باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

صبح روز یکشنبه، یک روز سرد پاییزی، نم نم بارون پشت پنجره، خانواده ای کنار هم سر میز صبحانه... دختری که با شور و شوق داره خاطره ای از کودکیش تعریف میکنه... بابا و مامانی که مشتاقانه به دهان دختر چشم دوختند و صدای خندشون فضای آشپزخونه رو پر کرده.  

4 سالش بیشتر نیست.  لباس سفید تورتوری تنشه. جشن عروسی عمست. چند متر اونورتر تنها روی صندلی نشسته، پاهاشو تکون میده و با صدایی که فکر میکنه کسی نمیشنوه میخونه :

دوست دارم عروس بشم، خوشگل و ملوس بشم، دخترا گل بچینن، همه دورم بشینن، همه حسرت بخورند، تا که رومو ببینن، دوست دارم عروس بشم، خوشگل و ملوس بشم....

همون موقع متوجه میشه عمه و یکی دیگه از فامیلها زیر نظرش دارند و به شعرخوندنش میخندند. خجالت میکشه، سرشو میندازه پایین. دیگه نمیخونه. میاند طرفش و با مهربونی بغلش میکنند و بهش میگند الهی عروس بشی زودتر عزیز دلم.... 

این دختربچه که حالا بزرگ شده منم. اون خانواده هم که داشتند به حرفای من میخندیدند، خانوادم هستند. مدتهاست اینطوری دور هم جمع نشده بودند. اکثر اوقات یک یا دو نفر از اعضای خانواده موقع صرف وعده های غذایی غایب هستند. بابا به خاطر کارش، زیاد به شهرستان رفت و آمد میکنه. مامان هم گاهی میره و چند روز پیشش میمونه. دختر کوچیک خانواده  اکثراً برای ناهار خونه نیست و شام هم که به خاطر به هم نخوردن تناسب اندامشون! میل نمیفرمایند. دختر وسطی خانواده هم که من باشم اکثراً صبحانه و ناهار رو در محل کارم صرف میکنم. شام رو هم خیلی وقتها تنها میخورم یا اصلا نمیخورم.

اما امروز صبح صدای پرکردن کتری آب توسط بابا منو از خواب بیدار کرد. صبحانه رو خودش آماده کرده بود. ساعتم زنگ نخوره بود و  دیر بلند شده بودم. دیشب هم باز با ناراحتی خوابیدم و صبح که به یکباره از خواب پریدم، هنوز بغض داشتم. به سختی از رختخوابم دل کندم و با شتاب هر چه تمامتر در حال آماده شدن برای رفتن به محل کارم بودم که دیدم تمام اعضای خانواده دور میز نشستند و صبحانه میخورند. دلم نیومد برم. میدونستم این فرصت به این زودیها پیش نمیاد. قید به موقع رسیدنو زدم و بهشون ملحق شدم. صبحانه میخوردیم و از هر دری حرف می زدیم. صدای خنده هامون فضا رو پر کرده بود.... چه صبح دلنشینی بود و من فکر کردم چقدر به همین چیزهای کوچیک دلخوشم....

بابا آدم عجیبیه. هنوز هم خوب نمیشناسمش. سر خیلی مسائل اختلاف نظر داریم. آخریش درمورد تصمیم من برای استعفا از کار فعلی و رفتن به خبرگزاری... در مسائل مربوط به ازدواج هم خیلی وقتها باهاش اختلاف داشتم. معیارهامون شدیداً با هم فرق داره... اما امروز صبح دیدم حضورش چقدر فضای خونه رو گرم کرده. بابا زیاد نمیخنده، خیلی کم پیش میاد با قهقهه بخنده، اما وقتی این خاطره بچگیمو تعریف میکردم، با تمام وجود میخندید و من چقدر ذوق کرده بودم...

نقش بابا تو نوجوونیهام نقش پررنگی نبود. بیشتر اوقات دور از خونه و مشغول کارهاش بود. بچه تر که بودم اما بیشتر با هم وقت میگذروندیم. تمام دوران ابتدایی برای من نقش مشوقی برای گرفتن نمره 20 رو داشت. آخر هفته ها بیستهایی که رو که گرفته بودم بهش نشون میدادم و اونم به همون تعداد بهم اسکناس میداد. برای نمره های بین 19 تا 75/19اسکناس بیست تومنی و برای نمره 20 اسکناس 50 تومنی. تو زمون خودش رقم بالایی میشد، به خصوص اینکه من هم کم نمره بیست نمیگرفتم. یادم هست با چه لذتی پولهامو میشمردم، نمره های 20 م خیلی از نمره های نوزدهم بیشتر بود و 18 هم که اصلاً نداشتم. یادم نمیره وقتی بعد چند روز از سمنان و خونه ننجون برمیگشتیم و با ماشینش میومد ترمینال دنبالمون از دیدنش چقدر ذوق میکردم. بغلم میکرد و چند تا تار موی سفیدشو بهم نشون میداد و میگفت "ببین بابا جان، اینا وقتی تو نبودی سفید شدند، میبینی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟" تو عالم کودکی حرفشو باور میکردم. همیشه موقع برگشتن از جایی و ندیدنش واسه چند روز منتظر بودم تار موهای سفیدشو بهم نشون بده و من بغض کنم از موهایی که از نبودنم! سفید شده بودند.!

بزرگتر که شدم، نقش بابا کمرنگ تر و کمرنگ تر شد. خیلی کم میدیدمش. تو دوران نوجوونی و بلوغم که درگیر بحرانهای مختص این دوران بودم، یا حضور نداشت و یا اگر بود زیاد با هم صحبت نمیکردیم. درگیر کارش بود، با اینحال همیشه ازش حساب میبردم. گاهی رابطمون خوب بود و  گاهی سر مسائل پیش پا افتاده بحث میکردیم. من دوره نوجوونی راحتی نداشتم و شاید کمبود حضور نقش آفرین پدر یکی از دلایلش بود....

همیشه عصبانیتشو با نگاهش نشون میداد. حرف نمیزد. داد نمیزد. وقتی کاری میکردم که عصبانی میشد، چشمهای ریزشو درشت میکرد و چند دقیقه بهم خیره میشد و من حساب کار دستم میومد... بزرگتر که شدم، کمتر از این نگاهها داشت ولی باز هم برای من ابهت خاص خودشو داشت.

در تمام این سالها فقط یکبار دست روی من بلند کرد... نوزده سالم بیشتر نبود. دختر حرف گوش کنی نبودم. سر یک لجبازی کودکانه ساعت 5/11شب برگشتم خونه. چنین زمانی اون هم تو فصل زمستون واقعاً دیر بود و الان خودم هم متعجم چطور چنین کاری کردم. دختری نبودم که تا دیروقت بیرون بمونه، اما اون موقع تو عالم نوجوونی به نظر خودم دلیل قانع کننده ای برای این کار داشتم. با چه کس و کجا بودم و چرا تا اون موقع بیرون موندم داستانش طولانیه.... اون شب حتی به خونه خبر هم نداده بودم و اون زمانها موبایل یک کالای لوکس بود که شاید از هر 1000 نفر، یک نفر هم نداشت. اولین چیزی که یادم میاد بعد اینکه با احتیاط درو باز کردم و وارد خونه شدم، شنیدن صدای بابا بود که با فریاد میپرسید تا حالا کدوم ... بودی و بعد سیلی ای که سوزش و دردشو هنوز هم حس میکنم... هیچوقت اینطور غضبناک ندیده بودمش. از خشمش ترسیده بودم اما باز هم گستاخی جواب دادم: "مگه براتون مهمه؟"... پدر عصبانی تر شده بود و بارها تکرار میکرد "گفتم کجا بودی؟" براش سخت بود که دختر معصومش تا اون موقع شب بی خبر بیرون مونده باشه. مامان هم ناراحت و عصبانی بود، اما مثل همیشه واسطه شد. اون شب به شکلی گذشت. تا صبح گریه میکردم.... با اینکه تا قبل این اتفاق هیچوقت تو بیرون رفتن محدودیت نداشتم، اما بعد این قضیه تا مدتها تحت نظر بودم، باید سر ساعت مشخص خونه می بودم و این برای منی که همیشه میخواستم آزاد باشم و از اینکه بازخواستم کنند متنفر بودم، بدترین تحقیر و تنبیه بود... با این حال الان که فکر میکنم می بینم جلوی قدمهای اشتباه بعدی منو گرفت.

نمیدونم چرا حرف از پدرم به میون اومد. شاید به این خاطر که امروز بعد مدتها کنارش صبحانه خوردم و چقدر بهم چسبید. پدرم خیلی تلاش میکنه به من نزدیک بشه، اما من تو این سالها هرگز نتونستم باهاش حرف بزنم. همیشه مادرم بود که محرم اسرارم بود. پدر همیشه از مادر حال و روز ما رو میپرسید... اما چند وقت پیش که بی هوا موقع اذان مغرب گریه میکردم، بارها و بارها از من علت گریه ام رو پرسید و تا مدتها موضوع رو رها نکرد...  وقتی عمل کرده بودم و نمیتونستم خوب نفس بکشم، نصفه شبها متوجه میشدم اومده بالای سرمو صورتشو نزدیک صورتم گذاشته و چک میکنه حتماً نفس بکشم... فکر میکرد خوابم، اما من بیدار بودم و نگرانیشو خوب حس میکردم.

پدرم زوایای شخصیتی پیچیده ای داره که تو چنین مطلبی نمیگنجه. یکی اینکه هرگز برای مال دنیا ذره ای غصه نخورده و بعد شکست های مالی فراوونش که به نظرم تقصیر خودش هم بوده، لحظه ای خودشو نباخته. زندگی ما میتونست خیلی بهتر از اینها باشه، اما به خاطر بی خیالیهای اون الان در سطح متوسطی قرار داره، ولی بابا هرگز غصه از دست رفتن مال دنیا رو نخورده... بابا از هیچ چیز متعجب نمیشه، در مواجهه با سختیها خوب خودشو کنترل میکنه. نه بلند میخنده و نه بلند گریه میکنه... صدای فریادشو جز همون یکبار که تا اون موقع شب بیرون بودم، به اون شدت نشنیدم.

ریحانه که رفت، بابا یکباره شکست، پیر شد...دختر محبوبش بود خوب... دختری که همیشه آروم، همیشه با لبخند، همیشه مهربون بود. هرگز برای هیچی اصرار نمیکرد. همیشه ملاحظه جیب بابا رو میکرد. ریحانه که رفت، بابا باز هم میخواست قوی باشه. به خاطر مادرم، به خاطر ما.... روزها گریه نمیکرد و شبها صدای گریشو از توی اتاق مشنیدم. بارها شده بود که به صورتش نگاه میکردم و میدیدم چشمهاش قرمزه، اما اشک نمیریخت.... بابا از غم ریحانه پیر شد و به روی خودش نیاورد.

ننجون (مادر مامان) که رفت، پشت در غسالخونه، بعد سالها رفتم توی بغل بابا و از ته دل زار زدم برای رفتن مادربزرگی که سهم زیادی از دنیای کودکی و بزرگسالیم داشت و بابا نوازشم کرد، سرمو بوسید.... برای اولین بار با من اشک ریخت.

بابا این روزها پیر شده، شکسته شده و پوست صورتش به خاطر کاری که از دوسال پیش شروع کرده، به تیرگی گراییده. هر چند چهرش بیش از سنش نشون میده، اما  دلش و روحش کاملاً جوونه. ما هنوز هم اختلاف داریم، با اینکه خوبیهای بابا کم نیست اما برای من هنوز هم غیر قابل درک و دست نیافتنیه... با این حال امروز حضورش که خونه رو گرم کرده بود، صبحی رو که میتونست با غصه و ناراحتی شروع بشه، زیبا و دوست داشتنی کرد....

و امروز بعد سالها به صورت بابا نگاه کردم، از جنس همون نگاه بچگیهام .. .پر از چین و چروکهای عمیق بود... تقریباً تمام تار موهای بابا سفید شده بود....

[ ۱۳٩٢/۸/۱۳ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب