باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سلام دوستان عزیزم. امیدوارم حال تک تک شما خوب باشه. دلم برای همتون تنگ شده، برای دوستان مهربون و بامحبتم در این وب، اما خب شرایط اقتضا میکنه که در اینجا و بطور عمومی در شرایطیکه چندخواننده از دنیای حقیقی هم منو میخونند، در اینجا ننویسم. با اینحال به یاد تک تک شما هستم و امیدوارم روزی بتونم دوباره به همینجا برگردم.

فقط اومدم چند خطی بنویسم و سال نو رو به همگی شما تبریک بگم. خوب یادم میاد که پارسال همین موقع ها چه پست طولانی ای نوشتم و در اون از تمام اتفاقات سال پیشش (سال 92) و تصمیماتم در سال جدید گفتم... چقدر زود گذشت، عین باد و برق. اونموقع سرشار از یه حس خوب بودم و فکر میکردم سال 93 برای من سال بسیار خوب و خوش یمنی خواهد بود، اما واقعیت امر اینه که اونطور که فکر میکردم نشد. نمیخوام ناشکری کنم و بگم تمام روزها سخت و طاقت فرسا بود، اما اتفاقات ناخوشایندی برای من افتاد که مدتها منو شکننده و افسرده کرد، تا جاییکه کارم به دکتر کشید و هیچ امید و انگیزه ای برای ادامه نداشتم، مهمترین اتفاق تلخ، جابجاشدن از محله ای که نزدیک 20 سال از عمرم رو در اون سپری کرده بودم و رفتن به محله ای که اصلا دوستش نداشتم و نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم، بود. خب هنوز هم محله سابقمون رو بیشتر دوست دارم، اما میتونم بگم تا حدی با شرایط جدید سازگار شدم و دیگه شکایتی ندارم و به مسیر رفت و آمد هم عادت کردم.

در سالی که گذشت، از دونفر از کسانی که لاف دوستی میزدند، جدا شدم که هر دوی اونها ادعای محبت و دوست داشتنم رو داشتند و دم از وفاداری و یاری تا آخر عمر میزدند، که بعد مدتها متوجه شدم لاف الکی بود و شایستگی اعتماد و همنشینی با من رو نداشتند. الان هر دوی اونها رو فراموش کردم و خوشحالم که از یک رابطه اشتباه که از اولش نباید شروع میشد خارج شدم. امیدوارم هر کس که قلبی رو میشکنه و اعتمادی رو زیر پا له میکنه و به دروغ ادعای دوستی و عشق میکنه، پاسخگوی خدای مهربون در روز قیامت باشه... به هر حال خدا رو شکر که بعد ماهها به اشتباهم پی بردم و بیش از این ادامه ندادم.

در اواخر سال 93 اتفاق خیلی بدی برای من افتاد که متاسفانه قادر به توضیحش در این وب نیستم، اتفاقی که زندگی منو دگرگون کرد و دیدگاه من رو نسبت به خیلی مسائل تغییر داد، تا جاییکه مطمئنم این تغییر دیدگاه اثرات خودش رو در سال های آینده نشون میده. زجر زیادی کشیدم، درد جانکاهی رو طی 3 هفته متحمل شدم، اما در نهایت خدا دریچه ای به روی من باز کرد و تونستم صاحب یه خونه نقلی تو تهران بشم که شاید طی چندماه آینده در همونجا به تنهایی زندگی کنم.

هرگز فکرشو هم نمیکردم که بتونم در این سن خونه بخرم، اما خدا رو هزار مرتبه شکر که دستمو گرفت و به مالم برکت داد و صاحب خونه شدم. هرچند که در سال آینده باید بیشتر کار کنم تا بتونم وام خونه رو تسویه کنم، اما حس میکنم میتونم با تکیه به تلاش خودم درآمد بیشتری کسب کنم، به خصوص که به تازگی با یک ایرانی مقیم آمریکا که مال و منال زیادی داره، آشنا شدم که وعده های فراوونی در خیلی از زمینه ها بهم داده. دوستان عزیزم طلا و طاهره اونو به من معرفی کردند و فعلاً که ظاهراً بهم علاقمند هم شده، هرچند که من قبل از هرگونه ارتباط عاطفی، به فکر برقراری ارتباط کاری با این فرد که زبان انگلیسیش فوق العادست هستم. زبان انگلیسی منو فوق العاده تایید میکنه و معتقده هیچ فرقی با یه آمریکایی مقیم نداره. میگه از طریق شراکت کاری با هم میتونیم دنیا رو فتح کنیم (نقل به مضمون). برای من دعا کنید دوستان که بتونم اول از همه با لطف خدا و بعد کمک این آقا و مهمتر از خودم اراده و تلاش خودم، مالم برکت پیدا کنه و بتونم ضمن پرداخت بدهیهام، به استقلال مالی کامل برسم.

دوستان عزیزم حرفهای ناگفتنی و نانوشتنی زیادی دارم از اتفاقاتی که طی سال 93 بر من گذشت، کارهایی که کردم، ارتباطاتی که با افراد مختلف داشتم، آدمهایی که وارد زندگیم شدند، اونهایی که از زندگیم بیرون رفتند، و ... اما خب هر چه بود و نبود گذشت.

الان که می نویسم تنها سه روز به جشن تولد من باقیه. وقتی به سال 93 نگاه میکنم، میبینم در کنار سختیهایی که متحمل شدم، تونستم اقدامات خوبی هم انجام بدم، عمل جراحی بینیم که خدا رو شکر خیلی موفقیت آمیز بود و تاثیر مثبتی روی چهرم داشت، برداشتن ارتودنسیم که از 4 سال و نیم پیش و به خاطر جراحی فکم شروع شده بود و ده روز پیش بعد این همه سال از روی دندونهام برداشته شد ، رفتن به جلسات لیزر که اگرچه فوق العاده هزینه بر بود، اما تاثیر خارق العاده ای داشت، و این اواخر هم شرکت در کلاس زبان فوق پیشرفته ای که بتونم از طریق اون زبان انگلیسیم رو به قوت سابق برگردونم و سال آینده از طریق چند شاگرد خصوصی، درامد خوبی بدست بیارم.

همینطور در سال 93 دوستان خیلی خوبی پیدا کردم. قبلاً با طلا، طاهره و سمانه همکار و دوست بودم، اما رابطه ما تا به این اندازه صمیمی و نزدیک نشده بود که خدا رو شکر این اتفاق در سال 93 افتاد و من به داشتن دوستان خوب و بامعرفتی مثل اونها که در روزهای سخت زندگیم کنارم و پشتوانم بودند، به خودم میبالم. امیدوارم دلشون خوش و تنشون سالم باشه.

فقط خواستم خیلی کوتاه و کلی از حال و هوای سال 93 و پیشامدهایی که بر من گذشت بنویسم، میتونم بگم تنها نیمی از اونچه که برای سال 93 در نظر داشتم و در پست طولانی آخر سال 93 نوشتم، تحقق پیدا کرد،  اما خب ناراضی نیستم هرچند که فکر میکنم خیلی بهتر از اینها میتونستم عمل کنم....با اینحال همچنان به آینده و روزهای بهتر امیدوارم و تلاشمو در سال آینده دوچندان میکنم.

دوستان خوب و عزیزم که همیشه با من همراه و در غم و شادی من شریک بودید، با اینکه میدونم به خاطر تاخیرهای زیادم در نوشتن در این وب، تعداد دوستان خواننده خیلی کمتر شده، اما ازتون میخوام برای موفقیت و شادی و آرامش من در سال 94 موقع تحویل سال که دعاها به عرش می رسه، دعای ویژه بکنید. نمیتونم بگم چه چیزهایی برای سال 94 میخوام، چون اونوقت مجبورم خیلی از مسائلی رو که باید سربسته بمونه، فاش کنم، اما همینکه برای خوشبختی و آرامش و دلخوشی من دعا کنید، برام کافیه.

من هم برای تک تک شما همراهان و دوستانم در سال 94 آرزوی دل خوش، تن سالم، شادی و آرامش قلبی دارم. انشالله بهترینها در سال جدید در انتظارتون باشه و به هر آنچه میخواید و به صلاحتونه برسید.

به یادتون هستم، به یادم باشید.

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]

سلام دوستان گلم. باورتون میشه؟ بالاخره جراجی بینی انجام دادم! شنبه همین هفته! الان به زحمت و با کلی اصرار و التماس به مامانم اومدم کافی نت تا این پست رو بذارم! اما نگران نباشید، حال عمومیم بد نیست! قراره خشگل تر بشم! البته اگه خدا بخواد!

فقط اومدم که مراتب شرمندگی خودم رو از بابت اینکه نتونستم به برخی از درخواستها برای داشتن آدرس جدید پاسخ مثبت بدم، ‌اعلام کنم. خدا شاهده که به همه دوستانم اعتماد کامل دارم، ما همونطور که قبلاَ گفتم من مطالب فوق العاده خصوصی رو در اون وبلاگ نوشتم و راحت نیستم که برخی از دوستان، بویژه آقایان، مطالب منو بخونند. به جز یک آقا که حداقل سابقاً بهش اعتماد کامل داشتم و هنوز هم مطمئن نیستم به اعتمادم خیانت کرده باشه، هیچکس آدرس وب جدید منو نداره. کلاً تنها به دو خانم و همون یک آقا آدرس رو دادم. این توضیح رو دادم تا بدونید که به خدا همه شما رو دوست دارم، اما ترجیح میدم چند ماهی در فضای دیگه ای که خیلی خلوت تره مطالبمو بنویسم. شاید دوباره به این وب برگشتم، شاید هم برای همیشه در همونجا نوشتم.... اما اگر قرار شد همیشگی اونجا بمونم، خودم شخصاً میام و به افراد بیشتری نشانی وب جدیدم رو میدم....

از بابت احوالپرسیهاتون ممنونم. من حالم خوبه. شنبه این هفته جراحی بینی انجام دادم. زیاد آسون نیست، اما در مقایسه با عمل فک خیلی خیلی بهتر بود. الان در مرخصی به سر میبرم و در واقع دادرم روند بهبودی رو طی میکنم. کبودی و ورم نسبتاً زیادی داشتم که خدا رو شکر روز به روز کمتر میشه....

حال روحیم هم خدا رو شکر خوبه، جا داره در اینجا از افرادی مثل مصطفی، دوست نویسنده خوبم در دنیای مجازی و دنیای واقعی، آقای دعادست که گوش شنوایی برای حرفهای تمام نشدنی من بودند، آقا محمدمهدی، پسری که قرار بود باهاش ازدواج کنم و رسماً به خواستگاریم اومد اما خب قسمت نشد، با اینحال با بردن من به رستورانها و کافی شاپهای مختلف و متانت و وقارش در بهبود حال روحی من تاثیر بسزایی داشت (هر چند تموم شدن ماجرا مدتی منو آزرده خاطر کرد)، نسیم عزیزم که همواره و در همه جا همراه من بود، خانم معلم عزیز که پیامهای احوالپرسی زیادی برای من میفرستاد، فاطمه گلم، دختر مومنی که بهش فوق العاده احترام میذارم، نجمه جان، همکار و دوست عزیزم در محل کار، الی عزیزم که با پیامهای محبت آمیزش شرمندم کرد، خانوم جان، دوست خوب و معتقدم که انشالله همه مشکلاتش به لطف خدا حل بشه، دکتر کریمی، روانپزشک خوبم که همیشه بهم دلگرمی میده، حتی محمد یه پسربچه متولد دی 65 که قاطعیت عجیبی دردرخواست ازدواج با من داشت (به دور از چشم من با مادرم تماس گرفت و التماس کرد و گفت عاشقم شده و  خوشبختم میکنه!!) که اگرچه جواب رد بهش دادم (خیلی بچه بود و احساساتی)، اما ذهن من رو  مدتی از برخی مسائل منحرف کرد و موجب خنده و سرگرمی (نه از روی بی احترامی) من شد و ضمناً باعث شد اولین تجربه خاص زندگیمو داشته باشم تا لااقل بی تجربه از دنیا نرم چشمک، همینطور دوستان عزیزم در محل کارم، طلا و طاهره که عین خواهر در روزهای سخت کنارم بودم، و شاید این مطلبم رو بخونند صمیمانه تشکر میکنم.  میدونم اسامی زیادی رو جا انداختم

با وجود روزهای سختی که پشت سر گذاشتم، به لطف خدا حالم بهتره..... تقریباً یاد گرفتم چطور با مشکلات بجنگم. در محل کار از همصحبتی دوستان و همکارانم لذت میبرم و عصرها هم اغلب خودم رو مهمون خرید یا کافی شاپ و رستوران تنها یا با دوستان میکنم. میخوام از زندگیم لذت ببرم.

کسانی وارد زندگیم شدند که فقط حرف زدند و شعار دادند و در عمل طبل توخالی بودند و منو بی اعتماد کردند، خوشحالم که ماهیت خودشون رو نشون دادند. شاید خیلی طول کشید تا بفهمم، اما خدا رو شکر که شناختمشون. اونها رو به خدا واگذار کردم و دیگه حتی بهشون فکر هم نمیکنم چون میدونم خدا جای حق نشسته.....

در آخر خواستم این پست رو بذارم تا هم از دوستانی که خواهان آدرس وبم بودند و من شرمندشون شدم، عذرخواهی کرده باشم و هم اینکه از احوال خودم کمی نوشته باشم.... شاید اگر فرصت کنم، بصورت خیلی خیلی خیلی محدود در این وبلاگ هم بنویسم تا دوستان دیگه ای که آدرس وب جدیدم رو ندارند و برام همچنان پیام میذارند به کلی از حال من بی خبر نباشند (ضمن عذرخواهی مجدد از اونها)، اما عمده نگارش من در وب جدید و بصورت حرفها و درددلهای خصوصی خواهد بود....

حالا خوبه مریضم و اینهمه پرحرفی کردم!  نظرات این پست به دلایلی همچنان تایید نمیشه اما به دقت همتونو میخونم و اگر وبلاگ داشتید بهتون سر میزنم.

دوستان عزیزم به دعاهای تک تک شما برای ساختن آینده ای شیرین نیاز دارم. منو فراموش نکنید. دوستتون دارم.

مرضیه

[ ۱۳٩۳/۱۱/۳ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]

دوستان عزیزم، همراهان مهربانم، سلام.

نمیدونید چقدر دلم برای تک تک شما تنگ شده. الان که این مطلبو مینویسم استرس خاصی دارم. حتی نمیدونم بعد اینهمه دوری خواننده ای برای من باقی مونده که بهم سر بزنه یا نه. دهم شهریورماه یعنی حدود چهارماه و سه روز پیش این وبلاگ رو به حالت نیمه تعطیل درآوردم.... اونموقع فکر نمیکردم غیبتم انقدر طولانی بشه.... اما خب اون انتظاراتی که برای بازگشایی دوباره وبلاگم داشتم محقق نشده بود و من نمیتونستم به روند و سبک و سیاق قبلی نوشتن ادامه بدم.

تو این مدت تعطیلی وبم پیامهای زیادی از خیلی از دوستان خوبم رسید که متاسفانه به دلایلی که در پست آخرم توضیح دادم امکان تاییدشون رو نداشتم. دوستان عزیز زیادی نگران احوالم بودند و من متاسفانه کمتر به وبلاگم سر میزدم و بعدش هم به قدری دلمرده و غمگین بودم که عملاً توان هرگونه نوشتن و پاسخگویی از احوالی که چندان خوب نبود از من سلب شده بود....با اینحال چندان جای شگفتی نخواهد بود که دوستان خوب گذشته با وجود این تاخیر ناخواسته کم کم از بروزرسانی مجدد سایتم ناامید شده باشند و شاید کمتر سر بزنند یا اصلاً به این زودیها سر نزنند که در هر دو صورت حق کاملاً با اونهاست....

این چهار ماهی که نمینوشتم اتفاقات ریز و درشت زیادی تو زندگیم افتاد، مسیرهای درست و غلط زیادی رو پیمودم، شما که غریبه نیستید، کارم به قرص اعصاب و هزار کوفت و زهرمار دیگه کشید، بی اعتمادیهایی که کشیدم، رکب هایی که از افرادی که فکر میکردم دوست و معتمد و محرمم هستند خوردم، زجرهایی که از اطمینان بیش از حد به برخی افراد متحمل شدم، همه و همه شرایط فوق العاده بغرنجی رو برای من به وجود آورده بود که اگر لطف خدا و یاری برخی دوستان نبود، معلوم نبود چطور از پسش برمیومدم.... روانپزشکم به شدت نگران خودکشی من بود هرچند من میدونستم هرگز جرات چنین خطای بزرگی رو نخواهم داشت، چرا که با وجود همه دردها و سختیها، هنوز خدا در من زنده بود، هرچند من اون رو به کلی به فراموشی سپرده بودم، اما اون همونزمان که سرش داد میکشیدم، دست نوازش بر سرم میکشید و از من میخواست آروم باشم....

الان به لطف دوستان و بعد پشت سر گذاشتن بحرانهای فراوان کمی بهترم.... زندگی همچنان بازیهای زیادی داره که من توی اونها فقط یک مهره کوچیکم که هر آن ممکنه به گوشه ای پرتاب بشم و بشکنم. اما توکلم به خداست....

این روزها گشت های شبانه و خریدکردن و گوشی موبایلم و دوستای وایبریم همدمهای خوبی برای من هستند. سختی دوری برخیها رو دارم فراموش میکنم، چرا که معتقدم خدای بزرگ من جای حق نشسته و با وجود تمام اشتباهات بزرگی که خودم هم داشتم، نمیذاره حقم پایمال بشه. اون خوب بلده حق آدمها رو بگیره.

تا یکماه پیش فکر میکردم عروس میشم، اما خب اتفاقات زیادی افتاد که .... خیلی دلشکسته و غمگین شدم اما میدونم که هنوز هم جای امیدواری هست و من امیدوارم اتفاقات خوبی در زندگیم بیفته...

دوستان خوبم که میدونم خیلیهاتون بی دریغ دوستم داشتید، احتمالاً همچنان این وبلاگ رو بروز نخواهم کرد، چون عمومی بودن بیش از حد این وبلاگ و از طرفی شناخته شده بودنش برای برخی افراد دنیای واقعی مانع از برخی اظهارنظرهای آزادانه و وقایع نویسی بی پروا میشه، کاری که دارم در وبلاگ جدیدم انجام میدم.... از طرفی این وبلاگ در جاهایی جنبه آموزنده داشته که متاسفانه با شرایط فعلی بعید میدونم بتونم اون جنبه از وبلاگ رو حفظ کرده و ادامه بدم، همه اینها دلیل بر ایجاد وبلاگ جدیدی شد که الان نزدیک به یکماه هست که در اون مینویسم و روند نوشتاریش به کلی با این وبلاگ متفاوته. در اون وبلاگ جدید خود خودم هستم، با خوب و بدم، زشتی و زیباییم، مرضیه گناهکار در کنار مرضیه معصوم. فضای جدیدی بر اون وبلاگ حاکمه که البته نمیتونم بگم ارزشمندتر از فضای اینجاست اما دست کم اونجا از هر آنچه که بر من طی روزهای متوالی گذشته و همچنان میگذره می نویسم و بر خلاف وب فعلی ابداً به جنبه های آموزشی و فرهنگی و ... در کنار مسائل خصوصی نمیپردازم.

این توضیحات رو دادم تا به شما عزیزانم بگم که در عین حال که مایلم تمام دوستان وبلاگ "باز هم همان حکایت همیشگی" رو در وبلاگ جدیدم  هم همراه داشته باشم، اما متاسفانه به دلایلی که در بالا برشمردم نمیتونم پذیرای همه خواننده هام در وبلاگ جدید باشم و فقط جمع محدودی رو میتونم به حریم کاملاً خصوصی خودم راه بدم.... به افرادی که خودم میشناسم و ازشون آدرسی دارم اطلاع رسانی میکنم، اما بعضاً افرادی هستند که نشانی ائم از ایمیل یا وبلاگ ازشون ندارم و فقط میتونم امیدوار باشم که این پست من رو بخونند تا آدرس وبلاگ جدید رو دریافت کنند.

باز هم با پوزش فراوان تاکید میکنم که متاسفانه به دلیل بیان مسائل خیلی خصوصی در اون وبلاگ، قادر نیستم آدرس وب رو به تمامی دوستان عزیزم بدم، لذا بعد از درخواست برای داشتن آدرس جدید، اگر طی دو روز آدرس رو دریافت کردید، به منزله تمایل من  خواهد بود و خوشحال میشم مثل همیشه همراهی شما رو در وب جدیدم داشته باشم و چنانچه بعد از دو روز از درخواست آدرس، پیامی از من به دستتون نرسید، از صمیم قلب از شما خواهش میکنم عذر من رو بپذیرید و بدونید در عین دوست داشتن همه شما، ملاحظاتی باعث شده که نتونم پذیرای شما بهترینها باشم. پس حلالم کنید و بر من ببخشید و خدای ناکرده من رو موجودی خودشیفته و مغرور فرض نکنید چرا که باز هم تاکید میکنم بیان برخی مطالب فوق العاده خصوصی و سبک نوشتن من در وب جدید باعث میشه که از خوندن اون مطالب توسط برخی دوستان ابا داشته باشم و به عبارتی شرمگین و خجل  بشم. میدونم که درک میکنید...

تقاضاهای خودتون برای آدرس جدید رو در قسمت نظرات همین پست قرار بدید و انشالله در صورت صلاحدید شما رو به فضای نوشتاری جدیدم دعوت میکنم.

باور کنید مدتی که در اینجا نمینوشتم، احساس کمبود فراوانی میکردم....هنوز هم قصد ندارم وبلاگ فعلی رو به کلی تعطیل کنم و شاید بعد از گذشت دوران بخصوصی که هم اینک در اون قرار دارم، دوباره برگردم و در همینجا بنویسم.... اما فعلاً صلاح میدونم که در وب جدید به نوشتن ادامه بدم.

خدا میدونه که تک تک خواننده هام برای من عزیزند و دوستشون دارم. پس خدا رو شاهد میگیرم که حتی به فرض در اخیتیار قرار ندادن آدرس وب جدیدم به برخی از اونها، همچنان به تک تکشون ارادت داشته و اونها رو صمیمانه دوست دارم.

دوستان عزیزترینم، برای من از ته قلبتون دعا کنید که به دعای تک تک شما محتاجم. نظرات این پست همچنان تایید نمیشه و فقط درصورت درخواست برای آدرس وب جدید و به فرض صلاحدید، شخصاً آدرس رو به نشانیهای ایمیل یا نشانی وبلاگها ارسال خواهم کرد.

دلم برای همتون تنگ شده. دوستدار همه شما و محتاج دعای خیرتون:

مرضیه 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱۳ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]

بالاخره جابجا شدیم. شنبه صبح از خونه سابقمون به قصد رفتن به اداره خارج شدم و عصر موقع برگشتن از سر کار یک راست به خونه جدید رفتم. یه محله شلوغ و پرازدحام که زمین تا آسمون با محله قبلیمون فرق داره. اگه بگم دوستش دارم دروغه، اما خوب یا بد، باید با واقعیت کنار بیام... اون محله، مردمش، همسایه هاش، کوچه هاش، همه و همه تموم شدند. باید یه جوری به شرایط جدید خو کنم. به هر حال چاره دیگه ای ندارم... شاید هم به قول دوستان خوبم خیری توی این جابجایی ظاهراً ناخوشایند باشه که من ازش بیخبرم. ان شاء الله که همینطور باشه.

و اما اینکه این پستم رو با این مقصود نوشتم که بگم به دلیل دغدغه های متعددی که دارم، یه مدت طولانی نمیتونم تو وبم بنویسم. شاید هم مجبور شم برای همیشه تعطیلش کنم. حقیقت اینه که از روزی که با اینجا آشنا شدم زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفت. هر بار که دلتنگ میشدم یا حرفهایی داشتم که به هیچکس نمیتونستم بگم فورا سراغ اینجا میومدم و مینوشتمشون. اینطوری حس میکردم زندم، وجود دارم.... اما مدتیه که میبینم حتی نوشتن تو اینجا هم باعث آرامشم نمیشه. برعکس قدیما از نوشتن ناراحتیها و دردهام ابا دارم و دوست ندارم اونها رو با کسی شریک بشم.  قبول کنید که نمیشه برای همیشه از غم و ناراحتی نوشت و وقت آدمهایی رو که به امید خوندن مطالب خوب و خوندنی به وبت سر می زنند گرفت؛ و من این روزها همه حرفهام از جنس درده. قصد ندارم تا وقتی حرف خوبی برای گفتن ندارم اینجا رو آپ کنم. نمیدونم چقدر طول بکشه، شاید چند هفته، شاید چند ماه، شایدم برای همیشه، اما در حال حاضر خالی از هر حرف و سخنی هستم.

دوستان عزیزی که تو این مدت با من همراه بودید، با دردهام درد کشیدید و با خنده هام خندیدید، از همه شما به خاطر همراهی صمیمانتون سپاسگزارم. میترسم با آوردن اسم، کسی رو سهواً از قلم بندازم و شرمنده عزیزانی بشم که همواره در کنار من بودند. اگه زندگیم رو روال بیفته برمیگردم، نه که....

نظرات این پست رو مثل همیشه با دقت میخونم اما به دلایلی نمی تونم تاییدشون کنم... از دوستان گلم معذرت می خوام.

برای من دعا کنید که به دعاهای خالصانه تک تک شما محتاجم.

اتفــاق بزرگ زندگــی ام! کــی می افتی میـــان آغــوشم؟
من که عمری نخورده مست توام، کی تو را جرعه جرعه می نوشم؟
کی قرار است آنکه می خواهم، ته فنجـان فال من باشی؟
یا که اصلا بگو چگونه؟ کجا؟ کی قرار است مال من باشی؟

یا حق 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]

چقدر می تونم به خودم تلقین میکنم اوضاع خوب میشه و روزهای قشنگ میرسه؟

تشویش و استرس این روزها داره منو از پا در میاره. به زودی بعد حدود بیست سال زندگی در منطقه شرق تهران، مجبوریم جایی رو که با جون و دل دوست داشتم، ترک کنیم و بریم به منطقه ای در جنوب غربی تهران که اصلاً ازش خوشم نمیاد... به قدری این روزها حالم گرفتست که نمیتونم وصفش کنم. دردی تو سینم سنگینی میکنه که هر چقدر تقلا می کنم، نمیتونم ازش خلاصی پیدا کنم. از همه بدتر دورشدن مسیرم به محل کارم و موندن تو ترافیک دست کم 5/4 ساعته تو مجموع راه رفت و برگشته که بدجور منو می ترسونه. خیلی تلاش میکنم که به خودم امید بدم و بگم شاید انقدرها هم که فکر میکنی بد به نظر نرسه اما واقعاً تو این لحظه روشنایی نوری نمیبینم.... من همین الانشم از کارم رضایت ندارم و مسیر رفت و برگشتم با وجود ترافیک تهران خیلی اذیتم میکنه، چه برسه بریم به جایی که اوضاع از این هم بدتر باشه.... گاهی فکر میکنم ای کاش شرایطی فراهم می شد که مجبور نبودم برم سر کار... وقتی از این دست گله ها برای مادرم میکنم جوابش از دو حالت خارج نیست، یکی اینکه ناشکری نکن که الان خیلیها محتاج چنین کاری هستند و یا اینکه یک شوهر پولدار کن تا مجبور نباشی بری سر کار، انگار شوهر پولدار رو زمین ریخته و من باید برم جمعش کنم ببرمش خونه!

جمعه که بعد جمع کردن بخشی از وسایلم و چیدنشون تو کارتون کنج خونه نشسته بودم و بغض کرده بودم، مامانم حرفی زد که کمی باعث تسکینم شد. گفت همیشه درست قبل از طلوع آفتاب تاریک ترین موقع شبه که چند لحظه ای طول میکشه و بعد هوا روشن میشه... گفت هر وقت که حس کردی غم بزرگی تو سینت داری، بدون که روشنایی در پیشه و هر چقدر این اندوه بیشتر باشه، نور و روشنایی بعدش هم درخشان تره... با اینکه این حرفهای شعاری معمولاً زیاد تو گوشم نمیره، نمیدونم چرا این حرف مادرم خیلی به دلم نشست و همون موقع دعا کردم اوضاع بهتر از اون چیزی بشه که فکرشو میکنم... اما آخه هر چقدر هم بهتر از انتظارم بشه، مسیر رفت و برگشت رو چیکار باید بکنم؟ نمیدونم، خدایا خودت کمک کن کم نیارم. من به اندازه کافی ذهنم مشغول افکار مختلف و نگران کننده هست و این مورد جدید....

خدا میدونه چقدر محلمون رو دوست داشتم و حالا باید ترکش کنم. شبا از شدت ناراحتی زودتر از همیشه میرم به رختخواب تا کمتر فکر و خیال کنم. خیلی دوست دارم عزای قبل از واقعه نگیرم اما دست خودم نیست.ضرب المثلی در زبان انگلیسی هست که خیلی زیباست Don't cross your bridges before you come to them یعنی قبل از اینکه به پلهایتان برسید از آنها عبور نکنید کنایه از اینکه قبل از اینکه زمان روبرویی با تلخیها و سختیها برسه، بهشون فکر نکنید و ذهنتونو درگیرش نکنید، اما من نمیتونم مصداق عمل به این جمله باشم. خواهش می کنم دعا کنید بتونم واقعیت و بپذیرم و با سختیها یه طور کنار بیام... یعنی میشه حرف مادرم درست از آب دربیاد؟

بحث فقط سر جابجاشدن هم نیست، مدتهاست موضوعی بدجور آزارم میده که درواقع همین موضوعه که باعث می شه در برابر اکثر سختیها کم بیارم. نمیتونم بیانش کنم اما روزی که این دغدغه من حل بشه، شاید خیلی از سختیها رو راحت تر به جون بخرم.

وقتی درمورد این موضوع با یکی از دوستان خوبم درددل می کردم بهم گفت یه تغییر کوچیک تو نگرش میتونه جهان جدیدی رو پیش روی آدم بذاره. شاید هم باید راحت بگیرم تا دنیا بهم آسون بگیره. تغییر تگرش تاثیرات مثبت زیادی به همراه میاره اگرچه خیلی سخته رفتار یا نگرشی رو که در تو نهادینه شده به راحتی تغییر بدی. این دوست در همین ارتباط پیام وایبری با محتوایی فرستاد که بد نیست با شما به اشتراک بذارم:

اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z  برابر باشه با 1, 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

آیا برای خوشبختی و موفقیت تنها تلاش سخت کافی است؟

تلاش سخت: Hard work

H+A+R+D+W+O+R+K =8+1+1+8+4+23+15+18+11= 98%

آیا دانش ما را 100% به موفقیت می رساند؟

دانش= Knowledge

اگر مثل روش بالا محاسبه کنیم حاصل میشه 96%

عشق چطور؟

عشق = love

طبق روش بالا عدد 54% به دست میاد.

خیلی از ما فکر می کردیم که اینها مهمترین باشند اما هیچیک از اینها عدد 100% رو به دست نمیدند. به همین ترتیب:

  money = پول = 72%

religion = مذهب = 89%

هیچیک از اینها کافی نیستند، پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟؟؟

نگرش!!!

نگرش = Attitude

A +T+ T+ I+T+U+D+E = 1+20+20+9+20+21+4+5 = 100%

 

اگر نگرشمان را به زندگی، کارمان، عشقمان و ... عوض کنیم، زندگی 100 % عوض خواهد شد...

و من دقیقا می دونم مشکل زندگیم از کجاست! همین نگرش نادرست!

پ.ن. نمیدونم بتونم تا آخر اثاث کشی وبلاگمو به روز کنم یا نه، چون واقعا این روزها مشغله داریم. احتمالاً جمعه جابجا بشیم و بعد کار سخت چیدن وسایل خونه.... امیدوارم این روزها زودتر بگذره.

[ ۱۳٩۳/٦/٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]

آخر هفته رو در شهر همدان گذروندیم. آب و هوا خیلی خوب و عالی بود و کلاً میتونم بگم سفر خوبی رو پشت سر گذاشتم هر چند مدتش خیلی کوتاه بود و دوست داشتم یکی دو روزی بیشتر بمونم.

 از جمله جاهایی که روز اول سفرمون یعنی پنجشنبه بهش سر زدیم شامل شهر باستانی هگمتانه بود که قدمتی سه هزار ساله داره و به دوران مادها برمی‌گرده. هگمتانه که در بافت قدیمی شهر همدان قرار داره، به معنی محل تجمع بوده و در منابع باستانی به صورت هگمتانه، اکباتان، امدانه و همدان ضبط شده. در داخل مجموعه هگمتانه، از موزه هگمتانه و آثار باستانی شگفت انگیز اون دیدن کردیم و همینطور سری زدیم به کلیسای گریگوری استپانوس مقدس که در اوایل قرن 17 میلادی توسط مسیحیان مهاجر ساخته شده.

از جمله اماکن تاریخی دیگه ای که ازش بازدید کردیم، آرامگاه باباطاهر، شاعر و عارف پرآوازه اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری قمری بود، مقبره باباطاهر به شکل 8 ضلعی با گنبد فیروزه ای منشوری شکل بود که در مرکز شهر همدان و در محدوده ای سبز و زیبا کنار میدان باباطاهر قرار گرفته بود. دور تا دور مقبره سنگ نوشته هایی از دوبیتی های باباطاهر بود که یکی از اونها واقعا به دلم نشست و دقیقا متناسب با احوالم بود:
مو که سر در بیابونم شو و روز
سرشک از دیده بارونم شو و روز
نه تب دیرم نه جایم می کنه درد
همی دونم که نالونم شو و روز 

دوبیتی دیگه ای هم بود که از خوندنش لذت بردم:

چو من یک سوته دل ویرانه ای نه
به عالم همچو من دیوانه ای نه
همه مارون و موران لانه دارند
من دیوانه را ویرانه ای نه

حدود ظهر بود که به سمت غار علیصدر که بزرگترین غار آبی جهانه و حدود 75 کیلومتری شهر همدان واقع شده رفتیم و تا حدود ساعت 7 عصر در اونجا بودیم.  بعد از اون هم سری به شهر لالجین که به پایتخت سفال ایران معروفه و در 15 کیلومتری شهر همدان واقع شده زدیم و سوغاتی خریدیم.

تپه های عباس آباد که در دامنه های الوند و مشرف به شهر هگمتانه واقع شده از مکانهای توریستی زیبای دیگه ای بود که در روز دوم سفرمون ازش بازدید و ناهار رو در اونجا صرف کردیم.

بعد از بازدید از این تپه زیبا سری زدیم به گنجنامه که در 5 کیلومتری همدان و در انتهای دره عباس آباد واقع شده و از آبشار دیدنی و سنگ‌نبشته‌های اون که یادگاری از دوران داریوش و خشایارشاه هخامنشیه، دیدن کردیم. کتیبه‌های گنجنامه در سه ستون ۲۰ سطری به زبان‌های پارسی باستان، عیلامی و بابلی نو نوشته شده و قدمتی بیشتر از سه هزار سال دارند. بعد از اون هم مجدداً به مجتمع تفریحی عباس آباد برگشتیم و ناهار رو در اونجا صرف کردیم. حدود ساعت 7 بود که به سمت تهران راه افتادیم و به این ترتیب سفر دوروزه ما به این شهر زیبا و تاریخی به پایان رسید.

البته خیلی از جاهای دیگه بود که دوست داشتیم بازدید کنیم اما متاسفانه به علت کمبود وقت میسر نشد، چرا که برای دیدن اونهمه آثار باستانی و تاریخی وقتی به مراتب بیشتر از دوروز سفر ما لازم بود. البته این رو هم باید اضافه کنم که این دومین باری بود که من به همدان سفر میکردم. بار قبل تنها 13 سالم بود و اینبار که به شهر همدان اومدم خیلی چیزها عوض شده بود.

پ.ن. 1: با تشکر از آقا مصطفی دوست خوب مجازی (و البته حقیقیم) که با کمک های ارزشمندش این سفر رو برامون خاطره انگیزتر کرد.

پ.ن. 2: عکسهای زیادی در طول این سفر گرفتم که چند تا از اونها رو در ادامه مطلب میبینید:


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]

خالــی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش

خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش 

توی زندگیم همیشه تلاشم بر این بوده که تا جاییکه میتونم دست دیگران رو بگیرم. اوج شادی من وقتی بوده که حس کردم تونستم گرهی از کار کسی باز کنم. دست محتاجی رو بگیرم، شادی رو مهمون دل غمگینی بکنم. هیچوقت نیت بدی در قبال هیچکس نداشتم، آزاری به کسی نرسوندم اما کم آزار ندیدم. شاید هم انتظار داشتم پاداش اعمالم رو ببینم که ... شاید هم پرتوقع بودم، نمیدونم.

همیشه هر آنچه رو که میخوای بهش نمیرسی. این قانون زندگیه. چند وقتیه که حس میکنم از خدای خودم دور شدم. انگار همش طلبکارشم، مدام ازش میپرسم مگه نگفتی از رگ گردن به انسان نزدیکتری؟ پس کجایی؟ اما پاسخی ازش نمیشنوم... راهمو به خطا میرم و خودم میدونم مرتکب چه خطاهای بزرگی میشم اما نمیتونم جلوی خودم بایستم.  چارلی چاپلین خطاب به دخترش حرف قشنگی میزنه که:

دخترم ، من روی بند زیاد راه رفتم ، اما باور کن روی زمین در یک خط راست رفتن هزار بار سخت تر است

 
و من که این روزها مدام راهمو اشتباه میرم خوب معنای این حرف رو درک میکنم. واقعاً راه رفتن در مسیر مستقیم سخته.
 
احساس کهنگی میکنم. بوی نم میدم. من یک اتفاق تازه می خوام. من دنبال روشنایی نور انتهای تونل تاریک زندگیم هستم. من یه فضای جدید برای نفس کشیدن می خوام. من دوست دارم کسی بیاد و دستمو بگیره و از اینجا ببره یه جای دور که در اونجا نه من کسی رو بشناسم و نه کسی منو...

تقویم من معطل یک فصـل تازه است

من که تمام زندگی‌ام بی‌اجازه است

اینجا قرار بود جایی باشه برای درددلها و بیان آمال و آرزوهای من، اما انگار همه حرفهام تموم شده. چند وقتیه که به خاطر آشنایی دو سه نفر از دوستان آشنا با این وبلاگ از نوشتن خیلی حرفها در اون عاجزم. از طرفی چون مطالب این وب کپی نیست و از نوشته های خودمه، گاهی آپ کردنش به درازا مینجامه، مثل این روزها که حرف زیادی واسه گفتن ندارم. به قول یکی از دوستان خوبم وقتی حرفی برای گفتن نداری بهتره هیچی نگی....دیرتر نوشتنم رو بذارید به پای نداشتن حرفهای تازه و یا حرفهای ناگفتنی.

طبق معمول وقتهایی که مطلب خاصی برای گفتن ندارم، برای این نوشته به چند جمله زیبا و پرمعنی از بزرگان اکتفا میکنم:

**من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد! (ابن سینا)

**لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.
(نارسیس)

**مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.
(جورج برنارد شاو)

**آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور میکند. (مونتسکیو)

**دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند. (انیشتین )

**بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی...... (نلسون ماندلا )

**مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند. (آلبرت انیشتین)

**جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.» (چارلز استیون هامبی)

**خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید.
(چارلز استیون هامبی )

**می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.  (جی.‌ام. بری )

**شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.
(الکس تان )

**دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند. (انتوان چخوف
)

**بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست . (آلبر کامو )

**جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.(پروفسور حسابی )


**هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است (ویل دورانت)

**مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله... (از دفتر خاطرات یک دیکتاتور )

**هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . ( ارد بزرگ )


**من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان. (افلاطون )

 **وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی، از کنار همین آدمها رد میشی (؟)

پ.ن. وبلاگ انگلیسیم رو آپ کردم. در صورت تمایل به یادگیری درس جدید، میتونید بهش مراجعه کنید.

[ ۱۳٩۳/٥/۱۸ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٥/۱۳ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]

4 روز تعطیلات عید فطر رو در سمنان گذروندم. متاسفانه با اینکه از مدتها قبل انتظار این سفر و تجدید دیدار با آشنایان رو در سر میپروروندم، اونطور که باید و شاید بهم خوش نگذشت و اصلا اونطوری که تصورشو میکردم نشد که شاید یکی از دلایلش ضعف شدیدی بود که از روزه داری ماه رمضون بر من عارض شده و باعث شده بود کم حرف و گوشه گیر بشم و  مدام دلم بخواد دراز بکشم.

دو روز اول رو در خونه اجاره ای پدرم که نزدیک زمین کشاورزیش در حواشی سرخه سمنان (شهر رئیس جمهور) واقع شده گذروندیم. پدرم عاشق این تکه زمینه اگرچه بهش به عنوان یک منبع مالی نگاه نمیکنه و بیشتر براش حکم سرگرمی بعد بازنشستگی رو داره (که البته مورد اعتراض همه ماست). روز دوم برای بازدید از زمین به همراه پدر و خواهرم رفتیم.باد شدیدی میوزید. من و خواهرم شروع کردیم به چیدن دونه های اسفند. چقدر اینکار برای منیکه به عمرم دست به چنین کارهایی نزدم جالب اومد اگرچه دستام زبر و خشک شدند. بعدش هم سری به محصولات دیگه زدیم، تو راه برگشت به خونه بودیم که حیوون خاکستری رنگی توجهمونو جلب کرد. بابام اولش فکر میکرد سگه اما خوب که دقت کردیم یک بزغاله بود که در بیابون سرگردون اینورو و اونور میرفت و مشخص بود که از گله دور افتاده. غروب بود و پدرم میگفت اگر نگیریمش شب طعمه سگ و شغال ها میشه. واسه همین با ماشین به سمت بزغاله کوچولو راه افتادیم که به محض دیدن ما پا به فرار گذاشت و بلافاصله رفت داخل گودی قناتی که دست کم عمقش 25 تا سی متر بود. البته خدا رو شکر داخل قنات نیفتاد و در چند سانتی متری دهانه قنات ایستاد. یک تکون کوچیک لازم بود که حیوون کوچولو به عمق چاه سقوط کنه. پدرم قهرمان بازیش گل کرد و میخواست برای نجات بزغاله به همونجایی بره بزغاله گیر کرده بود که با التماسهای من که خطرناکه و میفتی تو چاه منصرف شد. تو اون لحظات مدام به خانمی فکر میکردم که توسط اشرار در چاهی به عمق 25 متر افتاده بود و بعد 7 شب و 8 روز به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد. خلاصه که پدرم تصمیم گرفت به کارگرش زنگ بزنه و برای نجات حیوون ازش کمک بخواد که کارگرش هم دور از دسترس بود و به دلیل تصادفی که کرده بود نمیتونست خودشو برسونه. همونموقع یکی از دوستان پدرم از راه رسید و سعی کرد با طنابی که همراه داشت بزغاله رو نجات بده که باز هم اینکار به خاطر وزش باد شدید کویر مقدور نشد.  در نهایت پدرم بخش کوچیکی از گودی دهانه چاه رو با بیلی که دوستش به همراه داشت کند و اون رو بصورت سطح شیبدار درآورد و بزغاله شیطون از اونجا بالا اومد، اما چشمتون روز بد نبینه که به محض بالا اومدن، پا به فرار گذاشت و هر چقدر پدرم و دوستش و ما دخترها دنبالش دویدیم نتونستیم بگیریمش... البته هدف ما نجات بزعاله بود تا اونشب شکار حیوونات وحشی نشه. خلاصه که نیم ساعتی صرف دنبال کردنش شد تا در نهایت خسته شدیم و بیخیال گرفتنش. اونشب گذشت و من مدام فکر میکردم این بزغاله حتما طعمه سگها شده که صبح فردای اونروز در کمال خوشحالی یکی از اهالی اون منطقه بزغاله  رو صحیح و سالم پیدا کرد و خدا رو شکر خیالمون از بابت سلامتش راحت شد. حالا این بزغاله پیش یکی از آشنایان نگهداری میشه... نمیدونم چرا این ماجرا رو گفتم، شاید به این خاطر که در زندگی بی تحرک و بی هیجان این روزهای من، همین اتفاق ساده خودش یک جور هیجان ایجاد کرد. تصویری از این بزغاله قهوه ای زیبا که دورگه ایرانی و پاکستانی هم هست در حالیکه در دهنه چاه گیر کرده بود گرفتیم که بزودی میذارم تو وبلاگم تا شما هم ببینید.

دوروز دوم سفر رو هم در خونه ویلایی یکی از آشنایان در یک منطقه خوش آب و هوای اطراف سمنان به نام درجزین گذروندیم که راستش اصلا بهم خوش نگذشت...شاید دلیل اصلیش جر و بحث با بهترین دوستم سر هیچ و پوچ بود که البته فکر میکنم مقصر خودم بودم. اگرچه آخرش به خوبی و خوشی آشتی کردیم اما خب به هردومون سخت گذشت. عمر دوستی ما به یکسال هم نمیرسه اما نمیدونم چرا به محض دورشدن ازش بیتابی میکنم و عین بچه ها بهونه گیر میشم. و دعوا راه میندازم...

+++ نکته ای ای که تو شهرستان بیشتر از همه آزارم میده نگاههای سرزنش بار یا بهتر بگم درخواست های فامیل برای ازدواج کردنمه که ناراحتم میکنه. به نظر من هر دختری هر وقت که قسمتش باشه ازدواج میکنه و گفتن و نگفتن دیگران و نگاههای پرسشگرشون تغییری در این قضیه ایجاد نمیکنه. به شخصه هیچوقت حاضر نیستم به دختری بگم "وقتشه دیگه، باید شوهر کنی"، یا بدتر "داره دیر میشه باید ازدواج کنی و بچه بیاری"، چون به نظرم همه دخترها و حتی پسرها خودشون نسبت به این موضوع آگاهی دارند و گفتنش بیفایدست. من این نگاههای پرسشگرانه و حتی گاهی دلسوزانه رو دوست ندارم.... به هر حال که تعطیلات خوبی رو پشت سر نگذاشتم و بالطبع از برگشتن به تهران استقبال کردم.

+++  برتراند راسل میگه "وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می‌توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی‌ها را تکرار کرد؟" امروز صبح داشتم فکر میکردم چرا من و عموماً بیشتر ما انسانها از یک سوراخ چندین و چند بار گزیده میشیم و بعد پشیمون و نادم روزها با تاسف سر تکون میدیم... از خودم خیلی عصبانیم که مدام کاری رو که میدونم به شدت اشتباهه و عواقب بدی داره تکرار میکنم... کاش میشد عادتهای بد رو راحتتر ترک کرد. به قول جان اشتاین بک: هر چه سن و سال انسان بالا می رود به همان نسبت در رابطه با تغییر و تحول از خودش مقاومت نشان می دهد، به ویژه تغییراتی که موجب بهتر شدن امور می شود.

+++ این روزها دوباره احساس خلاء و تهی بودن میکنم. با اینکه تازه از مسافرت برگشتیم، اما دوست دارم چند روزی 'تنهایی' (یا با کسی که منتظرشم) برم مسافرت...یک دوره افسردگیه دیگه در راهه و من مجبورم برای مقابله باهاش برم خرید!!! خنده داره نه؟

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری
بــه دورتر برسانی ــ بـــه دورتر ببری
تمـــام بـــود ونبـــود مرا در ایــن دنیــا
که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری
و من تمـــام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری
سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف ...!
کـــه پیرهن بشوم تــــا مرا خبــــر ببـــری
مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان
بــه خواب های درختانِ بارور ببری
و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگــر بنویسی ــ خودت اگـــر ببری
عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد
درخت اگر که تـو باشی دل از تبر ببری
دوبـــاره زوزه ی بــاد و شکستن جــــاده
چه می شود که مرا با خودت سفر ببری (پیمان سلیمانی)

[ ۱۳٩۳/٥/۱٢ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]

ماه رمضان امسال هم گذشت.... امسال سخت ترین ماه رمضان برای من در تمام سالهایی که روزه میگرفتم بود هم از جهت گرمای بی سابقه هوا و هم از جهت اینکه تمام روزه هامو بلا استثنا گرفتم. روزهایی که در خونه بودم، خیلی راحت میگذشت، اما روزهایی رو که در محل کارم بودم، واقعاً عذاب آور بود واسم، اما خوشحالم که خدا توفیق درک ماه رمضان دیگه ای رو به من داد.

و حالا عیدانه شما دو تا حکایت طنز و چند تا جوک که امیدوارم خوشتون بیاد:

***حکیمی بر سر راهی می‌ گذشت . دید پسر بچه ‌ای گربه خود را در جوی آب می ‌شوید .
گفت : گربه را نشور ، می ‌میرد !
بعد از ساعتی که از همان راه بر می‌ گشت دید که بعله ... !
گربه مرده و پسرک هم به عزای او نشسته .
گفت : به تو نگفتم گربه را نشور ، می ‌میرد ؟
پسرک گفت : برو بابا ، از شستن که نمرد ، موقع چلاندن مرد !

***مرد برای اعتراف نزد کشیش رفت .
« پدر مقدس ، مرا ببخش . در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم »
« مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم »
« اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد »
« خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده . اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی ، بنابر این بخشیده می شوی »
« اوه پدر این خیلی عالیه . خیالم راحت شد . حالا می تونم یه سئوال دیگه هم بپرسم ؟ »
« چی می خوای بپرسی پسرم ؟ »
« به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده ؟

**بچه بودم از معلمم پرسیدم برای چی ریاضی میخونیم؟گفت برای حفظ جون آدماگفتم چه جوری؟!!!گفت چون باعث میشه منگل هایی مثل تو نرن دانشکده پزشکی!!!

**مرد: خداوندا، چرا چشمهای زن را اینقدر زیبا آفریدی؟!
خدا: برای اینکه با این چشمان زیبا تو را ببینید و تو را مست سازد.
مرد: خداوندا، چرا لبهای زن را اینقدر زیبا آفریدی!؟
خدا: برای اینکه ترا ببوسد.
مرد: خداوندا، چرا پوست زن را اینقدر لطیف آفریدی!؟
خدا: برای اینکه تو آن را لمس کنی و لذت ببری.
مرد: خداوندا، چرا زنها را اینقدر احمق آفریدی!؟
خدا: برای اینکه بتواند عاشق موجود بی‌خاصیتی مثل تو بشود و از تو نگهداری کند.

**میازار موری که دانه کش است
درمورد مورچه ای که دانه همراهش نیست فتوایی صادر نشده، میتوانید بیازارید!

**ما بچه بودیم یه بازی بود به نام :

«همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» …

صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !


**تا حالا دقت کردین چقدر حرص آوره که سر غذا

دقیقا اون چیزی رو بر میدارن که تو کلی تو ذهنت واسش نقشه کشیده بودی

 

**رئیس جیست!؟ :

فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید

و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است …!


**به یک نفر مسلط به زبان آدمیزاد برای رفع پاره ای دلتنگیها نیازمندیم !

**مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید:

- میتونم بهت اعتماد کنم ؟!

در تاریخ حتی یک مورد هم جواب منفی ثبت نشده!!!!


**یکی از بدترین لحظه های زندگی وقتیه که فیلم رقصیدنت رو توی جمع نگاه می کنی

 
**تو یه پاساژ راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر و اون افتاد زمین سریع رفتم بلندش کنم و گفتم واقعا عذرخواهی میکنم وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسهای مانکنی هست که جلوی مغازه میذارن :|اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخر هم رو لباشه.بهش گفتم خنده داره من فکر کردم آدمه.یارو چیزی نگفت خوب که دقت کردم دیدم همونم یه مانکن دیگه است :| هیچی دیگه، کلا دیگه سرمو انداختم پایین زدم به چاک


**خانم مهماندار تو هواپیما بهم گفت: میخوای بخوابی برات بالشتو پتو بیارم؟گفتم نه برام قصه بگو...قهر کرد رفت بیشعور


**این اس ام اس رو به ۴ دلیل برات میفرستم:
۱) خیلی دوستت دارم
۲) خیلی باحالی
۳) به یادتم
۴) ارزش زنگ زدن نداری !!

**تمام بدیهاش این امتحانات پایان ترم یه مزیتی داره:

اونم اینکه آدم با رشته ی تحصیلیش یکم آشنا میشه!


**یخچال ما خوبیش اینه که همیشه آب یخ توش هست،
بدیشم اینه که فقط آب یخ توش هست !!!

**یارو داشته گریه میکرده میگن چى شده؟
میگه پشیمونم کاش به حرف پدرم گوش کرده بودم
میگن مگه چی میگفت؟ میگه نمیدونم… گفتم که گوش نمیکردم!

+++ امیدوارم نماز و روزه های تک تک شما در این ماه عزیز مورد قبول درگاه حق تعالی قرار گرفته باشه. تعطیلات به همگی شما دوستان گلم خوش بگذره.

عید است و دلم خانه ویرانه، بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه، بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم
یک روزه به مهمانی این خانه بیا (قیصر امین پور)

 

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب