوریکه دیدن خوابی با این مضمون در یکماه اخیر به سه مورد رسیده که با رشد صد درصدی نسبت به سه ماه قبل روبرو بوده!

در یک مورد چند شب پیش خواب دیدم رئیسم (همون که اگه یادتون باشه پستی رو بهش اختصاص دادم که البته الان شرایط نسبت به زمان نوشتن اون مطلب کاملاً تغییر کرده)، کودکی رو در یک شب سرد برفی به من میسپره و عاجزانه از من میخواد ازش مراقبت کنم و من مستاصل و نگران میگم "حالا من چکار باید بکنم؟  این پسربچه تا کی مهمون منه؟ من که بلد نیستم بچه بزرگ کنم! و ..."  و اون بدون اینکه جوابی به سوالاتم بده میگه "من کس دیگه ای رو ندارم که بچه رو بهش بسپرم." بعد هم بچه رو در آغوشم رها میکنه و به سرعت ترکم میکنه و من میمونم و پسربچه کاکل به سر و چشم درشتی که خیره نگاهم میکنه و نمیدونم باهاش چیکار کنم. از خواب بیدار میشم و خدا رو شکر میبینم حضانت هیچ طفل مجهول الوالده ای (اصطلاع اختراعی خودم!) به من بینوا که از عهده حضانت خودم هم برنمیام واگذار نشده!

درست چند شب بعد خواب عجیب دیگه ای میبینم. میبینم که دختری به دنیا میارم که در زیبایی بی نظیر و اعجاب انگیزه، اونقدر زیبا که ناخودآگاه هر بار میبینمش برق شادی و نشاط تو چشمام میشینه و به داشتنش افتخار میکنم. بی نهایت شبیه ریحانه منه، اونقدر که این موضوع رو با ذوق زدگی تمام بارها و بارها به هرکس که به بچه من نگاه میکنه یادآوری میکنم که "میبینید چقدر رنگ سفید پوست و چشمهای قهوه ای روشنش به ریحانه شبیهه؟ میبینید مثل ریحانه چه لبهای کوچیک سرخی داره ! ببینید چقدر شبیه ریحانه میخنده! چال روی گونشو میبینید که چقدر شبیه ریحانه است؟" و اصلاً این شباهت باعث شده که عشقم بهش چندبرابر بشه. تو یه صحنه میبینم که از انجام کوچکترین مراقبتها درموردش عاجزم و نه تنها نمیتونم پوشکش رو عوض کنم، که حتی بلد نیستم جابه جاش کنم و بهش شیر بدم. خواهر بزرگترم مریم مشغول تعویض پوشکش میشه و با صبر و حوصله بهم آموزش میده که چطور اینکارو در آینده انجام بدم! من هم بادقت نگاه میکنم و همزمان قربون صدقه این بچه خیالی میرم و در صحنه دیگه ای خودم رو در حال تعویض پوشک و استحمام بچه میبینم (تصورش هم منو به خنده میندازه!)

جالبه که درست لحظه ای که از خواب بیدار شدم و چشمهام رو باز کردم، مثل یک مادر مهربان به دنبال بچه نداشتم کنار خودم میگشتم! چند ثانیه ای میگذره که یادم بیاد این فقط یک خواب شیرین بود و بس! لحظه ای غمگین میشم چون به شدت به اون بچه وابسته شدم اما طولی نمیکشه که همون حس خوب شیرین دوباره سراغم میاد و باعث میشه با شوق و ذوق بلند شم و خوابم رو برای مادرم تعریف کنم!

شب که بعد مدتها دوری و قهر با جیمز (دوست امریکایی دورگه ام) صحبت میکنم و همزمان با اشتیاق زاید الوصفی از علاقه عجیبم به داشتن دختربچه ای شیرین زبون و زیبا میگم (تاکید میکنم دختربچه!) و منتظرم که با Hopefully اون و لبخندش روبرو بشم، نظر دلسردکنندش تمام ذوق و شوقم رو در نطفه خفه میکنه. اظهار نظر بیرحمانه اون که "مادر بودن تعهداتی به همراه داره که تو از عهدش برنمیای! تو نمیتونی مادر خوبی باشی چون خودخواه و مغروری و اول از همه به خودت فکر میکنی! تو اول از هم خودتو بزرگ کن و ..." و از این دست گله و شکایتهایی که طی ده سال گذشته بارها و بارها ازش شنیدم، ناخواسته غم بزرگی رو به دلم مینشونه... مثل همیشه یادش میره که من چقدر حرفهاش رو جدی میگیرم!

جیمز ده سالی هست که در غم و شادی کنارم بوده و به جرات میتونم بگم بهترین دوستم طی این سالها بوده، اما چندماهی بود که تو بی حوصلگیهای اخیرم به کلی از خودم رونده بودمش و واقعاً حوصله بحث و جدل باهاش رو نداشتم. با این حال نمیتونم انکار کنم که حرفهاش تو تمام این ده سال برای من حجت و وحی منزل به حساب میومده. جزء معدود افرادی بوده که هرچیزی رو که بهم نسبت میداده ناخواسته قبول میکردم. هنوز هم این عادتو ترک نکردم! مثلا اگر از من تعریف یا بهم اظهار محبت کنه، شدیداً خوشحال میشم و در کنارش هر گونه انتقادی از اون رو هم به خودم میگیرم و نمیتونم خلافش رو باور کنم. برای همینه که شماره بحث ها و دعواهامون و از یادم رفته چرا که هر جقدر برای اثبات خودم و نادرستی حرفاش تلاش میکنم، نمیتونم چیزی رو با منطق به قول خودش بچه گانم ثابت کنم! با وجود این، علیرغم تمام انتقادهایی که از من میکنه و با وجود تلاشهای مکررم برای کنار گذاشتنش نمیتونم فراموشش کنم. هر چی که باشه تنها کسی بوده که طی این سالها در خوش اخلاقیها و بداخلاقیهام، در مهربونیها و پرخاشگریهام، خوبیها و بدیهام، شادیها و دردهام کنارم بوده و تنهام نگذاشته، تنها کسیکه از تمام رازهای زندگی من باخبره، تنها کسیکه با دل و جون پیشنهاد ازدواجشو قبول کردم، افسوس که.....

چند روز پیش بعد سه ماه نادیده گرفتنش، غرورم رو (اگه هنوز چیزی ازش مونده باشه) کنار گذاشتم و باهاش صحبت کردم. خسته بودم. به وجودش نیاز داشتم. به محبت هاش، به دوستت دارم گفتناش، به دعواهاش... کاش جیمز عزیزم میدونست که چقدر حرفها و نظراتش روی من تاثیر میذاره و در انتقادهاش جانب احتیاط و انصاف رو رعایت میکرد. اصلاً کاش فارسی بلد بود و گاهی به وبلاگ من سر میزد و افکار و ترسها و دلهره هامو میخوند...

پی نوشت: این پست روبه دلیل ملاحظاتی ابتدا در قالب یادداشت خصوصی گذاشتم اما به دلیل احترام به درخواستهایی که برای داشتن رمز مطلب داشتم و همینطور نظر دوستانی که گفتند این مطلب انقدرها هم خصوصی نیست، بعد از اعمال تغییراتی عمومیش کردم. به هر حال من چیزی برای پنهون کردن از شما دوستان خوبم ندارم.

+++ دوستان منو ببخشید که تو چند پست اخیر جز غم و درد و ناراحتی چیزی ننوشتم... ممنون که کنارم بودید و با نظرات دلگرم کنندتون بهم امیدواری دادید. امیدوارم لایقش بوده باشم. 

[ ۱۳٩٢/٩/٢٥ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب