باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

جمله ای از چارلی چاپلین خوندم که میگه "اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود". امروز خیلی به این جمله فکر کردم، به خصوص به قسمت دومش. به اینکه آدم نباید با هر غمی که سراغش میاد، درها رو طوری به روی خودش ببنده که شادی و آرامش راه یا روزنه ای برای ورود نداشته باشه، کاری که من با خودم کردم و هنوز هم میکنم.....

+++ در راستای تصمیمات جدیدی که بیشتر از هزار بار طی ماههای اخیر گرفتم،‌ روز پنجشنبه رفتم دفتر یک خبرگزاری مشهور و تست دادم. یه تست چهارساعته ترجمه و نگارش و تحلیل و ... این کارو فقط واسه این کردم تا سرم رو به شکلی گرم کنم و اجازه ورود افکار منفی و مخربو به ذهنم ندم، آخه این روزا هر چی تلاش میکنم افکار مثبت و امید به آینده رو جایگزین  افکار و احساسات منفی کنم موفق نمیشم. فکر کردم اگه تمام روزم پر باشه، شاید با وجود خستگی فیزیکی، خستگی روحیم کمتر بشه. جوابش رو قراره امروز بدند، تا چی پیش بیاد.  سردبیر بخش طوری باهام برخورد کرد انگار سالهاست منو میشناسه... من هم متقابلاَ حس خوبی بهش داشتم.

در کنارش تصمیم دارم تدریس زبان انگلیسی رو هم از سر بگیرم و همنطور یادگیری زبان اسپانیایی. میدونم انجام همزمان این کارها اون هم وقتی اصلاً انگیزه مالی مطرح نیست، سخت و طاقت فرساست، اما تنها راه گریز از شرایطیه که توش قرار دارم.

+++ بدم نمیاد شرایطی فراهم شه که از محل کار فعلیم به جای دیگه ای منتقل بشم. من اینجا بعضی روزها از شدت کار زیاد کم میارم. البته شکایتی ندارم و میدونم در ازای حقوقم باید کار کنم؛ اما برخوردهای تلخی که بعضاً شاهدشم، اونهم از کسانیکه روزگاری نه چندان دور با تمام وجود بهشون علاقه داشتم، هر روز روحیم رو ضعیفتر و اعتماد به نفسمو متزلزل تر میکنه. کم کم باید یاد بگیرم که مقاوم باشم و نذارم عزت نفسم به این راحتی خدشه دار بشه.  

+++ چند شب پیش توی خواب دختر سیاهپوشی رو دیدم که  چهرش شبیه چهره قبل عمل خودم بود. سرگردان بود و توی خونمون از این سو به اون سو پرسه میزد. وحشتنزده ازش پرسیدم تو کی هستی؟ گفت "من مرده ی توام....!" هراسان از خواب پریدم و رفتم کنار مامان خوابیدم. از شب بعدش تصمیم گرفتم برای فرار از کابوسهام قبل خواب آیت الکرسی بخونم و خدا رو شکر  از اون موقع به بعد هیچ خواب ترسناکی ندیدم . جالب اینکه درست شب بعد از این کابوس و دقیقاً همون شبی که شروع به تلاوت آیت الکرسی کردم در خواب دختری رو دیدم با پیرهن سفید بلند که تا زیر پاهاش کشیده میشد. آروم بود و بهم لبخند میزد.  

+++ امروز یک نفر به من گفت در تمام طول عمرش از دست هیچکسی به اندازه من عصبانی نشده. چرا همیشه فکر میکردم تواناییهام محدوده؟ باور کنید من انقدرها هم موجود اعصاب خورد کنی نیستم و در اکثر جاها  هم مظلوم واقع میشم، فقط نمیفهمم چرا هرچقدر تلاش میکنم منطق من روی افرادی مثل این شخص (و جیمز) اثر نمیکنه و اساساً منطق یک طفل شیرخواره در نزد اینها از منطق من خیلی منطقی تره! بسه دیگه آقایون، به اندازه کافی تحقیرم کردید! اساساً من هم همین احساس خشم رو نسبت به شماها دارم!

+++ خنده دارترین و شاید هم گریه دارترین اتفاق امروز زمانی بود که از حراست باهام تماس گرفتند و ازم سوالاتی راجب مدیر اسبقم (که احتمال برگشت وجود ...ش این روزها موجی از رعب و وحشت در دل من و همکاران ایجاد کرده!) پرسیدند و من موقع حرف زدن بی هوا و طبق عادت، آقای تماس گیرنده رو "عزیزم" خطاب کردم. تغییر ناگهانی رنگ رخسار و بالارفتن یکباره حرارت بدنم رو همون لحظه متوجه شدم! حالا تصور کنید اون آقا به جای اینکه به روی خودش نیاره، خندش گرفته بود! مردک!

+++ وسوسه دیدن کسی که تبدیل شده به دغدغه زندگیم، راحتم نمیگذاره... میدونم نباید به دیدنش برم اما نمیتونم مانع خودم بشم. چیزی هست که نمیذاره  فراموشش کنم، که برای همیشه کنارش بذارم....دیشب ازم خواست چند ماهی باهاش برم کشوری که عاشقشم. درخواستش بهت زدم کرده. از طرفی کشور رویایی من، از طرفی تصمیمی که نمیشه به این راحتیها گرفت، کارم، خانوادم،... اصلاً دوست ندارم در موقعیت تصمیم گیری قرار بگیرم! اگر بتونم شش ماه از محل کارم مرخصی بگیرم راحتتر میتونم تصمیم گیری کنم. اون میگه من نیازی به کار فعلیم ندارم، میگه میتونم کار خیلی بهتر و درآمد بهتری اونور آب داشته باشم، میگه لیاقت من خیلی بالاتر از این حرفاست، میگه اینجا جای موندن نیست، میگه تو اینجا بمونی داغون تر میشی... یعنی راست میگه؟ شاید هم....

+++ پیشاپیش عید قربان رو به همه دوستان خوبم تبریک میگم و سعادت زیارت خانه خدا رو برای تک تک شما آرزو میکنم. جقدر دلم هوای خونه خدا رو کرده، هوای دعا زیر ناودون طلا...

+++ شعر پایین از جبران خلیل جبران (با کمی دخل و تصرف) رو خیلی دوست دارم... انگار که تو قلب من نشسته و اینها رو از زبون من گفته.

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید...
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید...
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست...

[ ۱۳٩٢/٧/٢٠ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب