باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

به نظرم نزدیکترین احساس به عشق تنفره. فاصله زیادی بین این دو تا حس نیست و مرز بینشون به شکل عجیبی باریک.

چه بسا انسانهایی که در گذشته برات محترم و عزیز بودند و الان دیگه چنین احساسی رو بهشون نداری. شاید هم این یه حس متقابل باشه بین هر دو طرف رابطه. در زندگی خودم نمونه هایی از این دست رو میتونم مثال بزنم. افرادی که قبلا تمام هم و غمم رو برای خوشنودی اونها صرف میکردم، اما به یکباره خواستم از دنیام بیرونشون کنم. همیشه هم این نبوده که اونها در این موضوع سهم یا تقصیری داشته باشند. بیشتر اوقات برمیگشته به یکی از ویژگیهای بد من  و اون هم ترس از اینکه بیش از حد برای کسی شناخته شده باشم. وقتی درمورد کسی چنین احساسی رو پیدا میکردم، اون روز روز حذف اون آدم از زندگیم بود. توضیجش یه کم پیچیده است. 

روزی به استاد دانشگاهم که از قضا بین اونهمه دانشجویی که داشت علاقه خاصی نسبت به من نشون میداد و تلاش میکرد به شکل های مختلف بهم نزدیک شه (به خوب یا بد بودن این موضوع کاری ندارم که خودش یک داستانه)  گفتم بذارید این اتفاق نیفته چون familiarity breeds contempt . یه اصطلاح انگلیسیه به این معنی که شناخت بیش از حد دو طرف یک رابطه از هم به تدریج میتونه حس تحقیر طرفین به هم رو به دنبال داشته باشه. یادم میاد استاد اون موقع حرف من رو کاملاً رد کرد و گفت به نظرم هر چه شناخت آدمها از هم بیشتر بشه، به همون نسبت مهر و محبت و علاقه اونها به همدیگه هم بیشتر میشه، اما در نهایت به خودش هم ثابت شد که حرف من بی پایه و اساس نبود.

هیچوقت فکر نمیکردم از یه فرد خاص تو زندگیم دلسرد بشم. خوب که فکر میکنم میبینم مثل همیشه تقصیر خودمه. خودم بودم که تا حد یک موجود بی ارزش خودمو پایین آوردم. خودم باعث و بانی رفتارهای اون هستم، خودم باعث این هستم که به راحتی آب خوردن من و شخصیتم رو زیر سوال ببره. گاهی فکر میکنم اون یکی از عوامل تمام عقب افتادگیهای سالهای اخیر من بوده، به شکل عجیبی که حتی خودش هم نمیتونه تصور کنه. حتی خودش هم نمیدونه که چطور تو زندگیم تاثیر گذاشته، که چطور ترس از قضاوتهاش فکر و ذهنم رو تسخیر کرده، اما دیگه باید تموم بشه. نمیتونم بیش از این ادامه بدم. 

از این خودسانسوری متنفرم به خدا! من چرا نباید بتونم راحت حرف بزنم؟ چرا نباید هر چی تو سرمه بیرون بریزم؟ چرا نباید به آدمها با اسمشون اشاره کنم؟ از چی میترسم؟ اصلاً مگه من وبلاگ رو برای دیگران زدم که حالا از بیان احساساتم و قضاوت دیگران واهمه دارم؟ چرا نباید به تنها جایی که میتونم درد دلهام و ناراحتیهامو بگم اتکا کنم؟

فقط خدا میدونه چقدر افکارم مشوش و پریشونه. قلمم و دستام یارای نوشتن حرفهایی که تو سرمه، نداره. شاید باید کاری رو انجام بدم که سالها پیش باید میکردم، اما این تردید لعنتی...!!!

دلم دریا میخواد، دلم نسیم خنک شهمیرزاد میخواد، دلم جنگلهای بکر شمال میخواد، دلم یه آغوش گرم واسه گریه کردن میخواد.... 

+++ تو پست قبل از دوست و همراه سالیان طولانی زندگیم "جیمز" عزیز و هدیه ای که برام فرستاده بود حرف زدم. اگر از این حال و روز دربیام، در آینده درمورد هدیش بیشتر مینویسم.

در مطلب قبلی از آرزوهای محال و به قول یک نفر "واقعیتهای اجباری" هم نوشتم که گفتم شاید چندان هم اجباری نباشند و به واقع ذهن نابالغ و متوهم ما اونها رو اجباری می پنداره، اما راستش باید اعتراف کنم این روزها واقعیتهای اجباری زندگیم روز به روز بیشتر خودشونو به من مینمایونند، واقعیتهایی که هر چی تقلا میکنم، نمیتونم ازشون فرار کنم... 

[ ۱۳٩٢/٧/۱۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب