باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بنام یگانه خالق هستی

امروز چهارشنبه است و بیش از 8 روز از عمل جراحی فک من میگذره. تو آخرین مطلبی که نوشته بودم آرزو کرده بودم بتونم دو سه روز بعد عمل بیام و از جراحیم بگم. حقیقت اینه که شاید اگه به خودم فشار می آوردم میتونستم اینکارو کنم اما به هرحال شرایط جسمی خوبی نداشتم . نشستن پشت سیستم اذیتم میکرد. از دوسه روز پیش که فقط یکم بهتر بودم هم نتونستم بنویسم، چون مهمون داشتیم و خونه شلوغ بود. به هرحال امروز اومدم تا کمی راجع به تجربه سختی که پشت سر گذاشتم و هنوز هم ادامه داره بنویسم. هرچند تایپ طولانی مدت باعث میشه سردردم بیشتر شه، اما بهتره تا اونجا که میتونم از این تجربه سخت بگم شاید هم برای خودم از جهت ثبت خاطرات و هم برای اونهایی که میخواند تجربه منو پشت سر بذارند مفید باشه.

شب قبل عمل

دوشنبه شب بعد نوشتن پست قبلی در این وبلاگ آرامبخش خوردم که آروم شم و خوابم ببره،شب قبلش راحت نخوابیده بودم. صبح دوشنبه 16 اردیبهشت برای دادن آزمایشهای لازم از جمله آزمایش خون و ادرار به بیمارستان کسرا رفته بودم، و عصر هم طبق برنامه رفتم آرایشگاه. وقتی برمیگشتم خونه، بستنی گرفتم. میدونستم مریم و خاله هم اومدند. تا اون موقع علیرغم کابوس سه سال گذشته که همش از روزها و شبهای قبل عمل واهمه داشتم، باید بگم استرس اونقدر شدیدی نداشتم. همیشه فکر میکردم از دو سه هفته به عمل شب و روز ندارم و استرس و دلهره امونمو میبره، اما حتی تا بعد برگشتن از آرایشگاه هم اصلاً به اون شدتی که فکر میکردم استرس نداشتم، حتی با اینکه  تا همونشب قبل عمل هیچ آرام بخشی نخورده بودم و تازه از ده روز مونده به عمل در اداره هم کلی تنش داشتم. شبهای قبل عمل هم به جز یکشنبه شب راحت خوابیده بودم. این واقعا برام غیر قابل تصور بود و باید بگم لطف و مرحمت خدا به این بنده حقیر. به خونه که برگشتم طبق برنامه چند تا عکس از خودم گرفتم و عکاس هم کسی نبود جز عسل!!! میخواستم آخرین عکس قبل عملمو بگیرم تا بتونم بعد راحتتر مقایسه کنم. بعداز اون بلند شدم و رفتم حموم. از وقتی از حموم بیرون اومدم، کم کم استرس به سراغم اومد... رو کاناپه نشسته بودم که بی اختیار اشک میریختم. مجید هم بود و مریم میگفت این خودت بودی که میخواستی و حالا باید این ها رو هم بپذیری و البته راست میگفت. خدا رو شکر این اشک و آه زیاد طول نکشید و به خودم مسلط شدم. موقع شام بود که موناخانم مسوول آرایشگاه رابعه تماس گرفت و بعد کلی تعریف از من، برای یک آقای 35 ساله که خودش میگفت شرایطش عالیه ازم خواستگاری کرد....نفهمیدم اون آقا چه نسبتی با مونا خانم داشت. یعنی شب آخر قبل عمل در شرایطی نبودم که بخوام به این چیزها فکر کنم !!! براش توضیح دادم که فردا صبح عمل جراحی دارم و اصلا نمیتونم به موضوع دیگه ای فکر کنم و همه چیز باشه برای یکی دوماه دیگه. اونهم برام آروزی سلامت کرد و قول گرفت بعد عمل مامان باهاش تماس بگیره و از سلامت من بهش اطلاع بده. به هر حال شامم رو خوردم و این موضوع خواستگاری اونهم درست شب قبل عمل لحظه ای منو به خودش مشغول نکرد، چرا که واقعاً به هیچ چیز جز عملم نمیتونستم فکر کنم. یکی دو ساعت بعد شام یه سناریوی از پیش تعریف نشده! یعنی دعوای بین مریم و مجید و اصرار مجید به رفتن باعث شد که همه ناآروم بشند و از مجید گله مند که چرا باید درست در این شرایط این برنامه رو به وجود بیاره... البته در نهایت اوضاع طوری پیش رفت که مریم و عسل موندگار شدند اما مجید رفت. مریم گریه میکرد و مامان هم همینطور، شاید بیشتر به خاطر استرس من، اما به هر حال بهانش رفتار مجید بود. من هم که کلاً گیج و نگران....به هرحال به هر زحمت بود اونشب نزدیک ساعت دوازده و ربع خوابیدیم.... خداروشکر زود خوابم برد و اضطراب چندانی هم نداشتم. نفهمیدم چطور ساعت 5.5 بیدار شدیم....شب آرومی رو گذروندم. نماز صبحمو خوندم و از خدا خواستم مراقبم باشه. صبحانه ای هم در کار نبود چون به توصیه پزشکم نباید از 12 شب قبل عمل چیزی میخوردم. کیفمو برداشتم که مریم گفت نیازی به آوردن کیف نیست، راست میگفت...چرا به فکر خودم نرسیده بود!  و جالب اینگه ترجمه چکیده پایان نامه نیلوفرو هم که دوهفته قبل بهم داده بود و به دلیل درگیریهای پیش اومده نشده بود انجام بدم و مثل یه بار رو دوشم سنگینی میکرد، برداشتم با این تصور که شاید تو بیمارستان و تو فرصتی که تا عمل دارم بتونم انجامش بدم که البته وقتی مریم دید کلی مسخرم کرد!!! اما من فکر میکردم شاید بعدی در کار نباشه و دیگه نتونم هیچوقت اون ترجمه رو انجام بدم و میخواستم این کارو تا قبل عمل انجام بدم! از روزها قبل تلاشم این بود که کار تمام شده نداشته باشم. فکر میکردم شاید عمرم به دنیا نباشه. حتی وصیتم رو هم خطاب به مامان نوشتم و از چند روز قبل دادم به آقای ش که خیلی بهش اطمینان دارم. صبح روز عمل هم قبل رفتن یه نسخشو دادم رضوانه و گفتم اگه اتفاقی واسم افتاد اینو به مامان بده. ساعت حدود 6.10 بود که رضوانه از زیر قران ردم کرد و با دعا از خونه اومدم بیرون.

سه شنبه 17 اردیبهشت روز عمل جراحی

به سمت بیمارستان کسرا در خیابان آرژانتین راه افتادیم. عجیب بود که بازهم اضطراب زیادی نداشتم. احساس عجیبی داشتم، اما از جنس استرسی که حتی موقع دیدن آقای طاهری رئیسم داشتم نبود....کمتراز اون بود و از یه جنس دیگه.... خودم رفتم پذیرش و برگه پذیرش بیمارستان رو که دکترم داده بود به بخش پذیرش دادم و فرمی رو پر کردم. همون موقع بابا هم که به خاطر پیدا کردن جای پارک دیرتر وارد بیمارستان شده بود رسید... بعد رفتیم قسمت حسابداری و ودیعه بیمارستان رو دادیم و بعد به ما گفتن به طبقه هفتم برم و بستری شم. اینجا بود که فهمیدم فقط یک نفر از همراهان میتونه با من بیاد. خاله زینب با من همراه شد و من از بقیه خداحافظی کردم. البته اونموقع اصلا فکر نمیکردم که دیگه تا بعد عملم اونها رو نمیبینم. به طبقه هفتم رسیدیم. به پذیرش بخش رفتیم. جواب آزمایشهای منو خواستند و اونجا بود که متوجه شدیم جوابو از آزمایشگاه نگرفتیم.خاله رفت دنبال جواب. وزنمو ازم پرسیدند و من گفتم خیلی وقته وزن نگردم. یه پرستار مهربون هم منو به اتاقی برد و ورنم کرد، بعد هم منو به اتاقم راهنمایی کرد. یه خانم نسبتاً مسن هم اونجا بستری بود و شوهرش هم کنارش. البته تا بعد ترخیص فکر میکردم اون آقا پسرشه، آخه خیلی از اون خانم کم سن تر به نظر میرسید...اون پرستار پیرهن و شلوار و کلاه آبیرنگ به من داد که بپوشم و بهم گفت برای پوشیدن اونا همه لباسهامو حتی لباسهای زیرمو در بیارم . اون آقایی که همراه خانم هم اتاقیم بود، بیرون رفت و من هم مشغول عوض کردن لباسام شدم. خاله هم اومد داخل....همون پرستار که اتاقمو نشونم داده بود فشارمو گرفت و برام یک قرص آورد تا بخورم.... با این تصور که زمان زیادی تا عملم مونده هیچ عجله ای برای رفتم به دستشویی یا کارهای دیگه نداشتم... با خاله نشسته بودم و فکر میکردم کم کم مامان اینا رو هم میبینم...اما یکباره شاید ظرف کمتر از 30 دقیقه از زماینکه پذیرش شدم، یک آقایی با تخت اومد و گفت مریض دکتر مسگرزاده....وای باورم نمشد..اضطراب بند بند وجودمو گرفت. گفتم به این سرعت؟ انتظارشو نداشتم!! اون آقا که دنبالم اومده بود گفت همه از خداشونه عمل اول باشند و سریع برند و من همچنان ناباورانه میگفتم هنوز آمادگیشو ندارم باید برم دستشویی و .... گفت خوب برو...رفتم دستشویی و دیگه اصلاً حالمو نمیفهمیدم. مدتی طول کشید تا بیرون بیام و وقتی اومدم بیرون خاله گفت معطل کردی اون آقا رفت.... بعد یکی دو دقیقه دوباره اون آقا برگشت. روی تخت خوابیدم و راه افتادیم. تو راه یه خانم پرستار زیبا پرسید همه چیزهای فلزیتو درآوردی دیگه؟ که گفتم آره اما بعد یکی دو دقیقه که تو راهرو منتظر بودم تا داخل آسانسور شم، به خانمه گفتم عیب داره کشم و کلیپسم رو سرم باشه که خانمه با تعجب گفت زود درشون بیار. درشون آوردم و بهش دادم. تو راه به همه میگفتم واسم دعا کنید.....خاله تا جلوی آساسنسور اومد...مدام میگفتم خاله واسم دعا کن.... از مامان و بقیه خداحافطی نکردم،ازشون خداحافظی کن و .... خلاصه با تخت رفتم داخل آسانسور. تا برسیم بخش اتاق های عمل اون آقا و یه خانم دیگه داخل آساسنور بهم میگفتند انقدر استرس نداشته باش....اما خوب  استرس داشتم و نمیشد کاریش کرد، اما واقعاً انقدرها که همیشه کابوسشو میدیدم نبود. جالبه تو آسانسور شوخی هم کردم که حالا چه کاریه رو تخت منو میبیرید. با پای خودم میومدم!!! تخت منو تو بخش اتاقهای عمل تو راهرو گذاشتند و.... باید منتظر میموندم. اینجا بود که استرسم کم کم بیشتر میشد، اما همچنان خیلی کمتر از اون چیزی که همیشه تو تصورم ازش وحشت داشتم و این عجیب بود...حال خاصی داشتم که نمیتونم توصیف کنم. به چیز زیادی فکر نمیکردم. تو همون احوال بودم که یه دختر جوونو آوردند. فهمیدم برای جراحی بینیه...پرستارها خیلی با من مهربون بودند و همش میگفتند خوبی؟ نگران نباش.... به همشون میگفتم برام دعا کنند. گوشه سالن منتظر بودم...همش تو فکر این بودم که لحظه آخر نتونستم با مامان خداحافظی کنم...یه آقایی اومد کنارم، بهش گفتم آقا میشه یه تلفن بزنم؟ و اونم با کلی زحمت هماهنگ کرد. یه خام پرستار از پشت لباسمو که باز میشد و کمرم معلوم میشد، واسم نگهداشت و به سمت تلفن رفتم. با مامان صحبت کردم و ازش خداحافظی کردم و با بغض بهش گفتم واسم دعا کنه...  و آخرش هم بهش گفتم دوستت دارم...خانمی که اونجا بود بهم لبخند زد. ...سر جام برگشتم و چند دقیقه بعد منو داخل اتاق عمل بردند و روی تخت خوابوندند.

حدود ساعت 8 صیح - اتاق عمل

سرم رو که رو قسمت مخصوص میذاشتند دیگه حسابی ترس بر من غالب شده بود... معصومانه به خانمی که بالای سرم بود گفتم خانم برای من دعا میکنید؟ توروخدا حواستون به من باشه... همون خانم دوسه تا سرنگ به من تزریق کرد. پرسیدم آمپول بیهوشیه؟  گفت نه تا دکترت نیاد بیهوشت نمیکنیم. بهش تاکید کردم که از سوراخ سمت چپ بینیم نفس نمیکشم که گفت حواسشون هست. همون موقع دکتر بیهوشی از راه رسید که بعداً فهمیدم اسمش دکتر محفوظیه....مرد خوب و مهربونی به نظر میرسید. بهش گفتم آقا تورو خدا مواظب باشید که حتما بیهوش شده باشم.... لبخند زد...همه این تاکید مسخره واسه بیهوش شدن به خاطر اون فیلم لعنتی "بیداری" بود که سه سال پیش دیده بودم و بدجور روی من تاثیر گذاشته بود! داستان درمورد پسری بود که موقع همل جراحی بیهوش نشده بود و هرکار میکرد پرسنل اتاق عملو متوجه این موضوع کنه نمیتونست... جالبش این بود که ابتدای فیلم نوشته بود که داستان این فیم برگرفته از واقعیته! و همین بود که از 3 سال پیش کابوس جراحی من شده بود! بهم گفتند دستامو از کاور آبیرنگی که پوشیده بودم دربیارم. با اینکار بخشی از بالاتنم مشخص شد و خودمو پوشوندم.  دکتر بیهوشی وقتی استرس منو دید گفت برات آیت الکرسی میخونم و بالا سرت دعا میکنم...با هم شروع به خوندن آیه شریفه کردیم و عجیب اینکه با خوندنش آروم شدم...خانم زیبایی که بالای سرم بود به من گفت خواستیم به هوشت بیاریم چی صدات کنیم که بهش گفتم مرضیه یا مرضی جان. چقد خودمو تحویل گرفتم!  در همین اثنا دکتر مسگرزاده هم از راه رسید. بهش گفتم دکتر مراقب من باشید خودمو به شما میسپرم و اونهم به من دلگرمی داد...بهش گفتم دکتر توروخدا مراقب باشید حتما بیهوش شده باشم که اون با لبخند گفت یعنی ما تو بیداری میخوایم عملت کنیم...میخواستم جواب بدم که دپگه چیزی نفهمیدم.

بعد از عمل جراحی

چندساعت بعد صداهای آروم و گنگی به گوشم میرسید... حس میکردم دارند جابجام میکنند. صدای پا و ... نمیدونم چی میگفتم که یه پرستار گفت اینجا ریکاوریه... صداها رو کم و بیش میشنیدم، اما نمیتونستم چشمامو باز کنم. ظاهراً تو همون اثنا بود که لباسمو عوض کردندو یه لباس آبیرنگ دیگه تنم کردند، البته من که اصلاً نفهمیدم،  اما وقتی بهوش اومدم، متوجه شدم لباس دیگه ای تنمه! نمیدونم در حضور چند تا پرستار زن و مرد لباس منو درآوردند و یکی دیگه تنم کردند! خلاصه صدای مریمو میشنیم که صدام میکرد. کم کم چشمامو باز کردم و مریمو بالا سرم دیدم... به شوخی گفت بدم الان اون مطلبو ترجمه کنی؟! اونجا هم مسخره بازیشو ول نمیکرد...گیج بودم و مدام خوابم میبرد. چشمامو نمیتونستم باز نگهدارم. نمیدونم چقدر گذشت که دوباره چشامو باز کردم و خاله و مامان و رضوانه رو هم تو اتاق دیدم. بهم سلام کردند، اما من گیج بودمو نمیتونستم چشمامو باز نگهدارم، با اینحال متوجه شدم رضوانه داره ازم عکس میگیره. مدام چشمامو بازو بسته میکردم. همون موقع ها بود که حالت تهوع بهم دست داد و حاله زینب ظرفی جلوم گرفت. خون بالا آوردم!!! مامان ترسید و با رضوانه بیرون رفت.... کمی حالم بهتر شد، اما ترسیده بودم. یادم میاد مامان که اومد نزدیکم و نگام میکرد، به شوخی بهش گفتم تو کی هستی؟ اما مامان واقعاً باورش شده بود که من نمیشناسمش، بعد که رو کاغد نوشتم "خبر مرگم دارم شوخی میکنم" همگی خندیدند. بهم گفتند خوب شدی  و بینیت هم بهتر شده.... اما خوب شدیداً گیج بودم.  شنیدم که مامان گفت الان بابا و عسل هم میان ببیننت،  ظاهراً اومدن اما من متوجه نشدم و وقتی دوباره بیدار شدم فقط خاله رو بالا سرم دیدم. از خاله پرسیدم بقیه رفتند که گفت آره.  بعد دوباره خون بالا آوردم...خیلی زیاد، تا شبش هم چندبار دیگه بالا آوردم. هربار هم که دهانمو بعد خوردن مایعات میشستم همش خون میدیدم.... درد چندانی نداشتم شاید چون بیحس بودم و مسکن بهم تزریق شده بود، تمام صورتم بیحس بود و چونه و لبهام هم اصلاً حس نداشت. هنوز هم نداره، سرم سنگین بود و حالت تهوع آزارم میداد. سرم به دستام وصل بود و خون از سوزنش تو لوله جاری شده بود. یه پرستار مرد هم یکی دوبار بهم مسکن تزریق کرد.هربار که بیدار میشدم خاله کمی آب آناناس میداد و بلافاصله هم طبق دستور دکتر دهانمو با آب نمک میشست. خداروشکر اصلا سوند بهم وصل نشده بود و خودم بعد جراحی با کمک خاله و همراه با سرم رفتم دستشویی. اولین بار که صورتمو دیدم به شدت وحشت کردم، ورم زیادی داشتم و سرم بی شباهت به هندونه نبود. لبهام و زیر گلوم ورم وحشتناکی داشت. نمیتونستم صحبت کنم و مجبور بودم حرفامو بنویسم. خانم تخت کناری هم که از چندروز پیش عمل کرده و بستری شده بود خیلی ناله میکرد و شوهرش هم خیلی هواشو داشت و کمکش میکرد. البته تو اون گیجی ناشی از بیهوشی متوجه میشدم چقدر پرستارها به اون آقا پیله کرده بودند که اون نمیتونه همراه بیمار باشه و باید همراه خانم باشه، اما اونا میگفتند از گرگان اومدند و همراه خانم ندارند و خلاصه پرستارها از خاله پرسیدند اشکال نداره این آقا بمونه که خاله گفت نه....البته واسه من کمی سخت بود بخصوص پوشوندن پاهام که با شلوار کوتاهی که به پا داشتم خیلی مشخص بود. پوشوندن موهام هم سخت بود... به هرحال به هرزور بود خوابیدم. نیمه شب دوبار دستشوییم گرفت اما دلم نیومد خاله رو بیدار کنم و به هر زحمت خودم رفتم گه البته صبح گفت باید بیدارم میکردی چون ممکن بود سرت گیج بره و بیفتی... خدا رو شکر اینطور نشد. صدای ناله های هم اتاقیم هم بطور مداوم به گوش میرسید...به هرحال به هر زحمت صبح شد و خیلی هم اذیت نشدم... رسیدگی پرستارها خیلی هم عالی نبود، چون وقتی سرمم تموم شد علیرغم اینکه خاله بهشون یادآوری کرده بود، اما خیلی طول کشید تا سرمو قطع کردند، یا برای زدن مسکن خیلی لفتش میدادند. به نظرم با سه میلیون و دوبست هزار تومنی که ما رو پیاده کردند باید رسیدگی به مراتب بهتری میداشتند! صبحانه بهم چای شیرین دادند که طعمشو زیاد دوست نداشتم. صبح مدام سراغ دکترمو میگرفتم. حول و حوش ساعت 8.5 بود که دکتر مسگرزاده اومد و منو دید و از عملم ابراز رضایت کرد. ازش پرسیدم به پهلو خوابیدن عیب نداره که گفت نه، سفارش کرد که دهانمو مرتب بعد خوردن هر چیز با آب نمک بشورم و مایعات و مواد غذایی مقوی بخورم، برام یکماه استعلاجی نوشت و سفارشهای لازمو کرد و گفت میتونم مرخص شم.ازش پرسیدم عملم سخت بود که گفت راحت نبود و بخصوص عقب بردن فک بالا کار هرکسی نبود.کمتر از یکساعت بعد بابا و مامان اومدند و منو  از بیمارستان مرخص کردند.

روزهای بعد عمل در منزل

 ساعت حدود ده صبح بود که رسیدم خونه.... و از همون موقع خوردن دارو و مایعات شروع شد.... روزهای اول واقعا سخت گذشت....سختیش رو نمیتونم توصیف کنم. درد زیادی داشتم و ورم هم که زیاد بود.... چیزی که بیش از همه اذیتم میکرد تنفسم بود. مجاری تنفسیم از راه بینی کامل مسدود بود و هرچقدر قطره فنول آفرین میریختم فقط واسه دقایقی حوب میشد.... خلط زیادی هم داشتم که قورت دادنش راحت نبود. از شدت درد و تنگی نفس علیرغم بیحالی شدید مجبور بودم مدام تو خونه راه برم چون وقتی میخوابیدم اصلاً نمیتونستم نفس بکشم . گاهی فکر میکردم واقعاً دارم خفه میشم... میرفتم کنار پنجره و بازش میردم تا بهتر شم. بابا با نگرانی نگاهم میکرد و معلوم بود ترسیده.... یک تا دو روز اول به علت تاثیرات بیهوشی زیاد میخوابیدم و شاید به این حاطر درد زیادی حس نمیکردم، اما از روز دوم شدیداً درد داشتم و نفسم اصلا نمیومد. خاله زینب یک روز بعد عمل رفت تا به بچه هاش که امتحان داشتند برسه. بنده خدا خیلی زحمت کشید. مریم هنوز بود و خیلی به من میرسید، داروهام رو سر وقت میداد و خیلی حواسش بهم بود. . البته عسل کوچولو هم که هروقت بلند میشدم برم دستشویی حواسش بود دستمو بگیره!!! و به خیال خودش اگه اون نبود نمیتونستم برم و برگردم.

از روز دوم ورمم بیشتر و بیشتر شد و تنفسم هم سخت تر، قیافم ترسناک بود...گونه هامو و زیر گلوم شدیدا ورم کرده بود.... اما نفس تنگی بدترین مشکل بود، با اینکه روز اول و دوم کمی حرف میزدم اما از روز سوم از شدت درد و ورم حتی نمیتونستم صحبت کنم و مجبور بودم به زحمت روی کاغذ بنویسم، حالم از روز اول خیلی بدتر شده بود، و درد امانمو بریده بود... مریم روز چهارشنبه صبح با مطب دکتر تماس گرفت و شرایط سخت منو توضیح داد، اما بهش گفتند همه این شرایط طبیعیه  چون ما نصف جمجمه سرشو شکستیم و دوباره سرهم کردیم!!!  کم کم بهتر میشه... تا روز پنجم شدیداً اذیت میشدم، مجبور بودم برم کنار پنجره تا بتونم نفس بکشم ..گاهی فکر میکردم دیگه راه نفسم باز نمیشه و هول میکردم.... بابا هم دلواپسم بود. شبها خیلی بد میحوابیدم و تقریبا از ساعت یرب به دو بیدار میشدم و گاهی تا بعد اذان صبح از شدت درد و نفس تنگی خوابم نمیبرد.... نصفه شب متوجه میشدم بابا میومد بالا سرمو چک میکرد که حتما نفس بکشم. خدارو شکر از همون روز ترخیص نمازمو میخوندم. سر نماز دعا میکردم حالم خوب شه...برای خودم اماالیجیب میخوندم....اس ام اس هایی از دوستان میرسید و جواب میدادم و تو اون حال بد تنها سرگرمی و شاید مایه فراموشی بود.... به هرحال از روز پنجم تنفسم کمی بهتر شد، اما درد زیادی داشتم...بویژه دندونهام که هوا میکشید و حساس شده بود و همین الان هم که بهتر شدم همچنان این مسئله شدیدا آزارم میده. بابا هم با اینکه میخواست جمعه بره، اما به خاطر حال بد من تا شنبه موند و شنبه صبح رفت.

دوشنبه 23 اردیبهشت اولین مراجعه به دکتر بعد از عمل جراحی

روز دوشنبه 23 اردیبهشت ساعت 6.5 با مریم رفتیم مطب دکتر مسگرزاده واسه اولین معاینه بعد عمل، هوا طوفانی بود و رگبار و باد شدید و بارون ترافیک زیادی ایجاد کرده بود. اما من از اینکه بعد 6 روز بیرون رو میبینم حس خوبی داشتم. نفس کشیدن نو ماشین برام سخت بودو با وجود باد و رگبار شدید مریم مجبور بود شیشه رو کمی پایین بکشه. دکتر از نتیجه عمل راضی بود و میگفت بهداشتتو خوب رعایت کردی که خیلی مهمه، با دقت به همه سوالات و دغدغه هام که از قبل رو کاغذ لیست کرده بودم جواب میداد...مرد واقعا خوبیه و خیلی هم فروتن. گفت عملت سخت بوده اما راضی هستم و این درد و تورم و ... هم به این خاطره که از زیرچشمات استخونهای صورتتو شکستیم و تقریبا نصفه صورتو دوباره سوار کردیم! چیزی که بیش از همه خوشحالم کرد این بود که دکتر گفت شاید هفته دیگه سیمتو باز کنیم! باورم نمیشد! من زودتر از 3 هفته اصلاً انتظارشو نداشتم. البته نگفته صد در صد و هنوز هم معلوم نیست اینطور بشه، اما حتی فکرش روحیمو به کلی عوض کرد. ازش پرسیدم به پهلو خوابیدن و خندیدن و حرف زدن ایراد نداره که گفت نه هرچی دوست داری بخند! تو راه برگشت واقعاً حالم خوب شده بود که فکر کنم تاثیر حرفهای دکتر بود.... تنفسم اذیت میکرد، اما سرپابودم و میونستم راحت راه برم.... هوا هم خیلی خوب شده بود....دقیقا از فردای دوشنبه که پیش دکترم رفتم، حالم رو به بهبودی رفت...

از دیروز سه شنبه 24 اردیبهشت

 دیروز عصر بعد 8 روز با کمک خاله لیلا به حموم رفتم. بنده خدا خیلی کمکم کرد. حموم خیلی چسبید و حالمو خیلی بهتر کرد ...پوسته های خشک روی صورتمو به آرومی زیر آب گرم جدا کردم و صورتمو به آرومی ماساژ دادم. دیشب خاله لیلا و مریم هم رفتند. دوست داشتم خاله بمونه چون واقعا کمک حالمه، اما نمیتونست چون باید پیش ننجون که از قبل عمل من خونه خاله زینبه برمیگشت. اما شیطنت ها و سروصداهای عسل آزارم میداد، بخصوص که بعد عمل به شدت به سروصدا حساس شدم  و بنابراین از رفتن این هیولای کوچیک! خیلی استقبال کردم. بعد رفتن اونا خوابیدم و شاید بهترین خواب طی 8 شب بعد عمل بود. باورم نمیشد تا صبح فقط یکبار بیدار شدم که زود خوابم برد. متاسفانه برای اولین بار بعد عمل به جز همون روز اول برای نماز صبح خواب موندم. اما حقیقتاً خوب خوابیدم....

این روزها درد و حساسیت دندونهام بخصوص دو تا دندون جلو بیش از همه آزارم میده، تنفسم تا حد زیادی بهتر شده و روزی سه بار بیشتر از قطره استفاده نمیکنم. اما برای تسکین درد از دوسه روز پیش از شیاف استفاده میکنم که البته کمک زیادی به درد و حساسیت دندونام نمیکنه.. به هرحال همینکه تا این مرحله جلو اومدم و هنوز نفس میکشم، خدارو شکر میکنم.چهرم عوض شده، اما هنوز ورم دارم و کاملاً راضی نیستم. از خدای بزرگ میخوام حالا که انقدر عذاب کشیدم نتیجه عملم رضایتبخش باشه و ورمم زودتر بخوابه و چهره مطلوبی پیدا کنم و هم خودم راضی باشم و هم دوستان  و آشنایان چون نظرشون برام مهمه. الان که هنوز شکل لبها و گونه هامو دوست ندارم و فقط از خدا میخوام با خوابیدن ورمهام شکل خوبی پیدا کنم و این نگرانی ها بیخود باشه. امیدم به خودشه، انشالله خودش کمک میکنه درنهایت ظاهر مطلوبی پیدا کنم. خوب دیگه درد دندونام نمیذاره ادامه بدم. بهتره فعلاً تمومش کنم. تقریباً دوازده شبه و من چند ساعته که مینویسم. به امید خدا طی روزهای آینده باز هم درمور عملم و شرایطم مینویسم. انشالله روز به روز حالم بهتر بشه. خدای بزرگ به خاطر همه چیز ازت ممنونم. قدرت تحمل بقیه این دوران سخت روهم بهم بده و هرچه زودتر بهبودی کاملو به من برگردون. امید و توکلم فقط و فقط به خودته.... آمین

[ ۱۳٩٢/٢/٢٥ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب