باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دیشب تا صبح کابوس میدیدم، بیش از ده بار بیدار شدم و دوباره خوابیدم و باز هم خوابهای عجیب... خیلیهاش رو فراموش کردم، اما یادم میاد توی باغچه روبروی گربه سیاه کوچیکی نشسته بودم و داشتم نوازشش میکردم، ولی اون در جواب مهربونیهای من بارها با چشماش تهدیدم میکرد ازش دور شم، اما من همچنان بهش محبت میکردم. یکدفعه چشمهای زردش بطور ترسناکی تغییر حالت داد و بعد وحشیانه و با یه حرکت ناگهانی به سمتم هجوم آورد و با پنجه هاش تمام بدنم رو زخمی کرد. انقدر فریاد زدم تا مادرم اومد بالای سرم و با یه لیوان آب بیدارم کرد.

دوباره خوابیدم و اینبار دیدم توی هوای بارونی و سرد برای مشکلی که این اواخر فکرمو درگیر کرده، به دکتر مراجعه کردم. خانم دکتر بهم گفت دچار یک نوع بیماری هستم که درمانی براش نیست، و بعد با صورتی بشاش! و لبی خندان!  اضافه کرد: زیاد نگران نباش، خوشبختانه هنوز وقت داری! و چنان این مطلب رو با خوشحالی و امیدواری گفت توگویی من باید به خاطر این خبر که دارم میمیرم اما هنوز از عمرم چند سال دیگه ای مونده خوشحال هم باشم! خدا میدونه توی خواب چه حالی بهم دست داد. دست و پام میلرزید و در همون حال بارها به خودم می گفتم این جواب ناشکریهای توئه و حالا میبینی که این شرایطی که دچارشی چقدر سخت تر از همه دغدغه ها و مشکلات قبلیته! و باز گریه و پریدن از خواب و چشمهای نگران مامان و باز هم خوابهای آشفته ... چرخه باطلی که تا صبح ادامه پیدا کرد. صبح با بدنی کوفته و چشمهایی که به سختی بازشون نگه میداشتم، از خونه به سمت محل کارم بیرون اومدم و تمام طول مسیرو به این فکر میکردم که چقدر خوبه که هنوز زندم و قرار هم نیست بمیرم، دست کم به زودی! به خاطر تمام ناشکریهام از خدا معذرت خواستم.

تو راه اداره به این موضوع هم فکر می کردم که ما آدمها هر چقدر هم از دنیا و آدمهاش خسته باشیم و حتی آرزوی مرگ کنیم، وقتی با این واقعیت که چیز زیادی از عمرمون نمونده روبرو میشیم، به تقلا میفتیم و تازه میفهمیم که با وجود همه سختیها و دردها، هنوز هم آماده رفتن نیسیتم. اینو از احساسی که توی خواب داشتم، متوجه شدم، چون حتی در خواب هم ما خود واقعیمون هستیم، با همون احساسات و افکار و انگیزه ها و اگر من باوجود تمام بی انگیزگیم چنین احساسی رو در خواب داشتم، بی شک همین احساس رو در صورت مواجه شدن با چنین واقعیت تلخی در بیداری هم خواهم داشت، چرا که رویاها به نوعی تبلور احساسات و ادراکات جسمی ما هستند و از درون ما سرچشمه میگیرند. از طرفی رویاها بازتاب عقاید، افکار روزانه و تشویشات و دغدغه های دروونی ما هم هستند و نوعی واکنش نسبت به افکار، فعالیتها و احساساتی که در طول روز داشتیم. بنابراین با حال پریشون این روزهام دیدن چنین خوابهایی چندان هم دور از انتظار نیست.

+++ جیمز دیروز شکایت میکرد از سردی و بی تفاوتی من و از اینکه خیلی وقته یادم رفته مهربون باشم. که دیگه شور زندگی ندارم، که مثل گذشته جاه طلب و پرحرارت نیستم... میگفت هنوز دوستم داره اما شکایت میکرد از خودخواهیهام، از اینکه فقط به خودم فکر میکنم و به اون اهمیت نمیدم. عصبانی بود و میگفت دیگه از این وضع خسته شده. همیشه در برابرش از خودم دفاع میکردم، اما اینبار هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. سکوت من همه گفتنی ها رو گفت. راست میگه، بعد گرفتن هدیه قشنگش باید کمی قدرشناس تر میبودم، اما نبودم... برعکس فردای اون روز سر موضوع بی اهمیتی باهاش بحث کردم. هر چی بگه حق داره. خودم میدونم عین بچه ها لجباز و بهونه گیر شدم و روزهایی که از موضوعی عصبانی و ناراحتم، سر اون خالی میکنم!

+++ کاش آدمها یاد می گرفتند انسان حرمت داره و نباید با کوچکترین بهانه ای اونها رو زیر پا له کرد.... کاش هر آنچه رو که برای خود نمیپسندند، برای دیگران هم نمیپسندیدند... کاش میدونستند مهر و علاقه و اعتمادی که به سختی و طی سالیان به دست میاد، میتونه یک شبه و به راحتی از دست بره. کاش توبه فرمایان گاهی، فقط گاهی، خودشون هم توبه می کردند!

+++ صبح با شنیدن ساعت آغاز کار کارمندان دولت از ساعت 8 صبح، یعنی همون رویه سابق، تمام بیخوابی شب گذشته  رو فراموش کردم! البته کاش آقای روحانی پایان ساعت کاری رو هم مثل قبل می کرد یعنی ساعت 2:30 تا خوشحالیم صد برابر بشه!

+++ دیشب دعوامون شد! خودم و خدا رو میگم. مثل همیشه اون بود که کوتاه اومد، با اینکه حق  هم با خودش بود. اصلاً واسه همین کاراشه که هنوز با همیم. امروز صبح آشتی کردیم! خداجون میببینی من با چه چیزهای کوچیکی خوشحال میشم!؟ میشه یه کم بیشتر هوامو داشته باشی؟

 سالروز ازدواج حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) رو به همه تبریک میگم. هر دوی این دو بزرگوار رو با تمام وجودم دوست دارم و برای آرامش و شادیم به اونها توسل میکنم. به امید خوشبختی تمام زوجهای جوون.

[ ۱۳٩٢/٧/۱٥ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب