باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دوستان مهربونم میخوام قبل از هر چیز مراتب تشکر و قدردانیم رو از تک تک شما به خاطر دلگرمیها و محبت هاتون اظهار کنم. تو نظرات پست قبل با تعریفهای ماوراییتون از نوشته های من، منو شرمنده کردید. نمیدونید حرفها و اظهار لطف شما چقدر منو به اینجا و نوشتن دلبسته کرده، طوری که دلم میخواد خیلی زودتر از اینها آپ کنم، اما به دلیل مشغله های کاری زیادم واقعاً وقتشو ندارم. از تک تک شما به خاطر همراهیتون سپاسگزارم. مریم عزیزم، آقا شاهرخ، سارا جان، حامد خان، نجمه جونم، فرزانه عزیز، آقا سعید و آمد خان حقانی، امیرآقا، آقای گمنام، روانشناس کوچولوی خودمون، فاطمه خانم گل، سمن جان، مائده عزیزم، امیرخان، نگاه عزیز و خیلی های دیگه که با حضورتون خونه دلمو روشن میکنید. نمیدونید تو این روزهایی که هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن نمونده، وجودتون چه نعمت بزرگیه واسم.   

+++ میخوام بدون سانسور بنویسم!  همکار نسبتاً محترم! درسته که شما هم خوش قیافه هستی و هم خوشتیب، هم قدبلندی و هم خوش زبون و خوش لباس! ادکلنتم خوشبوئه، موهاتم خیلی قشنگه! وضع جیبتم بد نیست! شما یکبار در گذشته از فرصتت استفاده کردی! بچسب به زندگیت و بچت! چطور به خودت اجازه میدی ازم بپرسی علت انگشتر توی دستم چیه؟ چطور به خودت اجازه میدی بپرسی دوست پ... دارم یا نه؟ چطور به خودت اجازه میدی ازم بخوای .... ضمناً وقتی با من حرف میزنی، به صورتم و چشمام نگاه کن نه به جاهای دیگه! اگر اینجا هرجایی جز ایران بود، به جرم همین نگاهها و حرفهای ممنوع الان در حال آب خنک خوردن بودی! جذابیت من برای قشر متاهل برای خودم هم جالب شده!

+++ امروز در مورد "تن کامگی" یا "اروتیسم" (پرداختن به جزئیات هم آغوشی در شعر و ادبیات) در شعر فارسی مطالعه میکردم. مقاله ای خوندم از دکتر جلال خالقی مطلق. جرقه این پژوهش رو کسی در محل کارم در ذهنم روشن کرد و من هم رهاش نکردم و به نتایج جالب توجهی هم رسیدم. اشعار مولوی برخلاف تصور عموم پره از چنین المان ها و عناصری و همینطور اشعار نظامی گنجوی و حافظ و حتی سعدی. از شاعران معاصر هم میتونیم فروغ، شاعر محبوب خودم، رو نام ببریم که با شجاعت و جسارتی که از یک زن در زمان خودش بی نظیر بود، به این عناصر در سروده هاش توجه کرده، اونجا که میگه:

ل.خت شدم تا در آن هوای دل انگیز، پیکر خود را به آب چشمه بشویم، وسوسه میریخت به دلم شب خاموش .....

حتماً در یک پست مجزا به این موضوع جالب و خوندنی به همراه مصداق ها و مثالهاش در ادبیات فارسی میپردازم.

+++ آرامش خوبی بهم میده. اوایل دلم نمیخواست بهش عادت کنم، اما الان میخوام.... میخوام انقدر معتادش بشم که نتونم رهاش کنم. میخوام تصویر خوبی که از خودم در ذهن ها هست رو بشکونم. میخوام سنت شکنی کنم. تا کی خودسانسوری؟(sm)

+++ از اینهمه کاری که تو اداره سرم ریخته، خسته ام و دلگرمیهای گذشته رو هم کاملاً از دست دادم. البته برای مدیرم احترام زیادی قائلم. علیرغم کار زیاد خیلی حواسش بهم هست. قدر زحمتهامو میدونه و  انقدر متواضعه که مواقع خستگی حتی بهم پیشنهاد میکنه جای من تایپ کنه. امروز کلی با هم حرف زدیم. شاید یه مطلبی رو بهش اختصاص دادم. با اینهمه این روزها بیش از هر زمان دیگه به تغییر شغل فکر میکنم. من اینجا هیچ جای پیشرفتی ندارم. مثل مرداب راکد موندم... باید بتونم پدرم رو راضی کنم و علاوه بر اون مالک بی چون و چرایی که این روزها فکر میکنه واسه آب خوردن هم اجازه اون لازمه!!! ناراحته که چرا واسه آزمون خبرگزاری و .... نظرشو نپرسیدم. دوست نداره کارمو ول کنم. این روزها از همین عصبانیه. حساس شده و همش بداخلاقی میکنه. اما من میخوام دلمو بزنم به دریا. انگیزه هایی بود تو این سالها که منو به ادامه فعالیت در کارم ترغیب میکرد، اما اون انگیزه های خارجی الان دیگه وجود خارجی ندارند. خدایا کمکم کن بهترین تصمیمو بگیرم.

+++ این یک داستان نیست، مستنده! به نظر شما این دختر و مرد میتونند با هم خوشبخت باشند؟ و برای اون پسربچه معصوم یک پدر و مادر خوب....؟ 

پسرک با سر و صورت زخمی میاد خونه، با دوستش دعواش شده. دختر نگران میشه، میرم سمت پسرک و بغلش میکنه، دستشو میگیره و مادرانه (؟) و با مهربونی میگه "چه بلایی سرت اومده عزیزم؟" پسرک گریش میگیره. میخواد حرف بزنه که باباش از غیب میرسه و از بغل دختر میکشتش بیرون و قبل اینکه دلیل اتفاقی که واسه پسرک افتاده رو بپرسه، دست بچه رو میگیره و کشون کشون میبرتش دستشویی. بی دلیل و بی جهت سر بچه داد میزنه. گریه بچه تبدیل به هق هق شده. خطاب به طفل معصوم میگه "حق نداری دیگه بری بیرون! صدبار نگفتم پیش اون پسره شرور نرو... حقته!" دختر ناراحت میشه از رفتار مرد با بچش. با عتاب به مرد میگه "چرا با بچه اینطوری رفتار میکنی؟ این راهش نیست، بهتره اول ازش بپرسی چی شده بعد باهاش دعوا کنی، تو از کجا میدونی تقصیر بچست آخه؟ با داد و بیداد که کاری درست نمیشه." میره بچه رو از دست باباش نجات میده. مرد عصبانیه. با دختر بحث میکنه. میگه "طرف بچه رو نگیر، واسش دایه مهربانتر از مادر نشو! همین الان هم لوس شده. خودم میدونم چطور تربیتش کنم، این بچه باید آدم بشه، حرف گوش کنه!" دختر میدونه مرد سر چیز دیگه ای عصبانیه و سر اونو و پسربچه خالی میکنه! حالا دختر و مرد هم با هم دعواشون میشه. دختر گریش میگیره، تحمل حرفای گزنده مردی که ازش خواسته برای پسرش مادری کنه، براش سخته. آروم آروم اشک میریزه. مرد کم کم آروم میشه و میاد طرف دختر. تحمل گریه هاشو نداره. نازشو میکشه، بهش میگه سر چیز دیگه ای ناراحت بوده و بیخود عصبی شده، اما دیگه دیره.... دختر خیلی غمگینه. ضربه کاری بوده. کیفشو برمیداره که بره. مرد دنبالش میره. بازوشو میگیره و عقبش میکشه، دختر پسش میزنه. مرد خواهش میکنه دختر برگرده، دختر قبول نمیکنه، مرد مچ دست دخترو گرفته و ول نمیکنه. دختر دردش گرفته. سعی میکنه دستشو بکشه بیرون،نمیتونه. دستای مرد خیلی قویه. اصلاً شیفته همین دستاش شده بوده اما حالا.... مرد دوباره عصبانی شده: "چه معنی داره یه زن این موقع تنها راه بیفته تو خیابون، بذار خودم میرسونمت،" دختر قبول نمیکنه، درو باز میکنه. صداشون بالا میره.... مرد طبق معمول غیرتی شده. دختر  از صدای بلند و چشمهای غضبناکش میترسه... همون موقع بچه با سر و صورت زخمی میاد از دستشویی بیرون. میره سمت دختر و دستشو میگیره و با گریه میگه "میدونم شماها به خاطر من دعواتون شده،تو رو خدا ببخشید! خاله جون نرو تو رو خدا..." گریش بند نمیاد. دل دختر به حال پسربچه ای که یه عمر بی مادر بزرگ شده میسوزه. به خاطر اون سعی میکنه آروم بشه. میره رو کاناپه میشینه. آروم اشک میریزه. مرد حالا آرومتر شده. همیشه همینطوره. یک دفعه داغ میکنه و چند دقیقه بعد لبخند میزنه. با یه لیوان آب میره طرف دختر، خودش جرعه جرعه بهش آب میده. دستی به سر و روش میکشه، اشکاشو پاک میکنه و مثل همیشه عذرخواهی میکنه از بابت خشم لجام گسیختش باهاش شوخی میکنه و دوباره همون حرفهای قشنگ... اما دختر صدایی نمیشنوه. در سکوت به آینده نامعلومشون فکر میکنه. به اینکه نه میتونه بمونه، نه میتونه بره....

+++ به راحتی به قلبم نیش میزنه. با زبان بی زبونی میگه دوست نداره منو ببینه. دلم خیلی پره. از رفتارها و برخوردهای کسانی که زمانی بهترین دوستم میدونستمشون. عقایدم راجب خیلیها زیر سوال رفته. حس میکنم همیشه تو شناخت آدمها اشتباه کردم. یا اونها رو فرشته دیدم یا شیطان، حد وسط نداشتم و همیشه هم چوب این اشتباهمو خوردم. احساس خفگی میکنم. در وطن خودم هم غریبه ام.

در وطن مثل غریبانم نمیدانم چرا، روز و شب سر در گریبانم نمیدانم چرا...

هر که را از روی دل جانم فدایش میکنم، مثل عقرب میزند نیشم نمیدانم چرا...

+++ حرفهای خیلی زیادی تو سرمه که نمیتونم بگم. ذهنم آشفتست. تو مطلب قبل هم نوشته بودم که از سرگردانی در وادی سنت و مدرنیته و از تقابل ارزشهای اسلامی و  غربی خسته شدم. از این بی هویتی، سرگردانی، اینهمه تناقض،اینهمه تردید.... باید یک مسیرو انتخاب کنم و جلو برم... باید تمام بندهایی که عرف و سنتهای منسوخ به دست و پام بستند پاره کنم و نفس بکشم. میخوام آزاد و رها زندگی کنم. میخوام دیگه فکر نکنم و فقط زندگی کنم.

به قول 'وین دایر'، "هر چه بیشتر مردم و دیگر چیزها را رها کنی، موانع کمتری در مسیر زندگی پیش رویت خواهد بود."

راستی چرا هر چیزی رو که من دوست دارم و ازش لذت میبرم، در عرف، سنت و مذهب نهی شده؟ چرا بین فطرت من و سنتها انقدر تضاد هست؟ راه درست کدومه؟

+++ شعر فرامرز عرب عامری حس خوبی بهم میده . بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم...

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم! 


نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم


بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم


به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم

و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم


و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم

و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم


گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا

که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم


برای سرخوشی لحظه هات هم که شده

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

[ ۱۳٩٢/۸/۸ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب