باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

چند هفته پیش از محل کارم به خونه برمیگشتم که تو راه دختری حدود 30 ساله با یک ظاهر معمولی اما موهای به هم ریخته دیدم. به نظر عقب مانده ذهنی میرسید. البته درصد عقب ماندگیش زیاد نبود طوریکه به گفته خودش تو خونه یه پیرمرد پیرزن پولدار کار میکرد. منتظر سبزشدن چراغ برای عبور از خیابون بودم که خیلی معصومانه و بی مقدمه منو خطاب قرار داد و گفت: "خانم دعا میکنی کار پیدا کنم؟ با صاحب کارم دعوام شده و شوهر خانمه گفته دیگه نمیخواد بیای سر کار!، تو رو خدا دعا کن منو ببخشه و اجازه بده برگردم!" این درخواست بی مقدمه شدیداً منو تحت تاثیر قرار داد. پرسیدم چکار کردی که بیرونت کردند؟ جواب داد: "به من میگند تو خیلی وراجی! اعصاب ما رو خورد میکنی!" از حق نگذریم پرحرف هم بود ...بی وقفه حرف میزد و از هر دری میگفت، اما این دلیلی میتونست باشه برای اخراج کردنش؟ میگفت اگه اخراجم کنند نمیدونم چکار کنم، تو برای من کاری سراغ نداری؟ خیلی دلم براش سوخت، اما من چه کاری میتونستم برای یک دختر عقب مونده سراغ داشته باشم؟ بهش گفتم فردا برو و به صاحب کارت قول بده کمتر صحبت میکنی... ازش معذرت بخواه. من هم برات دعا میکنم.

 تو اثنای صحبتاش  تعریف میکرد که شب قبل برادرش به خاطر گم شدن سوئیچ ماشینش اونو مقصر دونسته و با کابل افتاده به جونش. دیدن وضعیت رقت بار ساق پاهاش وقتی شلوارشو بالا زد و زخمهای عمیقش رو نشونم داد، اشک به چشمام آورد... میگفت هر چی به برادرش گفته سوئیچو اون برنداشته، به گوش پسر احمق نرفته و بعد کلی کتک زدن دخترک معصوم، آخر سوئیچ پیدا شده... یک انسان چقدر میتونه قسی القلب باشه؟

کرایه برگشت به خونشونو نداشت. مبلغ پولی بهش دادم و اون هم با کلی دعای خیر (خوب بلد بود دعا کنه! دعاهاش مثل دعاهای ننجون بود...) رفت و من موندم و یه دنیا پشیمونی از اینکه چرا شماره تلفن یا آدرسی ازش نگرفتم تا شاید در آینده بتونم کمکش کنم... تمام اون شب رو به اون دختر فکر میکردم و دلم براش میسوخت.

گذشت تا اینکه دیروز صبح وقتی به محل کارم میرفتم، زنی میانسال! با وضعیت آشفته ای رو دیدم که کنج یه خونه نشسته بود و التماس عابران رو میکرد تا کمکش کنند. 40، 50 ساله به نظر میرسید. فکر کردم یک گدای خیابونیه... اما خوب که دقیق شدم در کمال تعجب و تاسف دیدم این همون دختری بود که اون روز تو خیابون ازم میخواست برای اخراج نشدنش دعا کنم... چطور تو این مدت کارش به اینجا کشیده بود؟ چطور انقدر شکسته شده بود؟ حتماً با از دست دادن کارش از خونه بیرونش کرده بودند، شاید گفتند باید خرج خودتو دربیاری...  شاید برادرش مجبورش کرده گدایی کنه...شاید تا حالا به دست نامردها.... هزار جور فکر به سرم زد. یک لحظه به فکرم رسید از ماشین پیاده شم، اما حسابی دیرم شده بود و به خاطر مشغله زیاد کاری و نبودن جایگزینی برای خودم دقیقاً تو همون روز مجبور بودم به موقع سر کار برسم..... اما الان همش خودمو سرزنش میکنم که چرا پیاده نشدم و بهش کمک نکردم. البته نمیدونم چه کمکی از دستم برمیومد، اما حداقل میتونستم با گرفتن نشونیش اونو به یه مرکز یا شخص خاصی معرفی کنم.... چرا درنگ کردم؟ امروز صبح دوباره همون خونه و همون خیابون رو وارسی کردم شاید بتونم همونجا پیداش کنم، اما نبود! از فکرش نمیتونم بیرون بیام. از خدا خواستم توفیقی بده تا دوباره ببینمش و دست یاری به سمتش دراز کنم...

+++ مامان بابا رفتند سمنان و من و رضوانه دوباره تنها شدیم. یکی به من بگه چرا من با وجود وابستگی به خانوادم از این تنهایی ها ناراحت نمیشم اما خواهرم اینطور زانوی غم بغل میگیره؟ اصلاً من عذاب وجدان دارم! خیلی زیاد! هرگز به من سخت نگرفتند و علیرغم اختلافاتمون باز هم دوستشون دارم، اما وقتی میرند، به یک نوع حس آزادی و استقلال میرسم.... نمیتونم کتمان کنم این حقیقتو که در نبودنشون احساس استقلال بیشتری میکنم و راحت تر و با عذاب وجدان کمتری میتونم به برخی کارها برسم.

+++ هم اتاقیم پیشنهاد داده اواخر آبان رو به عنوان مترجم همراه یک خانواده نیوزلندی 5 نفره باشم و شهرو نشونشون بدم. به نظر پیشنهاد بدی نمیاد، درست یکی دو روز قبل سفر خودش به امریکاست و گفته ممکنه خودش هم همراهیمون کنه. همیشه از بودن در کنار خارجیها لذت بردم و صد البته این لذتم چند برابر میشه وقتی چند سکه ای رو از وجه رایج مملکتوشون به ما عنایت میکنند! کلاً خارجیها رو بهتر از جماعت ایرانی درک میکنم. خیلی وقتها  دوست بودن با اونها رو ترجیح دادم به دوست بودن با ایرانیها، نمونش جیمز، هفته ای هفت روز دعوامون میشه و واقعاً هیچکس نبوده که تا این لحظه به اندازه اون در برابر من و خواسته هام مقاومت کرده باشه، اما با اینهمه حس میکنم بهترین دوستمه. فقط کاش دست از لجبازی برداره و گاهی در برابر من کوتاه بیاد!

+++ راست میگفت، وقتی بهش دست زدم برای همیشه ترسم ریخت. تا حالا به هیچ سگی دست نزده بودم. جمعه شب بعد یک خرید کوچیک به خونه برمیگشتم که دیدن سگ آقای همسایه سر کوجه منو ترسوند. میخواستم با فاصله و رعایت جوانب احتیاط وارد کوچه بشم که آقای همسایه - که بعدها فهمیدم آقا جمشید نام دارند - صدام کرد و به زور و اصرار ازم خواست موهای سر سگشو - ملقب به آقای بنجی و از نژاد فاخر آلمانی - نوازش کنم.... از من انکار و از ایشان اصرار تا اینکه به زور دستامو کشید رو سر بنجی خان و من هم با وحشت و با چشمان بسته حیوان را مورد لطف و تفقد خود قرار دادم... نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم، اما طولی نکشید که ترسم ریخت و نوازشهام بیشتر و بیشتر شد. فکر نمیکنم دیگه از دیدن سگ بترسم. آقا جمشید بهم یاد داد چطور قلاده سگ رو تو دستم بگیرم و بعد هم قلاده رو به دستم داد و به بنجی دستور داد بدوه.... سگ میدوید و منو با خودش میکشوند. به واقع خیلی لذت بردم. یاد اون جمله از ناپلئون بناپارت افتادم که در دنیا فقط باید از یک چیز ترسید و اون خود ترسه... و اون جمله از "روتر فورد' که "چاره ترس رو به رو شدن با چیزترس آور و تماشای آن است." حالا فکر نکنید از فردا میخوام سگ بگیرم ..... ممممممم ولی فکر بدی هم نیست ها!!! چشمک 

+++ صبح چند دقیقه ای رو توی رختخوابم موندم و افکار مختلفی به سرم هجوم آورد. دلم میخواست.... (به قول یکی از دوستان کاش کسی باشه که سه نقطه آخر جملات آدمو بفهمه! اون عاشق و شیفته واقعیته!). از خونه که زدم بیرون، باد خنکی که به صورتم خورد، روحمو نوازش داد. حالم خوب بود. خدا رو شکر کردم. هم آغوشی باد و بارون دیدنی بود...

+++ "آرامش محصول تفکر نیست، آرامش هنر نیندیشیدن به انبوه مسائلیست که ارزش فکر کردن ندارند". متن پیامک یکی از دوستان...

+++ صدام میکنه مغرور کوچولو! و من فکر میکنم کجای من مغروره آخه! یک روز بعد همین رو از جیمز هم میشنوم به اضافه حرفهایی راجب به خودخواهی، خودسری و کله شقی خودم. بعد میذارمش کنار القاب ریز و درشتی که مکرراً از یک آشنای قدیمی در محل کارم میشنوم و به این فکر میکنم یک آدم مگه چقدر میتونه صفت بد داشته باشه؟

+++ این روزها فکر میکنم اگر عرف و مذهب دست و پامونو نبسته بود، چه کارهایی میکردیم؟ من بین افکار سنتی که مادر و مادربزرگ مهربونم بهم تزریق کردند و مدرنیته امثال یونگ و  فروید گیر افتادم! و این یعنی مرز بی هویتی! دوگانگی شخصیتی! تعارض سنت و تجدد! تقابل ارزشهای ایرانی-اسلامی و ارزشهای غربی! سرگردانی بین دیروز و فردا! یکی بیاد دستمو بگیره و از این برزخ نجاتم بده! کمک کنه به یک سوی این دو قطب متضاد جذب بشم و اینطور در تردید و دودلی خودم غوطه ور نباشم.

+++ بارونو دوست دارم، بارون پاییزی و بهاری رو البته. تنها برخی از آدمها بـــــاران را احساس می کنند، بقیه فقط خیس می شند … و من جزء دسته اولم.

من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنی ست

بی چتـــــر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی ست

پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست

با تـــو، صدای بارش باران شنیدنی ست

ابری و چکّه می کنی و مست می شوم

طـعم لبــان خیس تو حالا چشیدنی ست

خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تــو

تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست

این جاده با تو تا همه جــا مزّه می دهد

این راه ناکجای من و تو، رسیدنی ست؟!!

باران ببــــار!! بهتــــــر از این کـــــــه  نمی شود

من باشم و تو باشی و باران چه دیدنی ست... (حسین غلامی)

 

[ ۱۳٩٢/۸/٥ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب