باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

پارسال همین موقع ها بود... نه تو یادت نمیاد. حتی بهش فکر نکرده بودی... اما من کرده بودم، 16 سال تمام. و روزی که فکر کردم بالاخره خدا صدای قلب من رو شنیده و به پاداش اینهمه سال صبر و انتظارم تو رو به من میبخشه، فهمیدم باز هم دست خدا رو اشتباه خوندم. تو سهم من نبودی و الان خیلی وقته که دیگه حتی به تو فکر هم نمیکنم. رویای کودکانه من که 16 سال تمام در من رشد کرد و با من بزرگ و بزگتر شد و تبدیل شد به یه درخت تناور پر شاخ و برگ، الان زیر تلی از خاکستره.... تو 16 سالگی مرد! برای همیشه! و من مرگشو باور کردم و روزها و شبها در سوگش گریستم. اما تمام شد... رویای من یک نوجوون 16 ساله شد و مرد.

 این روزها کسان دیگه ای دور و ورم رو گرفتند. آدمهای جور واجور، آدمهایی که هر کدومشون یه رنگند، یه جورند و من نمیتونم درمورد خوب یا بد بودنشون قضاوت کنم، مرهم های تسکین دهنده ای که روی زخمو میپوشونند اما درونشو درمون نمیکنند. اینها قرصهای آرام بخش روح خسته من هستند، هر چند اثرشون موقت باشه، اما همین قدرش هم برای من موهبته. نه، من حالم بد نیست....

اصلاً قرار نیست که سر خم بیاورم

حالا که سهم من نشدی کم بیاورم 

+++ جمعه شب با هم رفتیم سینما و پل چوبی رو دیدیم. فیلم بدی نبود هر چند  مثل اغلب فیلمهای ایرانی میتونست بهتر تموم بشه. خیلی دوست داشت از زبونم بشنوه که فیلم فوق العاده ای بود و من هم به خاطر تشکر ازش همینو القا کردم، اما به نظرم یک فیلم معمولی با یه پیام معمولی بود که تقریباً همه ما ازش آگاهیم. کل حرف فیلم این بود که عشق اولتون رو رها نکنید چون بعضی از تجربه ها تکرار نشدنیند. ماجرای مردی (بهرام رادان) که سالها عاشق دختری (هدیه تهرانی) بوده اما به دلایلی که داستان توضیح قانع کننده ای راجبش نمیده، علیرغم علاقه به پسر، به کشور هلند مهاجرت میکنه. پسر هم با دختر دیگه ای (مهناز افشار) ازدواج میکنه. به نظر میرسه زندگی خیلی خوبی دارند و همه چیز روبه راهه، اما عشق سابق اون مرد روی زندگیشون سایه انداخته و مرد رو تنها نمیذاره. زن و شوهر رویای رفتن به آمریکا رو دارند و زن مجبور میشه برای سر و سامون دادن و پیگیری یه سری کارهای مهاجرتشون، تنها به دوبی میره و این موضوع همزمان میشه با برگشت دوباره عشق سابق مرد اون هم زمان اغتشاشات 88... مرد ابتدا در برابر بازگشت احساسات گذشتش مقاومت میکنه، اما طولی نمیکشه که خاطرات گذشته اونها همه چیزو در ذهنش زنده میکنه و ... تمام حرف فیلم اینه که هیچ عشقی عشق اول نمیشه و یاد و خاطره اون تا آخر عمر با آدم میمونه.

+++ نتیجه آزمونی که تو یه خبرگزاری انگلیسی دادم معلوم شد. آقای سردبیر باهام تماس گرفت و خبر قبول شدنم اونهم با شرایط عالی رو بهم داد. البته لازم به تبریک نیست، کاملاً قابل پیش بینی بود. فقط شرایط حقوقیشون برام غیر قابل پیش بینی بود! قرار بود باهاشون اینترنتی همکاری کنم اما اونا بهم پیشنهاد کار دائم دادند. پرسیدند چقدر حقوق میگیرم و وقتی جواب دادم گفتند حاضرند خیلی بیشتر از این مبلغ بهم بپردازند و باهام قرارداد دائم ببندند، اما این لازمش اینه که کارمو رها کنم و من در شرایط فعلی نمیتونم تصمیم بگیرم. مامان راضی نیست، اما نمیتونم فکر این کار جدید و شرایط خوبشو از سرم بیرون کنم. تصمیم سختیه و من نمیدونم چکار کنم...

+++ آندره ژید میگه "هرچه بالاتر روی، از نظر آنان که پرواز نمی دانند کوچکتر به نظر خواهی رسید." من با پوست و گوشتم این جمله رو حس کردم. فقط کاش زودتر فهمیده بودم تا شاید اینهمه سال منتظر تایید افراد خاصی تو زندگیم نمیشدم.

این نویسنده جمله دیگه ای هم داره و اون اینه که "بهتر است برای چیزی که هستی، مورد نفرت باشی تا اینکه برای چیزی که نیستی محبوب باشی". خیلی ها تونستند با زدن ماسک روی صورتهاشون و تظاهر به چیزی که نیستند محبوبیت و اعتبار کسب کنند و کاسبی راه بندازند، اما خیلی از ضربه هایی که تو زندگیم خوردم از این بابت بود که خیلی جاها نتونستم ماسک بزنم و تظاهر کنم به چیزی که نیستم، مثل ... 

+++ دوست خوبی امروز برای من پیامکی فرستاد که متنشو خیلی دوست داشتم: "پرسید دوست را چون دوستش داری نیازش داری، یا که چون نیازش داری دوستش داری؟ گفتمش چون دارمش بی نیازترینم."

+++ شعر پایین از نجمه زارع عزیزمه. هنوز هم مرگشو باور نمیکنم. ما هر دو با هم تو شب شعر "شبهای شهریور" شرکت کردیم و اون به حق برنده شد. اون شاعر متولد شد، شاعر زندگی کرد و شاعر مرد؛ من شاعر متولد شدم، شاعر زندگی کردم، اما شاعر نماندم و شاعر هم نخواهم مرد. 

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم ، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۸ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب